بوی عید داره میاد . هوا رو که بو بکشی میفهمی . به شرط اینکه توی تهران نباشی . چون گلوت از بوی دود میسوزه و از بوی گندش روی دماغت چین میفته . بعضی وقتها دلم میخواد تصور کنم روی یک تپه بلند مفروش با چمن سبز ایستادم و در حالیکه پابرهنه هستم __ و خنکی اونهارو با پام حس میکنم __ به کوههای بنفشی که یکی یکی کمرنگتر میشن تا به آسمون آبی میرسن نگاه میکنم . بوی علف تازه همراه با نسیمی خنک و چشم اندازی بی پایان ...
ولی خوب چه فایده .....
توی تهرون از این خبرا نیست .
کوچک که بودم عید برام سفره هفت سینی بود که مامانی میچید .
مادر بزرگم .
سفره هفت سینش از بس مفصل بود روی یک میز نهار خوری دوازده نفره پهن میشد . یک قران بزرگ داشت با جلد بنفش رنگ که لابلای اون پر بود از اسکناسهای تا نخورده . میگفت لاقرانی شگون داره . یا به زبون خودش شوکوم داره . یک کاسه بزرگ سفال میبد داشت که سفید بود و دور تا دورش پر از ماهی هایی که در حال شنا بودن و وسطش یه خورشید خانوم اسطوره ای . دوتا ماهی سرخ هم درونش وول میخوردن . همیشه دو تا ماهی .
میگفت فقط خدا جفت نداره .
توی یه کاسه دیگه رو هم پر از آب میکرد و یک نارنج مینداخت توش . عقیده داشت وقتی سال تحویل بشه این نارنجه شروع میکنه به چرخیدن . ما چند تا نوه هم عین خلها , چهار چشمی میشستیم و میپاییدیم ببینیم راست میگه یا نه . شاید این حقه ای بود برای آرام کردن ما .
نفهمیدم ...
چون همیشه توپ سال نو را که در میکردن اینقدر جیغ و داد و ماچ و بوسه بود که اصلا نارنجه رو یادمون میرفت !!! میرفت تا سال دیگه . یکی دیگه از عادتهای اون خدابیامرز این بود که باید اولین لقمه غذای سال نو را , خودش دهن همه میگذاشت . نان و پنیر و سبزی خوردن . راستش دیگه لقمه ای خوشمزه تر از اون نخوردم .
بعد هم دید و باز دید و آجیل و شیرینی و عیدی و عیدی و عیدی ...
حالا من خودم جزو آدم بزرگها هستم . تا حالا سعی کردم سال جدید رو برای پسرم جوری برگزار کنم که به شیرینی در خاطرش حک بشه .سبزه امسال , با دستهای ایلیا سبز شد .یه هفت سین سه نفره جمع و جور داریم که دیزاینرش یه آقا کوچولوی شش ساله ست ! بیچاره ماهیاموون ..........
بگذریم ...
برای من , سال جدید با سالهای دیگر متفاوت خواهد بود . مطمئنم . ولی همیشه به این اعتقاد داشته ام که نباید از آرزوها با صدای بلند یاد کرد . وقتی بیان میشن بر باد میرن .
آرزوهاتونو در دلتون نگه دارین و برای برآورده شدن آرزوی دیگران دعا کنید . وگرنه لحظه سال تحویل هیچ فرقی با بقیه روزهای خدا نداره .
آرزومندم شاهد برآورده شدن امیدهایتان باشم .
نوروز آریایی خجسته و پاینده باد ایران آریایی ...![]()

امروزاولین هدیه سال جدید نیامده را گرفتم . یکی از مشاوران خوش سلیقه و فرهنگ دوست ، به عنوان هدیه به جای سررسید سالیانه ( که همیشه به مقادیر متنابهی دریافت میکردم ) دوجلد کتاب به همراه یک کارت تبریک فرستاده بود .
یکی از کتابها توجهم را بیش از دیگری جلب کرد .
چهره هایی از پدرم به نگارش ثمین باغچه بان ...
جبار باغچه بان را میشناسید ؟
بزرگ مردی که در سال 1302 شمسی اولین کودکستان ایرانی را در تبریز برای کودکان کرو لال بر پا کرد .
شناخت این مرد را به خودتان وا میگذارم . یکی از بخشهای کتاب بسیار تاثیر گذار است . دلم نیامد به تنهایی از خواندنش لذت ببرم .
در نوشیدن این خاطره با ثمین باغچه بان همراه شویم :
در سال 1325 وزیر آموزش و پرورش وقت با پدرم در افتاده بود . او دکتری تحصیل کرده آمریکا بود اما پدرم فقط یک آموزگار بود . وزیر هر چوبی لای چرخ او میگذاشت ، تهمتهای سیاسی به او میزد ، حقوقش را کم میکرد ، اجازه ملاقات به او نمیداد ، او را تحقیر میکرد .... خلاصه از هر گونه کار شکنی دریغ نکرده و از این کار شکنیها لذت میبرد ، یک لذت کودکانه ....
آن وقتها پدرم " مجله زبان " را منتشر میکرد و در این مجله با مقاله تند و تیزی به وزیر حمله کرد . جمله های بسیاری در این مقاله میگذشت که خیلی به درد وزیر میخورد ، زیرا میتوانست با عنوان کردن آنها برای این آموزگار تسلیم ناپذیری که ترس و عجز را در مذهب آموزگاری الحاد میشمرد چاه بکند و همین کار را هم کرد . عنوان کرد که او کمونیست است ، توده ای است ، ضد رژیم سلطنتی است ، اصلا ایرانی نیست و یک مهاجر قفقازی است و از این حرفها ...
پدرم در جواب این مهملات مقاله ی تند و تیز و مفصل دیگری نوشت که چند سطر آن را نقل میکنم :
آقای وزیر من مانند فلانی برلن ندیده و مثل فلانی از پاریس نیامده ام . من مانند آن یکی به مسکو نرفته و مثل این یکی از لندن بر نگشته و مانند تو میوه آمریکا نیستم . من مانند یک علف صحرایی به وسیله باد و باران و تابش نور آفتاب آسمان ایران سبز شده و به رنگ و بوی ایرانی خود افتخار دارم . قدرت من ، فکر من ، معلومات من و ایمان من همه ایرانی است . من در ایران یک بخشش الهی هستم نه مثل تو کسب شرف کرده ای از آمریکا . من انفاس پیغمبری را از زرتشت ، حس نوع پروری را از سعدی ، قدرت تشخیص و علاج را از بو علی ، جسارت سربازی را از فردوسی ، شور و عشق و ظرافت خیال را از گنجه ای ، جرئت انقلاب را از کاوه به ارث برده ام . سر کار چکاره هستید ای میوه آمریکا ؟
من این دعوا را با شما در موقعی شروع کرده ام که شما وزیرید و من آموزگاری بیش نیستم اما ترس و عجز در مذهب آموزگاری من الحاد است . من نمیتوانم در برابر ظلم و ستم و دروغ مانند گوسفندی ساکت بمانم و تسلیم شوم زیرا در این صورت پرورش یافتگان من نیز اخلاق گوسفندی پیدا خواهند کرد . من برای مبارزه با ظلم منتظر نمیمانم تا چند نفری پا پیش بگذارند و من دنبال آنها بیفتم . من خود پیش میروم ولو اینکه دیگران قدمی هم بر ندارند و تنها بمانم و آموزگاران همیشه باید در مواجهه با ظلم و دروغ پیشقدم باشند . هیچوقت نباید منتظر بمانند تا کسانی جلو بیفتند و آنها دنبالشان بروند .....
اینها بخشی از این کتاب زیبا و روان هستند . ادامه این داستان را به شما وا میگذارم تا با خرید کتاب ، لذت بی پایان هم وطن بودن با این شیر مرد را حس کنید
پی نوشت 1
داستان را تا انتها بخوانید . ( داستان خاطره یک دیدار )
پی نوشت 2
نام کتاب : چهره هایی از پدرم نوشته ثمین باغچه بان . نشر قطره .
پاینده ایران آریایی ![]()

انگشت نگاری دی . ان . ای پسته ایران انجام شد !!!!
همه جور انگشت نگاری دیده بودیم جز پسته ای !
امروز صبح با آقای شوهر کلی هر و کر کردیم در باره این خبر !....
تصور کنین از پسته ها دونه دونه انگشت نگاری بشه ! بابا پسته انگشتش کجا بود ؟؟؟؟!!!!!
تازه از دی . ان . ای اش !!!!!
حالا که انگشت داره پس چیزهای دیگه هم داره !![]()
زین پس کنار هر باغ پسته ای یه دونه دسگاه سونو گرافی هم نصب میشه تا جنسیت پسته ها مشخص بشه و پسته های خندان یک راست به خیابان وزرای تهران گسیل شده تا حقشان کف دستشان گذاشته شود !
از امت همیشه در صحنه تقاضا میشود کلیه پسته های از پوست در آمده و کشف حجاب شده را ....
باغت آباد ... بدو پسته دارم محجبه !!! ویرجین ...دست نخورده !!!!
پسته دارم مصوبه مجلس ....
به خدا منظوری ندارم ! به کسی بر نخوره ! از اصطلاحات رایج مملکت استفاده کردم !
اگه درباره این خبر جمله خنده داری به فکرتون میرسه بگین یه ذره بخندیم .
توی این دوره زمونه خنده گم شده ...
( نقل از روزنامه آفتاب یزد مورخ : 11 اسفند 86 صفحه 9 )
پی نوشت :
شب عیدی حواستون باشه چه جور پسته ای میخرین و به خورد خلق الله میدین !![]()
پاینده ایران آریایی با باغهای سرشار از پسته ... چه خندان ، چه اخمو ....

خوبی وب در اینه که آدم نگران وراجی و آسیبهای احتمالی پس از اون نیست ! اگه کسی حوصله حرفهات رو نداشته باشه خیلی راحت و بی رو در بایستی وبو میبنده و میره . امشب بی خوابی زده به سرم . معمولا وقتی مغزم شروع میکنه به دویدن دیگه خیلی دیر از کار میفته ! امروز یه کتاب حدود 500 صفحه ای رو شش ساعته تموم کردم و مغزم برای همین داره میدوه !!!
بعضی وقتها دلم میخواد تمام قواعد و قوانین رو به هم بریزم و هر کاری دلم میخواد بکنم . رو همین حساب امروز به جای اینکه برم سر کار رفتم کتابفروشی و بعد برگشتم خونه . تلفن رو از کار انداختم و سر موبایلو هم زیر آب کردم . یه دو ساعتی خوابیدم . و بعد انگار تمام سلولهای بدن(به غیر از مغز ) از کار افتاده بودن . بعضی وقتها اینجوری میشم . انگار متوجه نیستم چقدر از خودم کار میکشم . اونوقته که بدنم خودش دست به کار میشه و منو میشونه ! اینجور مواقع کتاب میخورم !!!
خواندن برای من حکم نفس کشیدن داره . شما اولین بار که کتاب خوندین رو به خاطر دارید ؟ من یادمه . کلاس اول دبستان یه درسی در اواخر کتاب بود به نام پاییز . هم متن قشنگی داشت و هم نقاشی زیبایی . هنوز بعد از اینهمه سال اوون رنگ قرمز و زرد و قهوهای در حافظه ام مانده . کلاس دوم که رفتم از توی پیک دبستان ( زمان من مجله های مخصوص بچه های هر مقطع تحصیلی پیک نام داشتند که توی مدرسه میدادند ) یک قصه ای بود راجع به یک زن هندی که کلفت یک خانواده بود و عاشق بچه اوون خانواده ... من نمیتونستم کلمه مزخرف رو بفهمم . روی هر حرف یک فتحه میگذاشتم ! ( مَزخَرَف ) تا اینکه مادرم به دادم رسید و تلفظش رو به همراه معنیش بهم یاد داد . بعد هم کتابهای تن تن و میلو . هنوز هم این سری کتابها جزو لاینفک کتابخونه شخصی منه . وقتی ده یازده ساله بودم خانواده عموم مجبور شدند به شهرستان بروند و از اقبال بلند من کلیه کتابهاشونو گذاشتند توی انباری منزل ما . بهشت من اوون انباری خاک گرفته بود . اعتراف میکنم بچه پررویی بودم ! با ر. اعتمادی و پرویز قاضی سعید شروع کردم . اتوبوس آبی . به خاطر این که مچم رو کسی نگیره عین فرفره میخوندم . بعد هم بر باد رفته مارگارت میچل . باور کنید یا نه در مدت 2 روز تمومش کردم . حکایت اعتیاد من به کتاب خوونی به این جاها ختم نمیشه . یه فامیلی داشتیم که در منزلش کتابخونه ای داشت با نسخ قدیمی . هنوز هم یادآوری عطر اوون کاغذ های قدیمی مستم میکنه . هر کتابی که بر میداشتم تا اونجا که میتونستم میخوندم و یک نشانه کوچولو میذاشتم و دفعه بعد که دعوت داشتیم ... بعله دیگه . یه دفعه مریم غیبش میزد و فقط مادرم میدونست منو کجا پیدا کنه ! یه جای کوچولوی دور از دید کنار کتابخونه !
تنها باری که کتک خوردم هم به خاطر کتاب بود . داشتم کتاب پر رو میخوندم و غرق در احوالات ماویس بیچاره بودم که صدای مادرم را نشنیدم . خب بعدش هم ...مامان میگفت : بچه اگه توپ هم بغل گوشت در کنن تو نمیفهمی . میگفت خطرناکه این غرق شدنت .....نمیدونم شاید هم راست میگفت .
دانشجو که بودم بعضی وقتها دیگه پولی برام نمیموند برای خرید کتاب . بس که این رشته معماری پر هزینه بود . ولی من یه راه حل خوب پیدا کردم . خیابون انقلاب روبروی دانشگاه ... آی کتاب اونجا بووود !!! هر کتابی رو که چشمم میگرفت با همون روش قدیمی تند خوانی میکردم در مدت چند روز . یعنی از روی پیشخوان مغازه !!!
کتاب خواجه تاجدار رو همینجوری خوندم !!!! دو جلد کتاب گردن کلفت ! توی هر مسئله ای که گیر میفتادم همینجوری از بین کتابها ی کتابفروشی راه حل پیدا میکردم .بعضی از فروشنده های کتاب هنوز هم منو میشناسند . شاید تعبیر دور از ادبی باشه ولی کتاب خوندن من مثل نشخوار کردن میمونه . چشمم سریع ضبط و بعد سر فرصت مغزم اونو مرتب و قابل فهم میکنه . چیزی یادم نمیره . البته اگه بخونمش ! بعضی وقتها اگه کسی باهام حرف بزنه ... اگه نخوام اصلا نمیشنوم چی میگه !!!!یه دوستی دارم که مطمئنم میاد اینجا و نوشته هام رو میخونه . اولین بار رفتم خونشون تا برنامه اتوکد رو برام روی کامپیوترم بریزه . طفلک داشت اینکارو میکرد و من یه دوونه کتاب فلسفی که روی میزش بود رو کشف کرده بودم و باز طبق معمول داشتم میخوردمش . بنده خدا توضیحاتش رو باید دو بار میداد ! یادته مخملک ؟![]()
توی خانه من اشیا تزیینی کتابها هستند . حتی توی آشپزخونه . خوشبختانه شوهرم هم همینجوره . ولی سرعتش مثل من نیست . یه زمانی توی رویترز کار میکرد و من روزنامه های روز را براش تند خوانی میکردم و خلاصه شو تحویلش میدادم . کیف میکرد !
ملاحظه میکنید ؟
تا فردا میتونم براتون بگم ! مغزم بعد از کتاب خوری تیونینگ شده !!!!
راستی : کتاب جدید چی خوندین ؟

در یکی از کشورهای خارجی که اتفاقا مسلمان هم نیستند و مسیحیند و کلی هم مهاجر ، از همه رنگ و همه نژاد در اونجا پیدا میشه ، وقتی وارد اداره مهاجرت میشی تا درخواستت رو مطرح کنی با مطلبی مواجه میشی که یک شوک کوچولو بهت وارد میکنه .
در این قسمت از دنیامون احقاق حق به این ترتیبه :
/بچه
/زن
/حیوان خانگی
/مرد
ملاحظه میکنید ؟ یعنی وقتی پای قانون میاد وسط بدون در نظر گرفتن شرایط اول حق با بچه ست بعد با زن و ....
وقتی در شرایط یکسان تقاضای کاری داده بشه و زن و مردی واجد شرایط یکسان باشند- حتی اگر خانم مهاجر باشه - کار پیشنهادی به بانو تعلق میگیرد ...
این چیزها قلب آدمو میشکونه . تازه اونجا با چکمه آدم هم کاری ندارند !
اونجا اگه مردی صداشو یه نمه کلفت کنه پلیس اول میپرسه ببریمش زندون یا نه ؟
اینجا زنها رو به جرم زیبایی و زیبا دوستی ، کتک میزنند تا نامردها ، حال بی حالشون بد نشه .
اونجا به زنهایی که تمایل به فروش بدنشان دارند جا و مکان مشخصی داده شده تا باقی بانوان محترم زیبا ، محترمانه آمد و شد کنند .
اینجا زنان آنچنانی بین دخترکان بیگناه ما ــ که به تازگی کشف کرده اند زیبا هستند بدون اینکه کسی یادشان بدهد زیبایی در عرضه کردن آن نیست و بالا تر از آن گناه نیست ــ وقاحتشان را پنهان میکنند .
آنجا بر حسب توانایی و دانشی که داری به تو بها داده میشود بدون اینکه فکر کنند جای مردی را گرفته ای .
اینجا بنا به علتی که برای من ناشناخته است ورود به دانشگاه را سهمیه بندی کرده اند تا مبادا ایرانیان مذکر دچار عقده حقارت شوند .
به راستی مردان ما را چه شده ؟
حجاب زن درست باشد تا مرد از صراط مستقیم منحرف نشود ...
اسباب تبرج نداشته باشند تا مرد حواس جمع داشته باشد ...
به هیچ روی اجازه رقابت بین زن و مرد وجود نداشته باشد تا توازن عاطفی مردان به هم نریزد ...
آیا این مسائل توهین مستقیمی به مردان محترم ایرانی نیست ؟
پاینده ایران آریایی ...

ادامه ...
من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر درست به موقع . یعنی بعد از همه تجربه ها و وسوسه ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال جستجو . با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم مثلا با شاملو و اخوان . در 14 سالگی مهدی حمیدی و در 20 سالگی نادر پور و سایه و مشیری . در همین دوره بود که لاهوتی و گلچین گیلانی را هم کشف کردم . این کشف مرا متوجه تفاوتی کرد و متوجه مسائلی شدم که شاملو بعدا در ذهن من به آنها شکل داد و خیلی بعدتر نیما ... من نمیتوانم بگویم چطور و در چه زمینه ای تحت تاثیر نیما هستم یا نیستم . دقت در این باره کار دیگران است . ولی من میتوانم که مطمئنا از لحاظ فرمهای شعری و زبان از دریافتهای اوست که دارم استفاده میکنم و از او یاد گرفتم چطور نگاه کنم یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد . نیما چشم مرا باز کرد و گفت ببین . اما دیدن را خودم یاد گرفتم .
کتاب عصیان در سال 1338 منتشر شد و آخرین تجربه های شاعری را نشان میداد که سعی دارد فضای شعری خاص خودش را بسراید. او در کنار پرداختن به هنر و خلاقیت از دغدغه های دوری از پسرش دور نبود . برای سر پوش گذاشتن بر اید دغدغه ها سعی داشت با پناه بردن به دلبستگی خود را از اندیشه های اندوهناک باز دارد .
از زندگی گذشته به کل بریده ام . وقتی کامی را در خیابان میبینم که حالا قدش تا شانه ام رسیده فقط تنم شروع میکند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن . اما نمیخواهمش . فائده این علائق و روابط چیست ؟ آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هر کسی یک جفت دارد و باید پیدایش کند ... چون زندگی فقط تلاش برای جبران نقصهاست . رابطه دو تا آدم هیچوقت نمیتواند کامل یا کامل کننده باشد بخصوص در این دوره . اما شعر برای من دوستی است که وقتی به او میرسم میتوانم راحت با او درد دل کنم . یک جفتی است که کاملم میکند ...
دیگران این دلبستگیها را به گونه ی دیگر تفسیر میکردند . سخنان دیگران – حشرات مانده در مرداب – او را از راهش باز نمیدارد ...
چه میتواند باشد مرداب
چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم میزنند
نامرد در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک.... آه
وقتی که سوسک سخن میگوید
چرا توقف کنم ؟
من از سلاله درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمتمی نیروها پیوستن است – پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور...
در شهریور 1337 در کنار شعر به فیلمسازی در شرکت گلستان فیلم روی آورد .بعد از چند کار در خور توجه در بهار 1341 به تبریز رفت تا مقدمات ساختن فیلمی از جذامیها را تهیه کند . این فیلم در مدت اقامت 12 روزه او بوجود آمد و نام " خانه سیاه است " را به خود گرفت . این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم مستند در فستیوال فیلم آلمان غربی گردید .
حس میکنم که عمرم را باخته ام و خیلی کمتر از آنچه باید بدانم میدانم . آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های زندگی آینده مرا متزلزل کرد . من هرگز در زندگی راهنمایی نداشتهام . کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است . هر چه دارم از خودم دارم و هر آنچه ندارم همه آن چیزهایی است که میتوانستم داشته باشم اما کجرویها و خود نشناختنها و بن بستهای زندگی نگذاشته که به آنها برسم .
...من آرزوی دیگری ندارم . احساس میکنم همه آرزوهایم براورده شده است ولی میدانم – یا شاید فکر میکنم – آدم اگر آرزویی نداشته باشد میمیرد . این واقعا وحشتناک است . میترسم پسرم را نبینم و این خیلی وحشتناکتر است ...
عاقبت برای اینکه جای خالی کامی را پر کند پسری را به فرزندی پذیرفت . وقتی در سال 1341 برای فیلمبرداری –خانه سیاه است – به جذامخانه مشهد رفته بود حسین کوچولو را یافت . او فرزند یک پدر و مادر جذامی بود .
فکر و غصه کامی راحتم نمیگذاشت . مرا میکشت . مرا از درون میتراشید . حسین که آمد آرامتر شدم . اصلا گاهی توی صورت این پسر کامی را میبینم . وقتی دستش را در دستم میگیرم یا موهایش را نوازش میکنم هیچ نمیتوانم فکر کنم که حسین است یا کامی . فرقی ندارد . فقط احساس میکنم که پسرم است ...
گفته اند شعر فروغ صدای زن محصور در طول اعصار است . اما این چیزی است که حتی خود فروغ هم اعتباری برای آن قائل نبود . شعر های او همانقدر که بیان کننده درد زن عصر خویش است بیان کننده دردهای یک مرد هم میتواند باشد .
اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد خب این خیلی طبیعیست که بعلت زن بودنم است . من خوشبختانه یک زنم . اما اگر پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاید فکر میکنم دیگر جنسیت نمیتواند مطرح باشد . طبیعیست که زن بعلت شرایط جسمانی حسی و روحیش به مسایلی توجه میکند که شاید مورد توجه مرد نباشد و یک دید زنانه نسبت به مسایلی بدهد که با مال مرد فرق میکند . کسانی که کار هنری را برای بیان وجودشان انتخاب میکنند اگر جنسیت را در کارشان قرار دهند همیشه در یک حد باقی میمانند و این واقعا درست نیست . ... اصل کار آدم است . زن و مرد مطرح نیست . به هر حال من وقتی شعری میگویم آنقدر ها به این موضوع توجه ندارم و اگر میاید خیلی نا آگاهانه است . جبری است .
...دردی که در شعر فروغ موج میزند زخم دهان گشوده انسان روشنفکر عصر اوست که بعد از انقلاب صنعتی در چهار راه زوال ایستاده است و عقوبت دشوار را چنان تاب آورده که آن کلام مقدس را فراموش کرده . و فروغ اگر شعر میگوید برای ایستادگی در برابر این زوال است . در چنین جهانی آیا اوج و قله ای هم برای رسیدن هست و مرگ با آن دهان سرد و مکنده اش هر دم انسان را با خود میخواند ؟
تمام روز تمام روز
رها شده رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناکترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرفترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
کدام قله ؟ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند؟
در آستانه سی و دو سالگی می اندیشد :خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ به پوستم نشسته است . خوشحالم که دیگر رویایی و خیالباف نیستم . هر چند که 32 ساله شدن یعنی 32 سال از سهم زندگی را به پایان رساندن اما در عوض خودم را پیدا کرده ام .
سرانجام روز پایان فرارسید . در ساعت 3 بعد از ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 فروغ با سرعت به استودیو میرفت . فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت . میگفت : آنها پاکترند . آخر هم جان خودش را در راه دوستی بچه ها گذاشت . وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده اصلی منحرف شد . تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته برایش کافی بود . او از پشت شیشه ماشین خود وحشت بچه ها را دید . ماشین منحرف شد و فروغ پس از پرتاب شدن به بیرون ماشین با سر به جدول خیابان برخورد کرد ...
او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته . شاملو سیاوش کسرایی مهدی اخوان ثالث هوشنگ ابتهاج ( سایه ) ساعدی و ... تابوت را به دوش میگیرند . برآمدگی دستهایش از زیر شال را میشود تشخیص داد
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد .
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل
به داسهای واژگون شده بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد ...
راستی این شعر فروغ را حتما بخوانید : ای مرز پر گهر از کتاب تولدی دیگر ...
![]()
پاینده ایرا ن آریایی![]()
![]()




