باغ بود و دره - چشم انداز پرمهتاب .
ذاتها با سایه های خود هم اندازه .
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب ،
چشم من - بیدار و چشم عالمی در خواب .
نه صدایی جز صدای رازهای شب ،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها ،
پاسداران حریم خفتگان باغ ،
و صدای حیرت بیدار من ( من مست بودم ، مست )
خواستم از جا
سوی جو رفتم ، چه می آمد
آب .
یا نه ، چه میرفت ، هم زانسان که حافظ گفت ، عمر تو .
با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم .
مست بودم ، مست سر نشناس ، پا نشناس ، اما لحظه پاک و عزیزی بود .
برککی کندم
از نهال گردوی نزدیک ،
و نگاهم رفته تا بس دور .
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده .
قبله ، گو هر سو که خواهی باش .
با تو دارد گفتگو شوریده مستی.
- مستم و دانم که هستم من ـ.
ای همه هستی زتو ، آیا تو هم هستی ؟

او را نمیشناسم .
اما با آه مادر و اشک پدر آشنایم .
او را نمیشناسم .
اما با نبرد زندگی آشنایم .
او را نمیشناسم .
اما با آرزوهای جوانی آشنایم .
او را نمی شناسم .
اما با امید برای زندگی آشنایم .
او را نمی شناختم ...
زهرا بنی یعقوب را ...
اکنون میشناسمش .
دسترنج بیست و هفت ساله پدر و مادری که به جرمی ناشناخته کشته شد .
پزشک ممتاز دانشکده پزشکی .
برای خدمتی کوتاه در روستاهای رزن همدان میرفت برای فرداها...
نیروی تامین امنیت این مرزو بوم جانش را گرفت .
در سرزمین آناهیتا .
در هگمتانه ...
دلم آتش گرفته .





