تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

باغ بود و دره - چشم انداز پرمهتاب .

ذاتها با سایه های خود هم اندازه .

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب ،

چشم من - بیدار و چشم عالمی در خواب .

 

نه صدایی جز صدای رازهای شب ،

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها ،

پاسداران حریم خفتگان باغ ،

و صدای حیرت بیدار من ( من مست بودم ، مست )

 

خواستم از جا

سوی جو رفتم ، چه می آمد

آب .

یا نه ، چه میرفت ، هم زانسان که حافظ گفت ، عمر تو .

با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم .

مست بودم ، مست سر نشناس ، پا نشناس ، اما لحظه پاک و عزیزی بود .

 

برککی کندم

از نهال گردوی نزدیک ،

و نگاهم رفته تا بس دور .

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده .

قبله ، گو هر سو که خواهی باش .

 

با تو دارد گفتگو شوریده مستی.

- مستم و دانم که هستم من ـ.

ای همه هستی زتو ، آیا تو هم هستی ؟


+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت 11:23 AM توسط مریم |

او را نمیشناسم .

اما با آه مادر و اشک پدر آشنایم .

او را نمیشناسم .

اما با نبرد زندگی آشنایم .

او را نمیشناسم .

اما با آرزوهای جوانی آشنایم .

او را نمی شناسم .

اما با امید برای زندگی آشنایم .

او را نمی شناختم ...

زهرا بنی یعقوب را ...

اکنون میشناسمش .

دسترنج بیست و هفت ساله پدر و مادری که به جرمی ناشناخته  کشته شد .

پزشک ممتاز دانشکده پزشکی .

برای خدمتی کوتاه در روستاهای رزن همدان میرفت  برای فرداها...

نیروی تامین امنیت این مرزو بوم جانش را گرفت .

در سرزمین آناهیتا .

در هگمتانه ...

دلم آتش گرفته .

 


+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 6:41 AM توسط مریم |