تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

چشم هام بازه . توی تاریکی شبحی از کتابخونه و دراور و صندلی کوچولوش میبینم . نمیدانم از گرما بیدار شدم یا خوابی که خواب از سرم پروند . به مغز دونده ام دستور میدم خواب رو برام دوباره سازی کنه . ولی نصفه شبی اعلام استقلال کرده . به خاطر فرار از غرو لند های همیشگی ، گرما رو ترجیح دادم . ولی الان دیگه نمیتونم نفس بکشم . بلند میشم و کولر رو روشن میکنم . موجی از هوای خنک میریزه روی تنم . چه خوب ....

از ترس غرولندهای باز هم همیشگی ، ملافه را آروم میکشم روش . عادت داره لخت بخوابه و بالطبع گرما رو زیاد حس نمیکنه . هیچ وقت نتونستم اینجوری بخوابم . غلتی میزنم . خوابم ، یادم نمیاد . در عوض چیز های دیگه شناور میشن جلوی چشمم . این افکار مزاحم رو از هر دری میندازی بیرون ، باز از یه سوراخی میان تو کله آدم . اَه.... آدم اختیار کله خودشم نداره !

نصف صورتمو فرو میکنم روی بالش خنک . و یک چشمی بهش نگاه میکنم . خوش به حالش . طاق باز خوابیده و معلوم نیست روحش هم خوابه یا نه ! این آپارتمان کوفتی هم که از هیچ کجاش نمیشه آسمون رو ببینی الا از پنجره پذیرائی . تازه باید یه لنگه پا وایسی و توری رو بزنی کنار و مورد هجمه یک لشکر پشه قرار بگیری تا اگه از بین دود و کثافت شد ، نیم نگاهی بندازی بلکه یه دونه ستاره به تورت بخوره . خیر سرمون آپارتمان آرشیتکت ساز خریدیم . اوووه چرا !!!! از یه جای دیگه هم میشه آسمون رو دید زد : پنجره آشپزخونه ! طراح حتما و حکما خانوم بوده و ظرفشور ! بهترین ویوو مال جلوی سینک ظرفشوئیه ! بابا سلیقه !!! کی نصفه شبی حال داره بره جلوی سینک ؟ مرده شور هر چی کار سیاهه ببرن !

روم رو برمیگردونم تا اون طرف صورتم هم خنک بشه .

سال پیش این موقع پای راستم تازه از توی گچ دراومده بود و داشتم تاتی تاتی میکردم . عضلات پام ، فراموش کرده بودن وظیفه شونو . تجربه جالبی بود . روزی که پام از توی گچ اومد بیرون حتی نمیتونستم پام رو خم کنم . وقتی روش تکیه کردم ، حس کردم این یه شی اضافیه که چسبیده به من ! پام کجا بود ؟

راستی ...  سال دیگه این موقع کجا هستم ؟ چکار دارم میکنم ؟ بودنش که میدونم کجام . اما چکار دارم میکنم ؟ الله اعلم .

نه خیر . فایده نداره . تا این خوش اخلاق رو بیدار نکردم پاشم برم اون اتاق !

یه نگاهی به سه پایه نقاشی و کار نیمه تمومم میندازم . برم ؟ ولش کن بابا . تازه امروز بساطمو جمع و جور کردم .کاش یه سالن درندشت در اختیارم بود و بساط نقاشیمو پهن میکردم توش تا هر وقت حال داشتم کار کنم . اینجا ، تا حالم میاد ، راه اندازی کارگاه سیار ، حالمو میگیره .

 یک کم کانالهای تلوزیون رو شخم میزنم . چیز به درد بخوری نداره . یا دارن هم دیگه رو میزنن یا بحث میکنن یا .... ولش کن . ولو میشم روی کاناپه و دست دراز میکنم تا یه چیز خوندنی از زیرمیز گیر بیارم .

چشمهام سنگین شده . عجیبه ! چرا من اینجا اینقدر زود خوابم میگیره ولی سر جای خودم عین بوف کور میشم ؟ افکار مزاحم ...... چرا ولم نمیکنید لعنتیها ؟

بساطیه !....

حال غریبی دارم امشب . چه مرگمه ؟ بذار برنامه ریزی کنم : فردا ، پاشم دست ایلیا رو بگیرم ، دوتایی بریم یه وری ! کجا ؟ خب شمال بد نیست .  ول کن بابا ... تو این گرما با این طرح امنیت !

برم سینما !!! واسه دیدن کدوم شاهکار ؟

پارک ؟ ول کن بابا .... اصلا دل و دماغش نیست .

خونه مامان چطوره ؟ ای بابا ... دیروز بودم .

اصلا چطوره برم بلیط بگیرم به مقصد وطن جدید ! بد نیستا !!!!! نه بابا . هنوز کلی کار دارم .

باید خونه مون رو بفروشیم . خانه ...خانه ... مگه خانه را هم میفروشن ؟ چه پرتگاهی ....

رزومه ام رو باید تکمیل کنم . خدا رو چه دیدی ؟ شاید اونجا لازم شد .

توی رو در بایستی افتادم تو خط یه پروژه جدید و اعصاب خورد کن ... جنوب ایران .... واه واه ... تو این هوا چطوری برم جنوب ؟؟؟؟؟ گور بابای پول . مگه چقدر میخوان بهم بدن ؟ ولی خب ... چغازنبیل رو میتونم ببینم ! خدا رو چه دیدی ؟ در و پیکر که نداره . شاید یه آجر اونجا رو هم کش رفتم ! بد یادگاری نیست تو غربت ! دست کم چهار هزار سال عمرشه ! دختر بد !!! دزدی ؟ اونهم از معبد ؟ بی خیال ... اینکاره نیستم ....البته توی این بلبشوی ستیز فرهنگی شاید همین یه دونه رو نجات دادم و دینم رو به گذشتگان ادا کردم ! اه ... بوی گور ازش بلند میشه !

راستی ، هفته دیگه باید برم پیش دکتر امامی .... ای بابا اصلا یادم نبود ! یه جراحی دارم ! پارسال وقتی توی پام پلاتین میذاشت ، بهش گفتم :بعدا  درش آوردی بدش به خودم ! فکر خبیثانه ام را متوجه شد و گفت : نچ ! از اونا نیست که بتونی باهاش گوشواره و گردنبند درست کنی ! ولی به هر حال میگیرمش ! زن جماعتو جون به جونش کنی فکر قر و فرشه !!!!!!

کجایی ای خواب ؟

کله سحر ایلیا میاد خفتمو میگیره و صبحانه میخواد و بعد هم همراهی در کارتون یا فیلم مورد علاقه اش ....

باز به سه پایه خیره میشم . پاشم برم دو تا قلم بزنم ...

پی نوشت .....

باید شعار پاینده باد رو بنویسم ؟

دلم نمیخواد ...

کدوم وطن ؟ وطنی که جای من توش نیست ؟ وطنی که مزه اش تلخ شده ؟

تقصیر این خاک نیست که .....

پاینده ایران آریایی .... بامن یا بدون من ....


+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 4:35 AM توسط مریم |

وقتی صحبت از آرزو میاد ، آدم هیچ مرزی براش قائل نمیشه . انگار تا ابد قراره جوون بمونه و عمر نوح داشته باشه . وقتی به دهه بیست زندگی خودم نگاهی میندازم ، میبینم چیزی جز درس و کار نبوده . یا سرم توی درس و دفتر کتابم بوده یا کار و کار و کار ...

و دوستیهای گذرایی که هیچ وقت رنگ عشق به خودش نگرفت .

 فکر میکردم به سی سالگی که برسم حتما اتفاق خارق العاده ای برام میفته .

فانتزی قشنگی بود .

 به سی رسیدم و ردش کردم و الان در اواسط دهه سی ، میبینم که به بعضی از آرزو هام رسیدم و به بعضی نه . بچه دوست بودم و خدا یکی از بهترینهاشو بهم داد . ولی عشق ...

من هنوز معنی عشق رو نمیفهمم . زندگیها بیشتر روی عادت بنا میشه . به هم عادت میکنیم . به همین سادگی . نکنه عشق همینه ؟ روی لج و لج بازی ، به چیزهایی میچسبیم که در خلوت خودمون ، صنار براش ارزش قائل نیستیم . این عادت بشره که وقتی به چیزی که آرزوش بود رسید ، از چشمش میفته . بعد خودشو با اون عادت میده ، عادت ...

توی آیینه که نگاه میکنم ، فرق چندانی با آنوقتها نمیبینم ، بجز یک .... نمیدانم چه نامش گذارم ؟

 صاف توی چشمهای خودم نگاه میکنم و در عمقش ، دلم رو پیدا میکنم  . میشه زندگی را در عمق چشمها دید . تنها عضوی از بدن که همیشه راست میگه . واقعا راست میگه ؟ دنبال مریمِ سالها قبل میگردم و در اون اعماق میبینمش که نشسته و سرش رو گذاشته روی زانوهاش . چه دخترک آرامی ... سالهاست فرصت نکرده ام سری به این دوست بچگی بزنم .و این ، نه از سر بی مهریست . دیگر فرصتی برای خودم و دلم ندارم . به قول پدر بزرگم : هزار تا کار بی خودی دارم !

 ... دخترک آرام و غمگینم ، آرام بنشین و مثل همیشه نظاره کن ، تا مریمی پیر ، اگر به پیری برسد ، با تو همنوا شود .

 گفتم پیری ، چیزی در دلم لرزید .

الان دیگه گذر زمان رو حس میکنم . بعد از سی و چند سال ، مشاهده تحلیل رفتن نیروی جوانی ، من را متوجه بزرگسالیم میکند .

 خوب میدویدم .

 تند و سریع .

مثل آهو .

 باید اعتراف کنم که دیگر نمیتوانم بدوم . ولی قدرتی که الان برای اداره منزل و خانه داری بکار میبرم ، در محدوده تصورم هم نمیگنجید . انرژی خارق العاده ای که نمیدانم منبعش کجاست . خانه داری سخت است . مخصوصا اگر بخواهی کدبانو باشی و در کنارش ، مردِ بیرون ....

شاید وقتی به پیری و ناتوانی جسمی رسیدم ، چیزی دیگر در وجودم جوانه بزند که جبران جوانی از دست رفته را بکند . چه میتواند باشد آن چیز ؟  شاید عادتی دیگر ...

چه موجود غریبیست این آدمیزاد ! با امید پا به دنیا میگذارد و همراه با گذر ایام از کودکی به جوانی و سپس پیری ، امید و آرزویش هم بزرگ میشوند . گاهی وقتها آرزو ها بزرگتر از عمر انسان میشوند ...

کسی چه میداند ؟ شاید ناکامیهامان را در زندگی بعدی ، به انجام برسانیم . زندگی بعدی ، زندگی بعدی ...

 باور ندارم که همین چند سالِ محدود ، برای تعالی روح کافی باشد . سالها و سالها زمان برای اعتلای روح لازم است تا به منبع اصلی خود باز گردیم . چه تفکر لذت بخشی برای منست این ...

.....................................................................................................................................................................

دارم جلای وطن میکنم برای زندگی بهتر . برای پسرم .

پس چرا خوشحال نیستم ؟

چرا دغدغه خاطر ندارم ؟

چرا هیچ احساسی ندارم ؟

چرا مغزم نظاره گر شده ؟

...

عادت میکنم ، عادت میکنم ، عادت ...

...

پاینده وطنی که ، شادی را در آن گم کردم .

                                         ...برای یافتن شادی ، به دیار غربت نمیروم ، که شادی آنها ، شادی من نیست .

پاینده وطنی که , در آن هر چه دویدم ، از هدفم دورتر شدم ،

                                         ...تا حال که دیگر از نفس افتاده ام .

پاینده وطنی که ، سهمش برای من تنها مشتی خاک ، در جعبه ای منبت کاریست .

پاینده ایران آریایی ...


+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 7:27 PM توسط مریم |

هر سال جوایزی به نام جایزه داروین اهدا میشود . اما گمان نکنید این جایزه ها را به دانشمندان میدهند !این جایزه ها که با رای گیری اینترنتی انجام میشود به افرادی اهدا میشود که با " حذف کردن خودشان از خزانه ژن های بشریت – به عبارت بهتر با از دست دادن توانایی توالد و تناسل – به طریقه ای بسیار احمقانه به انسانیت خدمت کرده اند !!!!!

بنا بر این میتوانید تصور کنید که هر سال به چه کسانی تعلق میگیرد ! افرادی که با کارهای بسیار احمقانه خود را به کشتن داه یا در موارد نادری خود را عقیم کرده اند .

شرایط :

1-توانایی بچه دار شدن را از دست داده باشند به این معنا که یا مرده باشند یا عقیم شده باشند .

2-حماقت فردی که نامزد شده باید منحصر به فرد و تاثیر گذار باشد !

3-خود فرد باید شرایط بند یک را برای خود فراهم کرده باشد و نه دیگران .

4- فرد کاندید شده باید توانایی قضاوت عاقلانه را داشته و بالغ باشد .که برای تحقق این شرط باید در سن قانونی گرفتن گواهینامه بوده و عقب مانده ذهنی یا دچار نقص عقل نباشد .

5- رخ دادن واقعه ای که بر سر فرد آمده باید ثابت شده باشد . و گزارشهای موثقی در باره روی دادن آن در دست باشد .

نمونه ای از برندگان سالهای قبل ( سرنوشت این افراد را میتوان حدس زد! ) :

برنده سال 1987 از آمریکا . فردی بود که برای فیلمبرداری از یک گروه شیرجه روندگان در آسمان بدون چتر نجات از هواپیما بیرون پریده بود !

 

برنده سال 1996 از آمریکا . فردی که برای فراهم آوردن نور کافی برای دیدن درون یک تفنگ پر شده   سعی کرده بود از یک فندک سیگار استفاده کند !

 

برنده سال سال 2003 . از برزیل . که باز از یک فندک برای روشن کردن درون یک مخزن سوخت استفاده کرده بود تا مطمئن شود که هیچ ماده قابل اشتعالی درون آن وجود ندارد !

 

برنده روسی یکی از دوره های مسابقه از یک تفنگ نیمه اتوماتیک برای بازی " رولت روسی " استفاده کرده بود که بطور خود کار در دور بعدی ماشه کشیدن یک تیر به درون مخزن اسلحه میفرستاد !

 

یک برنده دیگر ( به این باید دو تا جایزه میدادن !!!) برای اینکه نشان دهد یک پنجره را میتوان شکست به طرف یک پنجره شیرجه رفته و به بیرون پرت شده و مرده بود !

 

اما برنده امسال واقعا مستحق دریافت این جایزه بوود و از بس خندیدم اشکم در اومد !

برنده سال 2007 یک مرد 59 ساله اهل تکزاس معتاد به الکل بود که به علت عارضه ای درد ناک در گلویش نمیتوانست مشروب بنوشد . او برای رساندن الکل به خود از تنقیه استفاده کرد و پس از تنقیه یک و نیم بطری مشروب جانش را ازز دست داد !

سایر رقبای این مرد که مسابقه را به علت نبوغ این بابا باخته بودند اینها هستند :

_مردی اهل آلمان شرقی که برای خلاص شدن از دست موشهای کور میله های فلزی به زمین فرو کرده و آنها را به برق ولتاژ قوی وصل کرده و پیش از هر موش کوری خودش به علت برق گرفتگی کشته شد !

_ مردی اهل ویرجینیای غربی هنگامی که داشت یک انبار علوفه متروک را تخریب میکرد با اره برقی یکی از ستونهای اصلی را خراب کرد و کل بنا بر سر خودش خراب شد !

_ یک مرد از ایلینوی که در یک مسابقه قطار بازی برنده شد . در آن مسابقه باید مشخص میشد چه کسی میتواند بیش از همه روی یک خط آهن در مقابل یک قطار در حال نزدیک شدن باقی بماند و البته حدس میزنم عمرا اگه کسی بتونه رو دستش بلند شه !!!!!

 

اگه توی ایران این مسابقه برگزار میشد به نظر شما کی برنده میشد ؟! ...

 

                                      پاینده ایران آریایی ...


+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 11:1 PM توسط مریم |

قراراست فردا روز مادر باشد . قرار است ؟ بله ...

مطابق تقویم قمری ، هر مناسبتی از سال ، در این سیصد و شصت و چند روز ، به چرخشی سرگیجه آور دچار میشود . اجازه میفرمائید اول به میزان کمی تا قسمتی غر بزنم  ، بعد تبریکات صمیمانه و غیره را عرضه دارم ؟!

مرسی ...

یا به قول اون ور آبیها : باسپاس ...

چرا ما که تمام مناسبتها و روزشمارمان شمسی حساب میشود ، پای جشن و عزا ی مذهبی که به میان میاید باید دست به دامان قمر خانوم بشویم ؟ من اعتراض دارم . تکلیفم معلوم نیست . اگه صدا و سیمای وقت شناس نبود !!!! من که نمیدانستم فردا چه روزیست ! هشتم مارس ، همیشه هشتم مارس است و تکان نمیخورد . ماههای عربی را .....

مهم نیست ( حوصله نیست )...

خب ، خب ، خب ...

احوال مادران وبلاگی ؟؟؟

روز مبارک .

 حالا که الطاف تقسیم روزها، شامل عالم نسوان شده ، دودستی میگیرمش که دیگه از این دست و دل بازیها فکر نکنم خبری باشه !

خلاصه خیلی خبرهاست . دیه هم که برابر شد !

تازه لایحه تاخت زدن شتر را با پرادو دو درب ، به مجلس بلاگفا ، تقدیم کرده بودیم و داشتیم جان فدا میکردیم براش !!!!! ( دروغ که خناق نیست )

 ................

مادر ، مادر است . چه روزی به نامش کرده باشند ، چه نه . عشق مادری همیشه بی واسطه ترین و با اخلاص ترین عشقها بوده و خواهد بود . سخنان منثور و منظوم را به دوستان سخنورم میسپارم . میدانم قلم شیوایشان بسی گیرا تر از قلم من است . 

سخنی دارم برای آقایان عزیز و دوست داشتنی .

هیچ میدانستید که بانوان گرامی شما ( مادر ، همسر ، نامزد ، دوست ) از شما توقع کادوئی درخور دارند ؟ بشتابید که با خرید یک هدیه مناسب ، حساب بانکی قلبی خانم خود را لبالب از نقدینگی عشق خواهید کرد .

زیاد هم به حرفشان دلخوش نباشید که حتی یک شاخه گل هم کافیست . مطمئن باشید هر چه گرانتر هدیه بدهید بهتر خواهد بود . گل را هم بگذارید روش !

 روز مادر را به تمام دوستان نازنینم در محیط مجازی تبریک میگویم و امیدوارم تبریکاتمان مجازی نباشد .

 

                               پاینده ایران آریایی و بانوان ایرانی


+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 6:19 PM توسط مریم |