چله تابستون سرما خوردن نوبره . شده حکایت شتره که بهش میگن چیزت از پسه میگه چی چیم مث همه کسه ؟ حالا بلا نسبت ... !!!![]()
ویروس زیاد شده واللا . ویروس سرما خوردگی ، ویروس ایدز ، ویروس گرانی ، ویروس تورم و تازگیها ویروس حمایت از خانواده . مثلا دارن طرح تصویب میکنن ، خانواده رو در برابر خطر از هم پاشیدگی واکسینه کنن ! من نمیدونم این تراوشات فکری چرا در زمینه های دیگه شکوفا نمیشه ؟ شوخی شوخی داریم برمیگردیم به دوران ما قبل تاریخ ! اون وقتا که اگه گاو و گوسفند زیاد داشتن ، به همون تعداد زن هم میستوندن ! بعد هم بچه پس مینداختن ، ول میکردن توی کوه و کمر .... یعنی چی که اگه مردی پولدار بود میتونه چند تا زن دیگه بگیره ، اونهم بی اذن زن اول ؟ میدونستم زنهای ایرانی خاک بر سر و بدبخت شدن ، اما این دیگه تیر خلاص بود . عاشقی حرامه . اگه کسی خانواده داشته باشه و اهمیت وفاداری رو بدونه که دیگه چشمش دو دو نمیزنه برای ناموس یکی دیگه . احتمالا اومدن برای زنان خیابانی فکری کردن تا سرو سامون بگیرن ! حالا ورود هوو در خانه و زندگی یک زن چه تبعاتی ممکنه به وجود بیاره ، به تصویب کننده ها مربوط نیست . صورت مسئله حذف بشه ، باقیش ... خدا بزرگه !
از آنجا که در این مملکت گل و بلبل هیچ چیز به هیچ چیز مربوط نیست ، الا چیز !
من هم از آب زلال ماهی میگیرم . هیچ چیم هم از دیگران کمتر نیست ! حالا برگه معماریم رو نمیفروشم ، دلیل نمیشه که فکرم رو به کار نندازم ! ( تا چشم اوس رحمان در بیاد !)
لایحه تصویب شده مهندس مریم بانو :![]()
پس از تصویب لایحه حمایت از خانواده در مجلس ، کنار اتاق خواب هر ایرانی یک طویله سیار بنا بشه تا در مواقع مقتضی ، وقتی آقا با بقیه ضعیفه ها کار ندارد در طویله خصوصی سر کنند تا نوبتشان شود !
طویله باید سیار باشد و قابل توسعه ، چون چهار تا عقدی که جای خود داره ، پیش بینی ضعفای صیغه ای هم باید بشه !
پیشنهادات خود را به وبلاگ اینجانب ارسال نمائید تا در اسرع وقت در یک طرح آرشیتکسی ( !!!! ) اتاق خواب شما را به یک دستگاه طویله مجهز کنم .
طرح طویله پرتابل نیز در دست بررسی است . قابل استفاده در پیاده رو ، مترو و خلا !!!
طراحی و اجرا بصورت نسیه هم قبول میشود !
خانمهای وبلاگیست در اولویتند ...
طرح اختصاصی : پنت هاوسطبل ( پنت هاوس + اصطبل )
دستمزد بانوان وبلاگیست ا زطریق مالیات بر مهریه نیز قابل پرداخت است .
مهریه شما هر چه که بود ، خشکه هم میپذیریم !![]()
پی نوشت :
آقامون ( !!!! ...) امر کرده بودن گنده گویی نکن که طرح امنیت خانواده به خطر میفته . حالا باتوجه به تشویش اذهان عمومی ، اینجانب خودم ، مثل خانوما اعتراف میکنم به علت عدم تمکین از دستور آقامون و چسبیدن برچسب ناشزه بودن (!) ، آقامون میتونن تشریف ببرن توی خیابون ، دو تا خوبشو سوا کنن و بیارن بنده منزل تا کنیزی منو بکنن ! حالا اگه من کنیزیشونو کردم هم راه دور نمیره ! بالاخره همه عضو یک طویله ایم .....
پی نوشت آخر :
پاینده ایران تک همسری که یک زمانی بهش میگفتن ایران آریایی ...![]()

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
درآن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه میپویند
ما هم راه خود را میکنیم آغاز ...
سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمیخوانی بر آن دیگر .
نخستین: راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی .
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام ،
اگر سر برکنی غوغا ، وگر دم در کشی آرام .
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی بر گشت بگذاریم
ببینیم آسمان " هر کجا " آیا همین رنگ است ؟
تو دانی این سفر هرگز به سوی آسمانها نیست .
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه بی غم
که میزد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و میرقصید دست افشان و پا کوبان بسان دختر کولی
واکنون میزند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست .
به سوی پهندشت بی خداوندیست ،
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند .
بهل کاین آسمان پاک
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد :
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم .
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده بیدار.
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار .
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهراندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه با پرده های تار .
و میپرسد ، صدایش ناله ای بی نور :
" کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ... میپرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟"
و میبیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست ....
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وزان سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی که می خواند :
" جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد ..."
وزانجا میرود بیرون، به سوی جمله ساحلها .
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز میپرسد – سر اندر غرفه با پرده های تار - ...
" کسی اینجاست ؟ "
و میبیند همان شمع و همان نجواست .
که میگوید بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده مهجور :
خدایا " به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ؟"
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش آید
بدانجایی که میگویند خورشید غروب ما
زند بر پرده شبگیران تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد : دیر
کجا ؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که میگویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست که دایم روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و مینوشد از آن مردی که میگوید :
" چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کزان گل کاغذین روید ؟"
به آنجایی که میگویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز
(چون مرگ تاراس بولبا ، نه چون مرگ من و تو )
مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
زسیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بیرحم خشایرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من .
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کِشته ، نِدرورده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست .
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
.ما بر بیکران سبز و مخمل گونه دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ بادام .
و مرغان سپید بادبانها را میاموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و میرانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین !
من اینجا بس دلم تنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم ......

و شیطان را میستایم
چرا که اول آفرینه ایست
که در مقابلش
تنعم به عقوبت واگذاشت
و میان دور و نزدیک
دور را برگزید
چه ، میدانست
که با حضور عشق
دوری عین نزدیکیست
میستایمش
چرا که عاشق بود
بنده ای پاک
که غیر از او
بر کسی
سجده روا ندانست
و نیک میدانم
که خدا نیز در دل
سخت
تحسینش میکند ...
سعید خجسته فر دامغانی
مجموعه اشعار ( راهی به رهایی ) 1377
پی نوشت :
این شعر را از وب دوست عزیزم "شکند گمانیک ویچار " برداشت ام .
اینقدر از خواندنش لذت بردم که دلم نیامد تنهایی سرمست شوم ...
پی نوشت آخر:
پاینده ایران آریایی

حالم خوبه !!!!!![]()
اگه گفتین ؟
.....
نهار ، پلو با یه خورش خوشمزه ، مید این مامی ، خوردم ! بعدش یه چند تا برش کیک بستنی با مقادیر متنابهی شکلات ! و چند ساعت بعدش دوتا ماست میوه ای !! میخواستم بعدش یک کارد هم بخورم ، چون تولد پدر گرامی بود گذاشتم برای پرس بعد !!!
واضح و مبرهن است که ناامیدی و تیره تار شدن دنیا به دلیل رژیم صهیونیستی بود که داشتم و الان حالم خوبه !
به جهنم که .... کیلو اضافه وزن دارم ! ( اصلا نپرسید چندکیلو که ... میخورمتون !!!)
ضمنا ، هر چی گشتم یه قالب با پس زمینه سفید که باب طبعم باشه گیر نیاوردم . حالا شما گذشت کنین و این قالب سیاه را به سفیدی قلبتان ببخشید .
هر وقت دیدین من بد خلق شدم و دنیا روی سرم داره خراب میشه ، یادم بندازین برم چلوکبابی نایب !
پاینده همه جای کره زمین ، مخصوصا ایران آریایی !!! ...

کارتون کارخانه هیولاها رو دیدین ؟
خیلی بامزه ست ...
امشب داشتم در دنیای وبلاگها ولگردی میکردم که یهو به سرم زد قالب وبم رو عوض کنم ...
این قالبی که ملاحظه میکنید ، منو یاد کارتون مذکور انداخت . یدونه در به شاخه درخت آویزونه که اصلا از دنیای رنگی پس زمینه زده بیرون و انگار به ستاره ها راه داره .
بعضی وقتها یه نقبی به دنیای بچگی میزنم و بدون خجالت ذهن استدلال گرا رو پرت میکنم توی زباله دان تاریخ ( یه جاییش که دوباره بتونم برش دارم !) و یه راست شیرجه میزنم توی عوالم فانتزی !
میرم پیش الفی اتکینز و زبل خان و سند باد ...
بعضی وقتها هم یادی میکنم از فلونه و لوسی می ... لوسی می .... یادتونه ؟ مهاجران رو میگم . هیچ وقت فکر نمیکردم خودم به سرنوشت لوسی می دچار بشم !
پرت شدم از موضوع ....
آره ، داشتم میگفتم ، توی کارخونه هیولاها ، کمد اتاق بچه ها ، دریچه ایه برای ورود هیولاهای دوست داشتنی . هر دری که باز میشه ، یه اتاق ، یه کشور ، یه دنیای دیگه ... چه خوب بود که برای ما هم این اتفاق می افتاد ولی برعکسش . یعنی در کمدمون رو باز میکردیم و یهو میدیدیم دری از یه دنیای دیگه رومون باز شده ... خوب بودا ؟ نه ؟
مثلا کجا ؟
یه جایی که روی صورت مردمش خنده باشه ، یه خنده بی دلیل ...
یه جایی که بچه های کوچولوش ، وقتی پشت چراغ قرمز وایسادی و خواب رفتن زمان رو اندازه میگیری ، جگرت رو با التماس برای خرید یه چیز بیخودی ، خون نکنن ...
یه جایی که زنهای بی سرپرست ، دستگیره آشپزخونه رو با یه صورت درب و داغون بهت نفروشن و تو کشوی آشپزخونه ات یه انبار از اونا نداشته باشی .....
یه جایی که آدم بودن حرمت داشته باشه ...
یه جایی که ...
فکر میکنم بهترین جا ، آسمون باشه .
همین آسمونی که توی این نقاشی میبینین .
پر از ستاره .
پر از هیچی ...
پاینده سرزمین آریایی من که مدتهاست کمدش رو قفل کردن . ولی من بعضی وقتها از توی سوراخ کلیدش یواشکی چیزهایی میبینم و لبخند روی لبم جوانه میزنه ......
شما هم بفرمایین تماشا .
پاینده ایران آریایی ....

امروز صبح داشتم میومدم سرکار و طبق عادت هر روز صبح رادیو هم روشن بود تا یک وقت خدای نکرده مسائل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و ... از دستم در نره و امور آحاد جهان معلق باقی بمونه ! خلاصه یک خبر خیلی قشنگ توجهم رو جلب کرد و باعث شد با یک لبخند گشاد ویراژها و لائی کشیدنها را خنثی کنم . خبر از این قرار بود :
در فرانسه ، مردان میخواهند اعتراضی را تقدیم دارند مبنی بر اینکه پوشیدن دامن برای آنها آزاد گردد ! در ادامه خبر آمده بود که این گروه معتقدند چرا برای زنان پوشیدن دامن و شلوار ، هر دو آزاد است ولی برای مردان، نیست ! مشکل اصلی هم در خرید دامن از مغازه یا پوشیدن آن در خیابان نمیباشد بلکه فامیل با این نحوه لباس پوشیدن مخالفت میکنند .
اوا ؟!!!! دلشون شکسته ؟! نباشم ببینم ! بمیرم !
اصلا من از این ور دنیا ، حمایت خود را از تمامی مردان دامن دوست اعلام میدارم ! چیزی که باعث خنده من شد این بود که مردان ایرانی را در پوشش دامن تصور کردم ! راه دور نمیرم ، همین شوهر خان جان خودمان ! وااای ..... با این پرو پاچه تپل ، چه شود !!! شخصا براش یه دامن فون مینی ژوپ میخرم ، مدل پیچازی !!! یا مثلا برادر کوچیکه ! ماشالا ، بدن سازی کار کرده با قد یکمتر و هشتاد و خورده ای ، فکر کنم مدل دامن تنگ چاکدار روی زانو خیلی بهش بیاد ! فقط باید مشکی باشه که یک کم ریز تر نشونش بده !!! از این مدل ماهی ها هم بد نیست ! از اینایی که تنگه و از سر زانو گشاد میشه !!!! با اون سر شانه های پت و پهن خیلی تو دل برو میشه !!!! کجا بفرستمشون اپیلاسیون ؟
الان رییس از جلوی من رد شد ! ........![]()
پاینده ایران آریایی با مردان مینی ژوپ پوش ....

نشستم پشت میزم و مثلا دارم کار میکنم . کاغذها ( یا به قول ایلیا قاغذ ) و ماژیکهای رنگی روی میزم پخش و پلاست و حواس خودم هم همینطور .میرم سراغ فری سل ! هلاک شدم اینقدر کار کردم !
یه دختر خانم شاد و شنگولی منشی شرکته که همیشه آهنگهایی رو سلکت میکنه که حال و هوای خوب و جینگول مستانی به آدم میده . از عباس قادری گرفته تا سمفونی شماره شونصد بتهوون ! امروز که حواسم جمع کارم نیست و اشعار این آهنگها رو گوش میدم ، متوجه میشم که چقدر میزان پرت و پلا در آهنگهای تیش دان زیاد شده . اکثرشون تبدیل شدن به نفرینهای عاشقانه ! یا س ک س در ملا عام !!! تیش تان .... تیش تان .... آآآآآآّّّّه ه ه .... بیا وسط !! بابا کوتاه بیا . مثلا دارم مسجد طراحی میکنم ! چه شود : خودتو بهم بچسبون ! موهاتو بکن پریشون ! حال عاشقارو بد کن !! خب ، شبستان رو اینجا باید بذارم ! وضو خانه هم باید اینجا ! قبله کدوم ور سایته !!!! زبونم لال ، روم به تیفال ، دستم بشکنه ، اگه دیسکو تک میخواستم طراحی کنم ، چی باید میشد ؟
حالا من هر وقت این طرح رو تموم کردم خبرتون میکنم !
ومن الله توفیق ...
پی نوشت :
الان امیر با یک گزلیک میاد به خوابم و میگه : هان ای خائن به اصل و نسب ( یا نصب یا نثب !! حالا توی خواب فرقی نمیکنه !) پس کجاست آن شعار همیشگی ؟ بزنم با این گزلیک به فرق سر ولادیمیر پوتین ؟ از ترس چاک شدن فرق سر کچل پوتین در خوابم و نجس شدن حیطه رویایم ، عارضم که :
پاینده ایران آریایی ...
هر چند که کاش لال میشدم و شیخ امیر( فرام نیویورک) بزرگ میزد به کمر این خیر ندیده تا بلکه خزرمون آب نمیرفت !!!
پی نوشت بعدی !
توی وب کتایون ، از قول سوفیا خواندم که یک موجودی رو اختراع کردن که درد رو میفهمه ، ولی نمیتونه فریاد بکشه ! به نظرتون آشنا نمیاد ؟
امیر ، چشم غره نرو !
پاینده ایران بی درد آریایی ...





