از زبان " اوریانا فالاچی " آغاز میکنم . اوریانا یکی از موفقترین و سرشناسترین چهره های روزنامه نویسی مغرب زمین است که در جریان بیشتر جنگها و بحرانهای دهه های اخیر جهان حضور داشته و برای مهمترین مراکز خبری و انتشاریهای غرب خبر و گزارش تهیه کرده .
اوریانا که زن بودن را نوعی بند بازی تلقی میکند در کتاب " به کودکی که هرگز زاده نشد " درد زن بودن را چنین گزارش میدهد :
".... زن بودن لطیف و زیباست . ماجراییست که شجاعتی بی پایان می خواهد . جنگیست که پایانی ندارد . اگر دختر به دنیا بیایی ، خیلی چیز ها را باید یاد بگیری . اول اینکه باید خیلی بجنگی تا بتوانی بگویی آنروز که " حوا " سیب ممنوع را چید نطفه " گناه " در عرصه خاک پراکنده نشد . آن روز یک فضیلت باشکوه به دنیا آمد که به آن "" نا فرمانی "" می گویند .
ماجرای کودکی که دختر به دنیا آمده به همبن جا ختم نمیشود . چنانچه دختر زاده شده ای باید خیلی بجنگی تا ثابت کنی که درون اندام ظریف و شکننده ات چیزی به نام عقل هم وجود دارد . مادر شدن ، حرفه نیست . وظیفه هم نیست . فقط حقی است از هزاران حق دیگر .
از بس ناگزیر میشوی که این حق را فریاد بزنی خسته میشوی و اغلب ، تقریبا همیشه ، از فرط خستگی ، شکست میخوری ......"
اینها را اوریانا فالاچی گفته . زن نویسنده ای که هنر نویسندگیش را در دامان پر عطوفت شرایط زیست خود فرا گرفته و بدون ترس و لرز از خشونتها و نظارتها گاهی به نظامهای سیاسی غرب تاخته ، گاهی به نظامهای حزبی شرق و دست آخر از مصیبت زن بودن صریح و بی پرده حکایتها آورده است .
او از اوج زنانگی فریاد کشیده و شکنجه ها و تبعیضها و درد های زن غربی را که به تصور ما شرقیها ، زنیست غرقه در ناز و نعمت و فارغ از پندارهای ضد زن ، با صراحت بیان کرده است . او زبان به اعتراف گشوده و تلخ و موثر سخن گفته است . اگر روی جلد کتاب نام نویسنده خود نمایی نمیکرد ممکن بود تصور کنیم کتاب ، بیان حال زار زنی است که در یک روستای عقب افتاده مشرق زمین و در اسارت خرافات و قیود دست و پا گیر بر قلم جاری کرده است . اما چون اوریانا را و فعالیت گسترده جهانی او را میشناسیم باید بپرسیم :
آیا تصویر مساوات زن غربی ، واقعی است ؟
زن در بخشهای وسیعی از مشرق زمین ، بسیاری از تصاویر مربوط به مساوات زن غربی را وارونه و کج و معوج پیش رو دارد .
از دیدگاه زن پر بچه ای که در گوشه ای از هند گرسنه ، دو دست را به نشانه احترام زیر گردن به هم چسبانده و در نهایت گرسنگی و فقر به پیش ساخته های سنتی و ذهنی تسلیم شده ، زن غربی ، زنی است با آرزو های برآورده شده که از هر سو بر درختهای میوه ممنوعه چنگ می اندازد و بی دغدغه خاطر ، مشت مشت ، ممنوعه ها را می چیند و بی ترس از داروغه و حاجب و نگهبان آن را میبلعد !
اما آیا چنین است ؟
هیچکس به زن شرقی ، این تشنه برابری و حق خواهی نمیگوید که جیمی کارتر ، رییس جمهور سابق آمریکا ، همزمان با دویستمین سالروز استقلال آمریکا و در شرایطی که بیشترین نیاز را به آرای زنان احساس میکرد صریحا اعلام داشت :
من معاون زن انتخاب نمیکنم !...
و کورت والدهایم ، دبیر کل اسبق سازمان ملل متحد ، همزمان با او اعلام کرد :
در دبیر خانه سازمان ملل متحد برای مشاغل عالی ، زن واجد صلاحیت به قدر کافی وجود ندارد این عدم موازنه بین زن و مرد را در دبیر خانه سازمان ملل نمیتوان یک شبه حل کرد " .
و زن شرقی نمیداند که زنان اروپایی در هر یک از کشورهای اروپایی چه دست و پایی برای کسب حقوق خود زده اند ...
این زن ساده و همواره در خطر تحمیق ، مجذوب رو بنای نمایشی جریانهای برابر خواهی مغرب زمین می شود . آنچه از طریق وسایل ارتباط جمعی به زن شرقی خورانده میشود ترکیبی است از حقایق ذبح شده یا شعارها و سخنرانیهای خسته کننده و نخ نما .
در مغرب زمین هیچ کس برابری و آزادی را به زن تعارف نکرده است . زن غربی در همین حد ناقص و ناقابل هم که کسب حقوق کرده حاصل صدها سال رنج و پایداری شخصی خودش بوده . زن شرقی این چیز ها را نمیداند چون روی خط ارتباطی و خبری جهان فقط دو نوع ماجرا مبادله میشود :
__ ماجرا جویی مردان سیاسی که همواره ادعا دارند و میخواهند دنیا را تکان دهند
__ درخشش و خود نمایی زنان نمایشی مغرب زمین که فقط میخواهند در مقطعی از زمان پولسازی کنند و دوست دارند پوستر های خود را روی دیوار دور افتاده ترین کلبه ها در جهان بیاویزند .
زن شرقی برای اینکه بتواند بر این دو خط خبری یک خط جدید بیفزاید ، اول باید کمترین حقوق خود را در قلمرو خانواده به دست بیاورد . فقط نمیشود در چند سمینار و کنفرانس داخلی از مقام و منزلت !!! خود دفاع کند و انتظار داشته باشد اندیشه زن زدایی از عمق ضمیر کسانی که پیرامون او کار شکنی میکنند محو شود .
باید به زن شرقی آموزش داده شود که عوامل حقارت خود را که گاهی در الفاظ زیبای قانونی متبلور شده و گاهی در سنتهای مبتنی بر خرافه پنهان شده را شناسایی کند .
چند وقت پیش داشتم کتاب قران را میخواندم .کتاب آسمانی دین پدری ماست و موظفیم بخوانیم ببینیم چه گفته ....
طبق نظر قران در سوره بقره ، هم آدم و هم حوا هر دو از بهشت خارج میشوند . قران آدم را شریک جرم حوا ، و حوا را شریک جرم آدم میداند .
از این قرار زن مسلمان ایرانی با آنکه خوب میداند زن بودن چقدر سخت است ، اما این امتیاز را نسبت به زن غربی دارد که هم جرم جفت جنسی خویش است !
در مسیر همین " داشته " مذهبی که سر چشمه های فرهنگ قدیم ایران نیز آنرا تقویت میکند میتوان حرکت را آغاز کرد .
زن ایرانی برای حق خواهی نه دست تکدی به سوی آثار نمایشی مغرب زمین دراز میکند و نه چاره جوویی از موجوداتی میکند که خوب شعار میدهند اما پای عمل که میرسد ، یک تبصره از قوانین ضد زن را بهانه کرده و طفره میروند .
زن ایرانی برای حق خواهی باید دست همکاری بسوی زنان و مردان هنر مندی دراز کند که میتوانند نقش او را روی صحنه ها به نمایش بگذارند .
زن ایرانی در صورت توجه نیروهای هشیار جامعه و نمایش چهره سر سخت او در جریان بحرانها ، مفهوم دقیق برابری را در محیط زیست خود و با استفاده از داشته های مذهبی و فرهنگی جستجو میکند .
در غیر اینصورت ، حتی در لابلای صدها حجاب و حریم ، چشم دل بر درخشش کاذب برابری زن و مرد غربی فرو نخواهد بست .

زنان ایران آزمون سختی را پشت سر گذاشته اند . طی یک دهه تن به دشواریها و خطراتی سپردند که تا پیش از آن در زندگی فردی و اجتماعیشان سابقه نداشت . بیش از دو دهه از حضور موثر آنها درجریان شکل پذیری عصر جدید تاریخ ایران میگذرد . زنان از کوره حوادث ، بی منت بوق و کرنای تبلیغاتی توانا و سرافراز بیرون آمده و خود را از حاشیه به متن نزدیک ساخته اند . آنچه بیش از دو دهه به صورت تیرهای جفا پیاپی بر جغرافیای خونین ایران فرود آمد ، زمینه ای شد برای آزمونی سخت که زنان ایران در کوره آن آبدیده شده و رشد کردند .
در گذر از این آزمون خانه های امن ، نا امن شد سفره های گرم و پر رونق خانواده از روزی تهی شد و گاهی به خون نشست . عروسکها در کنار پیکر در هم شکسته بچه ها تنها ماندند و مادران که وارث خانه های نا امن ، سفره های خالی و فرزندان بیجان یا معلول شده بودند ، چشم بر این همه ماجرا فرو نبستند و به مویه و زاری قناعت نکردند . آوارگی ، غربت زدگی ، مهاجرت ، بی خانمانی ، انتظار برای دریافت سهمیه غذا در صفهای طولانی ، کمترین بهایی بود که زنان ایرانی پرداختند تا توانستند طوفانهای مهیب را مهار کنند . از برکت پایداری و ماندگاری آنها در کارزار بود که مفهوم شعاری " مشارکت " نقاب از چهره درید . نقش زن در این دوران از تاریخ معاصر ایران چنان ژرف است که آیندگان با هر نوع جهان بینی به داوری بنشینند حاصل کار بسی شگفت آور خواهد بوود .
اینک زنانی که تکلیف به جا آورده اند حق خواهی میکنند نه تکدی . حق خواهی زنان ایرانی در مجموعه جهانی که به سرعت در حال تغییر و تکاپوست ، سرعت گرفته . اینک زنان به بیان احوال خود مینشینند . اما بیان احوال آنها از نوع درددلها و مویه های زنانه ای که پیشتر با آنها الفت داشته ایم نیست . این بار زنان ایران در مقام نیمه ای دیگر از پیکره جامعه ای پر شور و سودا که در تمام حوادث و رویدادهای انقلاب و جنگ حضور داشته و تکلیف به جا آورده بیان حال میکنند . این فرق دارد با پر گویی و شعار پراکنی زنانی که تکلیف به جا نیاورده داعیه حق خواهی داشتند . سخنان زن امروز ایران را نمیتوان ناشنیده گرفت .
زنان ایران همواره در منگنه دیدگاههای افراطی و پر تضاد دست و پا میزنند . پیش از انقلاب هرگاه از درون خروشان زنان درس خوانده و دانشگاهی فریادی یا ناله ای در جهت حق طلبی بر میخواست متهم به غرب زدگی و همسویی با حکومت وقت میشدند و حرکت ناتمام آنان عقیم میماند . بخشی نیز تحت تاثیر جاذبه نمایشهای مبتذل که به بهانه آزادی زن به دست کارگردانان نا پخته روی صحنه ها میامد به هرز میرفتند و تلف میشدند . این زنان نه تنها محکوم به توقف بودند بلکه بر اصول و حیثیت آرمانهای حق خواهانه مشروع زنان نیز آسیبهای جبران ناپذیر روا میداشتند که از نتایج آن آگاهیم و میدانیم هر زمان که خواستند زن را محکوم و سرکوب شده نگاه دارند نمونه هایی از آن ابتذال را بر شمرده و به رخ کشیده اند . در اوج بحران تضادها و بر خورد دیدگاهها حتی قوانین در بر گیرنده حقوق زنان زمینه لازم اجرایی به دست نمی آورد . قانون که آبرو باخت ، حق خواهی زنان به وقفه افتاد . زیرا جامعه عصیانزده دیگر پذیرای حقوقی که می انگاشت لزوما به فحشا می انجامد نمی شد . در طول هشت سال جنگ که تحریم اقتصادی بر مصائب آن افزود ، زنان جبهه ها را تغذیه کردند . نیروی معجزه گر آنان با الهام از ایمان و سرشت ملی تعین کننده شد . زنان در پشت جبهه های نبرد نزدیک خط اول جبهه به خدمت کمر بستند . جمعی در تامین ساز و برگ جمعی در بیمارستانهای سیار و در دورتر با اهدای زیور آلات به حمایت برخواستند . در مناطق جنگزده زنان بقایای زندگی منهدم شده خانواده را در کیسه ای جا دادند و کوچ کردند . این زنان در آوارگی و غربت یا در زیر بمب و موشک فرزندان شایسته ای تربیت کردند که کثیری از آنها راهی دانشگاهها شده اند . بدن در نظر گرفتن سهمیه هایی که برای فرزندان شهدا اختصاص دارد تعداد این برگزیدگان خود ساخته به تنهایی مایه مباهات است . زنان خانه دار ایرانی ناگهان از بستر امن خود فاصله گرفته و پس از جنگ تکالیف تازه ای که به عهده آنان وانهاده شد اجازه نداد که همچنان فقط در حول و حوش خانه سرگرم کار منزل و تامین وسایل خور و خواب اهل خانه باشند . آنها همزمان با ایفای نقشهای تازه خلا ناشی از فقدان شوهر و بخصوص کسری درامد شوهران خانه نشین خود را با قبول کارهای ابداعی و ابتکاری جبران کردند و راهی بازارها شدند . زنان خانگی تخصص یا سرمایه ای نداشتند تا بطور رسمی مجوز بگیرند ، آنرا قاب کرده بر سر در مغازه بیاویزند . اینان بدون جواز و دفتر و دستک شیوه های کسب در آمد را کشف کردند. به همت آنان کسر بودجه خانواده ترمیم شد و فرزندان عملا تحت سرپرستی مادران در مسیر رشد قرار گرفتند . کم نبوده و نیستند زنانی که در در فراق شوی یا خانه نشینی اجباری او یک تنه به پا خواسته و اطاقی از خانه را به کسب و کار شخصی اختصاص داده و واحد کسبی نامرئی تاسیس کرده اند . اینان در این اتاقکها و انباریها ماشین بافندگی به راه انداختند یا با دو تا میل ساده بافتنی بافتند گاهی ترشی انداختند رب پختند مربا طبخ کردند سبزی شستند و خرد کردند ....و محصولات این واحدهای نامرئی را به پول تبدیل ساختند . این زنان فاقد تخصص به سرعت اجتماعی شدند و به ایفای نقشهایی پرداختند که تا قبل از آن از چند و چون آن نقشها به کلی بیخبر بودند . تکاپوی اینان منجر به تاسیس " دفتر خود اشتغالی " در وزارت کار و امور اجتماعی شد . سهمیه بندی و کوپنهای ارزاق عمومی که ضمیمه دفترچه بسیج اقتصادی شوهران ( سرپرست خانواده ) میشد در اختیار زنان قرار گرفت و گاهی که نمیتوانستند دخل و خرج را با هم جور کنند بخشی از کوپنها را میفروختند یا در صف های طویل ایستاده و جنس را با نرخ دولتی خریده و به بهای آزاد میفروختند و بدین نحو حتی در بازار سیاه هم مشارکت داشتند! زندگیش یک شبه زمین تا آسمان تغییر کرد . برای تهیه یک پیت نفت یک کپسول گاز مایع یک مرغ یخ زده یک دفترچه صد برگ و .... ساعتها و بلکه روزها در شهری که در آن میزیست ولی آنرا نمی شناخت بچرخد و دفتر چه بسیج به دست با مسئولان امور حشر و نشر کند . زن خانگی در این آمد و شد ها پولاد آبدیده شد و از پوسته خانگی به در آمده یک پا مدعی گردید . این پوست اندازی نه تنها در قلمرو خانه بلکه در جریان تحولات فرهنگی نیز انجام شد . با آنکه به لحاظ زن بودن برای کار ورزی و ادامه حیات هنری بخصوص زمینه های نمایشی با مشکلات فراوان روبرو بودند اما آنقدر ماندگار شدند که کارنامه شان همپای مردان در خور محاسبه شده است . اینان سرانجام مسئولان قضایی و اعضای قوه مقننه و مجریه را متقاعد کردند که عدالت بدون حضور زنان در جریان دادرسیها مخدوش است . هر چند که نظام قضایی ایران بعد از انقلاب از پذیرفتن زنان در مقام قاضی امتناع کرد اما آنها همچنان در مقام کار شناس مولف حقوقی مشاور وکیل دادگستری و .... هنوز در نظام قضایی ایران حضور دارند . زنان که پی در پی از آنها خواسته میشود هم در جامعه فعال باشند هم در حریم خانواده به تکالیفشان خوب عمل کنند برای اصلاح موقعیت حقوقی خویش بخصوص در قلمرو خانواده مطالباتی دارند . زن در محاصره این قوانین که از قدرت اجرایی تهی است احساس رضایت خاطر نمیکنند و چون همواره چشم تکدی بر دستهای قاضی رسیدگی کننده دارد تا شاید به نیش قلمی قانون مبهم را در جهت خواسته مشروع او تفسیر کند لذا در جریان دعاوی خانوادگی آنقدر التماس و عجز و لابه میکند که اعتماد به نفس خود را که انگیزه حرکات منطقی و آینده ساز اوست بکلی از دست میدهد . زن سرکوب شده ، زن بیزار از تمکینهای اجباری و دادگاهی در دوران بازسازی به چه کار می آید ؟ گرچه دختران ایرانی با مفهوم شعاری حقوق از طریق تلوزیون آشنا هستند اما از حدود و ثغور قوانین ناظر بر خانواده کمترین اطلاعی ندارند . اگر یک دختر ایرانی در پایان دوره راهنمایی تمام جزییات حقوق شرعی و قانونی خود را در قلمرو خانواده بشناسد آگاهانه بر سر سفره عقد بله میگوید . شاید اگر این آگاهی ضمن آموزش دست دهد دختران از مهریه های هنگفت که پیوندهای انسانی را متزلزل می سازد داوطلبانه صرفنظر کنند و شرط ضمن عقد عاقلانه ای را جایگزین کنند و با توسل به عقل سلیم از خرید و فروش جسم خود دست بردارند .
تداوم بخشیدن به حضور زنان در تمام ارکان زندگی اجتماع و خانوادگی مستلزم یک سلسله اقدامات هاهنگ است . اصلاح و تصویب قوانین به تنهایی کار ساز نیست . محرومیت زنان از احراز مسئولیت در سطوح مدیریتی ، چهره غایب و بعضا سینی چایی به دست در پشت سر مرد در فیلمها و یا از آنسوی بام افتادن : بدترین وجوه زنانگی را به نمایش گذاشتن و.....از دید زن سختکوش ایرانی توجیه ناپذیر است .
پرده دری جنسی فقط یک وجه از ابتذال فرهنگی نیست . ابتذال انواع دیگری هم دارد . تولید کنندگان محصولات فرهنگی چنانچه زن و نقشهای خلاق و دگرگون ساز او را پس از انقلاب و جنگ فقط با شعار و سخنرانی و دکلماسیون توضیح دهند و به هر بهانه ای حرکات مثبت او را مسکوت بگذارند نوع جدیدی از ابتذال فرهنگی را به جامعه تزریق میکنند . این نوع ابتذال هم ، سکون و رکود و یاس را در پی دارد .
حال که زنان داوطلبانه تکلیف به جا آورده اند ، میخواهند جنبه های گوناگون حضور خود را بازسازی کنندتا این میراث گرانقدر در پستوی تاریخ باقی نماند .
این قبیل خواسته ها و بسیاری دیگر که ناگفته ماند حق طبیعی نیمه ای از جمعیت است که برای آبادی ایران به میدان آمده است .
شاید ادامه دار باشد....

در اساطیر مصری " پر مرغ " سنگ ترازوی عدالت زنان است .
در اساطیر مصری روان به قلمرو سرزمین مبارک ( بهشت موعود ) راه نمیابد مگر آنکه به داوری واپسین تن داده و از صحنه داوری سر افراز بیرون آمده باشد . شرح آنچه در جریان داوری واپسین بر روان میگذرد بر اوراق کتابهای اموات این گونه نگاشته شده است :
نخست روان آن کس که دیده از جهان فرو بسته در پیشگاه "انوبیس " خدای نگهبان گورستان و مردگان حاضر میشود و سپس به حضور " اوزیریس " خدای حاکم بر سرزمین مبارک ( بهشت موعود ) بار میابد که این دیدار تحت شرایطی میسر است : " اوزیریس " بر تختی نشسته و سایبانی بر سر او افرشته است و " ایزیس " و " نفتیس " در چپ و راست اویند . همین که آن سر گردان روان ، منظر خداوند اوزیریس را میبیند به عظمت او اقرار میکند و گناهانی را که مرتکب نشده و در ایام حیات دامانش از آن پاک بوده برای او بر میشمرد . روان پس از گذار از این مرحله به تالاری که چهل و دو قاضی روحانی به نمایندگی از چهل و دو "نوم " کشور مصر حضور دارند میرسد و در آنجا نیز خود را از گناه مبرا معرفی میکند . در جریان این داوری دل او را از تن جدا میسازند و در کفه ترازویی می نهند که سنگ ترازوی آن یک " پر مرغ " است . آنگاه ایزد بانوی " ماآت " مظهر راستی و عدالت ، که مصریان تصویر او را بر دیواره گورها همچون نمادی از روز داوری و جزا ترسیم میکنند دل را سبک سنگین کرده ، وزن میکند . اگر دل از بار گناه سنگین نباشد و پایینتر از کفه ای که پر مرغ بر آن است نباشد " توت " ایزد حکمت و پیشوای دبیران و دانشمندان و کاتب احوال و اعمال مردگان به ثبت واقعه که همانا سبکی دل از بار گناه است میپردازد و پس از نگارش کردار های خوب و بد صاحب دل نتیجه مکتوب را به پیشگاه " اوزیریس " تقدیم میدارد . آنگاه به روان آمرزیده اجازه میدهند تا از مرز سرزمین خرم و مبارک اوزیریس ( بهشت ) عبور کند و به ساکنان سبکدل آن قلمرو بپیوندد.
چنانچه دل سنگینتر از پر مرغ باشد آنکس که ترازوی عدالت را محک میزند یعنی ایزد بانوی " ماآت " و آنکس که نتیجه کار را ثبت میکند یعنی " توت " ایزد حکمت ، " اوزیریس " را در جریان گناهکاری روان میگذارند و روان ناگزیر از تحمل کیفر به سبب کردارهای نا شایست می شود .

به طور کلی صحنه های داوری در اساطیر جوامع همسو و هم فرهنگ با ایران ، چنان ترسیم شده اند که در جریان آن اصل مادینه هستی یا به عبارت دیگر " بزرگ مادر اولیه " در مقام و جایگاه " داوری " به رسمیت شناخته شده است .
شاید در دور دستهای تاریخ پر ادبار زندگی بشر داورانی از جنس " ماآت " سختگیرانه دلهای سنگینتر از یک پر مرغ را به دوزخ فرستاده اند ، چندانکه دوزخیان در جریان یک همدستی تاریخی به تدریج زنان را تحت بهانه غلبه احساسات بر عقل ، از صحنه حیات اجتماعی دور ساخته و خود در مسیر منافع و خواستهای ظالمانه شخصی تیز تاخته اند .
در صحنه داوری مصری مانند غالب اساطیر ، آنکس که داوری میکند از تبار نیمه مونث خلقت است و داوری او چندان خردمندانه و متکی بر دانایی و عدالتخواهی و بر خواسته از مکنونت قلبی است که اوزیریس بی هیچ تردید جایگاه ابدی روان را بر پایه داوری ایزد بانوی " ماآت " تعیین میکند .
جای بسی حیرت و شگفتی است که اساطیر خاور میانه و ماطق همسو و هم فرهنگ با آن ، زن را در مقام داوری و قضاوت به رسمیت شناخته اند و گهگاه در اولویت قرار میدهند ، با دیدگاههایی مواجه شده و می شوند که به زعم آنان روان زنانه به حدی است که چنانچه سنگ ترازوی حساس عدالت را به زنان بسپارند در نظام قضایی هرج و مرج ایجاد شده و صحنه داوری به لحاظ حضور زنان که فاقد بینش قضایی و تابع احساسات و عواطف خویش اند به شدت جریحه دار میشود . حال آنکه می بینیم بر سنگ نبشته ها و پاپیروسهای به جا مانده از هزاره ها ، اساطیری نقش بسته و ثبت شده که روح این اساطیر ، در کلیت واحد خود به دل ، در مقام جایگاه شرف و اخلاق انسانی بیشتر اعتنا میکند و دل را با سنگ ترازویی به سبکی پر مرغ و با میزانی که زن " این موجود آشنا به عمق ضمیر " با آن کار میکند محک میزند و سرانجام داوری به همت یک ایزد بانو به سامان میرسد .
شاید زنان به لحاظ سرشاری وجود از احساسات مادرانه نسبت به آینده که آثار و عوارض آن بر سرنوشت فرزندان دلبندشان بار میشود ، حساسیت بشتری دارند و با برخورداری از این بینش خاص و طبیعی و مادرانه است که بر ستمکاران و دوزخیانی که ظلم و فساد را در پهنه جهان اشاعه میدهند سخت میگیرند . گزارشهای فرهنگی و اساطیری مربوط به این منطقه از جهان که زادگاه ما و جایگاه شکل گیری تمدنهای درخشان و کهنسال است همواره بر سختگیری زنان در جریان داوریها تاکید ورزیده و در نتیجه آنها را در مقام داور به رسمیت شناخته است .
در گفتار بعد به جایگاه زن ایرانی در این دوره خواهم پرداخت .....

زنی با چشمان بسته و ترازویی در دست بر زمینه ای از نمای سنگی ساختمان وزارت دادگستری ایران خود نمایی میکند و به مظلومان و ستمدیدگانی که دست نیاز برای کمک می گشایند قوت قلب می بخشد . این تصویر در زیر بنای تاریخی سرزمین ما ریشه هایی تنومند دارد و نماد و نمودی است از پیشینه تاریخی کهنی که شاید عمر و قدمت آن با قدیمیترین متون حقوقی مربوط به این منطقه از جهان برابر باشد .
کاوشهای اخیر باستانشناسی نشان میدهد که هزاران سال پیش در " عیلام " یکی از کهنترین مجموعه های حقوقی جهان شکل گرفته و تکامل یافته است . شگفتا که زن در این مجموعه حقوقی کهن نماد عدالتخواهی و قضاست .
کشور عیلام به تعبیر مورخان شامل خوزستان و لرستان امروزی ، پشتکوه و کوههای بختیاری بوده است . یعنی از مغرب به اروند رود ، از مشرق به قسمتی از فارس ، از شمال به کوههای بختیاری و از جنوب به دریای پارس تا بوشهر محدود میشده و در اوج عظمت از مغرب به بابل و از مشرق به اصفهان میرسیده .
عیلام یکی از جوامع کهن است که آثار زندگی پر فراز و نشیب خود را در تمام منطقه ایران نشر داده و بعلت همزیستی با اقوام مهاجر بخش عمده ای از آن فرهنگ غنی در مبادله منطقه را تحت تاثیر قرار داده . بدین لحاظ ، بسیاری از متون حقوقی و اسناد باقی مانده از آن جامعه میتواند بخش عمده ای از دیدگاههای حقوقی نیاکان ما را از پرده ابهام بیرون کشد .
در بیشتر اسناد قضایی به دست آمده از عیلام " ایشمه کرب " الهه ای است که نام او به عنوان منشا قوانین الهی یا ضامن اجرای تعهدات ثبت شده و در هر سند قضایی آمده است . گرز و اسلحه این الهه که در واقع نماد مادینه عدالتخواهی در جامعه کهن عیلام است نیز ضامن اجرای بسیاری از این قوانین و تعهدات است . به این جمله که عینا روی یک سند قضایی نوشته شده دقت کنید :
" باشد که گرز الهه " ایشمه کرب " بر سر هر کس که این سند را از بین ببرد فرود آید ."
در مجموعه حقوقی عیلام و در اسناد بدست آمده، زن نه تنها مظهر اجرای عدالت و تعهدات است بلکه نگهدارنده و حافظ پیمان و سوگند نیز شمرده میشود ، چندانکه " خوانده " در معبد الهه " ایشتار " حاضر میشده و مثلا چنین سوگند میخورده : ای الهه ایشتار تو میدانی که این حقیقت است و من لوحی را جعل نکرده ام و این وصیت بر من ، از پدرم مانده است .
در همسایگی عیلام ، سومریها نیز مظهر عدالتخواهی خود را جنس زن برگزیده اند . در مجموعه حقوقی و تفکر مذهبی سومریها " نانشه " الهه راستی و عدالت و مهربانیست . نقش مهم نانشه در ارائه الگوهای اخلاقی برای بشریت اخیرا بر ما شناخته شده است . در سال ۱۹۵۱ میلادی ، همزمان با تنظیم ۱۹ لوحه و پاره لوحه از الواح نیپور ، یکی از سرودهای مذهبی سومر کشف شد که از ۲۵۰ سطر تشکیل شده است و در بر گیرنده صریحترین اصول اخلاقی سومریان است . الهه نانشه ، این مظهر راستی و عدالت و مهربانی در بخشی از این سروده چنین توصیف شده :
نانشه یتیمان و بیوه زنان را میشناسد
از ظلم انسان به انسان آگاه است
وی مادر یتیمان و پرستار بیوه زنان است
دادرس مردم تهیدست است
الهه ای که بی پناهان را پناه میدهد و برای نا توانان مسکن میابد
نابکارانی که مغضوب نانشه هستند چنین توصیف شده اند :
مردمی که دست بر مال دیگران دراز میکنند
کسانی که حدود آئینهای مقرر را نگاه نمیدارند و عهد و پیمان میشکنند و با دیده رضا به قرار گاه شیطان می نگرند
کسی که مال مردم بخورد و نگوید و ...
بنابر این نفرت فرشته عدالت از پیمان شکنان ، نفرت دیرینه ای است و با خاک و سرشت حقوقی و مذهبی در این سرزمین به هم آمیخته است . فرشته عدالت مظهری است از این نفرت که در صورت لزوم استفاده از گرز و اسلحه " ایشمه کرب " را تجویز میکند . ( شخصا در حسرت به دست آوردن این گرز هستم ! در این دوره خیلی به درد میخوره !!!)
در فرهنگ اوستایی و آئین مزدیسنی ، ایزدان و ایزد بانوانی با ماموریت عدالت و دادگری نام برده شده اند ، همچون " ارت " ، ایزد بخشش و ثروت و توانگری . نه فقط پاداش کردار نیک پارسایان ، بلکه سزای کردار زشت گناهکاران با این فرشته است .
دیگر ایزد " رشن " است و مظهر و متوکل عدل و داد .
مهر و سروش و رشن به منزله سه قاضی اند که اعمال مردمان را پس از مرگ نیز میسنجند .
رشن ترازوئی دارد که میانه آن در قله " دائیتی " قرار دارد و تیغه آن در بن کوه البرز در شمال و تیغه ای بر سر کوه البرز به سوی جنوب است .
سروش نیز مانند مهر همیشه بیدار است و مخلوقات مزدا را پاسبانی میکند . گردونه ای دارد که مانند گردونه مهر ، با چهار اسب سفید درخشان که سایه نیندازند و سم های آنان زرین است ، کشیده میشود . مانند مهر مقام سروش نیز بر بالای کوه البرز است . ( این سخن گفتنیست ، هزاران سال پیش از بوجود آمدن حزب نازی در آلمان ، که علامت صلیب شکسته را مظهر خود قرار داده بودند ، گردونه مهر را با همین علامت مشخص میکرده اند . )
در فرهگ ایرانی اوستایی ، ایزدان و ایزد بانوان را مامور عدل و دادگری میبینیم در غالب فرشتگان عدالت . این دین ترازوی رشن را در بلندترین محدوده جغرافیائی آن عصر قرار میدهد .
فرهنگ اسلامی برای فرشتگان جنسیت قائل نیست ، فرشته ، فرسته ، فریشته ، به هر یک از موجودات روحانی و آسمانی که به تسبیح خدا و اجرای اوامر او مشغولند و به چشم نتوان دید ، اطلاق میشود. و باز این سخن گفتنیست که ایمان به ملائکه یا فرشتگان در قران در ردیف ایمان به خدا و روز باز پسین و ایمان به قران ذکر شده و از آن ایمان به نیکی یاد شده است ( سوره بقره آیه های ۱۷۲ و ۲۸۵ ) و میزان عدل را در کل جهان و بر فراز آسمانها قرار میدهد .
مکتب تشیع ، که ما از پدر خود به ارث برده ایم ، عدالت خدا را به عنوان یکی از اصول بنیادی اسلام عنوان کرده است ، به این معنا که " اسلام منهای عدل مساوی است با اسلام منهای اسلام ، و انکار عدل در واقع انکار اسلام است . "
بنابر این حضور فرشته عدالت بر سر در دادگستری ایران حضور " ایشمه کرب " ، حضور " ایشتار " ، حضور " نانشه " ، حضور" رشن و ارت " ، حضور " کرام الکاتبون " " و حضور هزاران ساله فرهنگ و تمدن است . شگفتا که پیمان شکنان ، آنها که مال مردم را میخورند و پیمانه ها را در خفا عوض میکنند بتوانند در برابر این مظهر کهن عدالتخواهی که هزاران سال است در نظام حقوقی منطقه ما بر ستمکاران کینه میورزد و ستمدیدگان را پناه میدهد همچنان به کار خود ادامه دهند .
در گفتار بعد ، به اساطیر مصری خواهیم پرداخت ...

آمده باشی به کجا ؟
کیلومتر ۱۸ جاده قدیم تهران کرج ، مرکز توان بخشی قدس . اینجا شهرک غروب است .
اینجا همه با لبخندی به وسعت امید ، راه را بر تو میگیرند . اینجا سیاهی هیکل هر تازه واردی مفهوم آشنا دارد . معنای دیدار میدهد و تفسیر امید را توضیح میدهد .
هر کس میخواهی باش !
اینجا که میرسی ، ده ها پدر بزرگ و مادر بزرگ در صورت تو میکاوند تا نقش آشنائیها را بجویند . در غروب ، آدم امیدوار ، آدم منتظر و خسته ، همه را آشنا میبیند .
آشنائی آیا هست ؟ فانوسی آیا بر سر راه کسی قرار میگیرد ؟
به شهری خاموش میرسیم . شهری با دروازه ای و نگهبانی و رئیس و مرئوسی . بر دیوارهای این شهر بیشتر از ۲۰ سال است که رنگ خاموشی زده اند . اینجا باغی است که انسانهائی فراموش شده را در خود جای میدهد . هر بنی بشری که از دروازه شهر میگذرد و داخل میشود و پا بر خانه های ساکنان از یاد رفته آن میاندازد ، با صدها چشم منتظر روبرو میشود .
حسرت نگاهها ، قدمهای تند و گریزان را میخکوب میکند . چشمها و دستها میخواهند که بمانی . در تو یاد و خاطره ای را میجویند .
یاد فرزند ، نوه ، خواهر ، برادر و....همه آشنایان . دریغ که این یاد بیش از چند لحظه نمی پاید . آنان غربت نگاهها را خوب میشناسند . گذشته از ان ، مگر چند لحظه و چند ساعت میتوان در این حسرتکده ماند و با اینان همزبان شد ؟ زندگی تکاپو میخواهد و در این شهر انسان از تکاپو باز میماند .
کم نیستند کسانیکه قبراق و سر حال وارد این شبه خانه اجباری شده اند و فقدان محبت آنان را از پای در آورده است . هر که قدم به این شهر میگذارد ، لابد در گریزی از از روز مرگی یا برای درک ثواب در دنیائی دیگر ، ساعتی را به ساکنان این شهر از یاد رفتگان اختصاص میدهد .
اجباری نیست در آ مدن یا نیامدن .
حتی اندیشه ای نیز برای دلخوش کردن این شهروندان و دلجوئی از آنان در میان نیست . هر که میاید ، برای آرامش وجدان میاید .
٪۸۰ ساکنان مرکز بی هویتند . این افراد را نیروی انتظامی از کوچه ها و خیابانها جمع کرده و به این مرکز تحویل داده اند . خدا میداند چند نفر از آنها روزی در کنجی از شهر به بهانه ای از خانه و اتومبیل پسر و عروس و نوه و دختر وداماد و..... بیرون رانده شده اند و در بازگشت ، نه خانه ای بوده و نه اتومبیلی و نه آشنائی ...
همه میخواهند به خانه بر گردند .... اگر خانه ای باشد .
بر دیوارهای رنگ ریخته و دل مرده خانه ها ، هیچ نشانی از آشنائی نیست . نه تصویری ، نه عکسی ....هیچ نیست . یاد فرزندان ناسپاس ، همان بهتر که در گوشه دل مادر و پدر مدفون شود ، اگر بشود ...
به هر کدام که میرسی ، میخواهند زودتر از بقیه هم اتاقیها سفره دل بگشایند . تو میمانی که باید اول گوش به گفتار بغض آلود کدامیک بسپاری ؟ مبادا که کسی از این میان را دل شکسته کنی ؟ این دلها سالهاست که شکسته . دست این سالمندان را بگیر ، صورت پر چروک آنان را ببوس ، از نوازش دریغ مکن . اما تا کی ؟
قربان صدقه ات میروند . برای تو میگویند از خانه هائی که داشته اند . از گذشته ها و ایام خوش وناخوش زندگی ، روزهائی که خانم جانی بوده اند و آقا جانی !
حالا تنها یک تکه کاغذ مربع بر بالای سر دارند که هویت هر یک را بر تو مینمایند : کبری ، ام البنین ، منور ، جلوه ، خاتون ، شهربانو ، انیس ، ... اسامی چه فرقی میکند ؟ مهم آن است که آنان هویت و چیزی والاتر از هویت را گم کرده اند .
روان شناس مر کز میگوید : این سالمندان با یکدیگر به سختی ارتباط بر قرار میکنند . بیشتر با یکدیگر نزاع دارند تا یار یکدیگر باشند ، درست مثل کودکان . در مقابل ، اگر هم با هم دوست باشند ، تا پای جان میروند .
آن روز که لحظه سیاه مرگ میرسد ، چه باید بکنند ؟ آنان که به جبر و تقدیر ، چند روز و ماهی را با هم سپری کرده اند ضجه میزنند ؟ به یاد لحظه رفتن خود میافتند ؟ همه مات و مبهوت میمانند .
در آنسوی دیوارها و در کنجی از این شهر ، ذهن آنان بیهوده خاطرات از دست رفته را جستجو میکند . به هر خانه که میروی جمعی به پیشواز میایند :
سلام خانم ... سلام دختر ... سلام عروس خانم ... سلام ننه ... سلام مادر ... سلام ... سلام ...
همه با لبخندی به وسعت یک دنیا از تو استقبال میکنند . گمان میکنند از جانب آشنائی آمده ای . چه انتظار بیهوده ای !
آن که آنان را در گوشه ای از خیابان و پشت در های نرده ای رها کرده و رفته دیگر نمی آید . هرگز نمی آید .
دست تو را میگیرند . آشنا باشی یا نباشی تفاوت ندارد . تو را به اتاق محقر خود میبرند که اسباب آن جز چند تخت فلزی نیست . مثل پادگان . در اینجا هیچ چیز به اینان تعلق ندارد ، جز لباسی که بر تن دارند و تختی که روی آن میخوابند . باید روی تختخواب این پیر بچگان بنشینی و به درد دل این قوم گوش سپاری :
ـــ پسرم توی بنیاد شهید کار میکنه . فردا میاد . گفته پنجشنبه ها میاد .
ـــ خانم ، اینجا جای من نیست ، اگر خانواده من بفهمند که من اینجا هستم ، فورا مرا میبرند .
ـــ سه سال پیش با ۲۰ هزار تومن پول در میدان حسن آباد مرا رها کردند و رفتند و ... و دیگر هیچ .
ـــ بیا برات شعر بخوانم . فال بگیرم . دستت رو بده به من تا طالعت رو ببینم .
ـــ شوهر کردی مادر ؟ شوهرت خووبه ؟ راضی هستی ؟ الهی شکر .
ـــ خدا نکنه مثل من بشی . خدا نکنه محتاج خلق بشی . الهی سفید بخت باشی دختر .
ـــ ننه منو ببر جلوی مسجد شاه .
ـــ تا قلمزنی روی پیشانی چه قلمی بزند جانم ! آن روز که از گوشت تنم کندم و دهن بچه هام گذاشتم از یاد بردن . دو ساله که رفتن و بیان منو ببرن .
ـــ دلم هوای زیارت کرده ، کی میریم امامزاده صالح ؟
ـــ چهار روزه که اسهال گرفتم ، صبح کته ماست ، ظهر کته ماست ، شب کته ماست ... به خدا فلج شدم . من که اینجوری نبودم .
با هر کلام بغض را فرو میخورند ، قطره های اشک روی چروکهای صورت آنان هزار غلت میخورد تا به زمین بیفتد ، بس که صورت ناهموار است . اینان بی اعتنا به تمام اوج و فرودهای زندگی ، روز وشب میگذرانند .
به دروازه شهر نگاه میکنم :
یک شورلت سفید رنگ از دروازه شهر داخل میشود .
مردی و زنی ...
مردی و پیر زنی .
مرد با چابکی در را باز میکند و پیرزن با تانی . پیرزن کیفی سیاه رنگ به دست دارد . مانتوئی سیاه بر تن و چارقدی محکم شده با یک حلقه انگشتری زیر گلو . این مانتو تا چند لحظه دیگر جای خود را به لباسی چیت گلدار میدهد و خوابگاه پیرزن تختی فلزی میشود و ....





