میشینم کلی فکر میکنم ( البته ایستاده هم میتونم ) بعد یهو رشته افکار از دستم در میره و ...
ای دادو بیداد ! نکنه آلزایمر بگیرم ؟ نه بابا . به قول آرش : به ضمیر ناخود آگاه نباید خوراک عوضی بدیم ! حالیش نیست که ! میزنه از هستی ساقط میکنه ! پس ضمیر ناخودآگاه من :
من خوبم !
من حواسم جمعه !
من دارم به سوی بهشت پرواز میکنم !
اصلا اونجا فرش قرمز برام پهنه !
همه صف کشیدن تا منو ببینن !
قشنگترین میز کار رو واسه من پولیش کردن !
کلی پروژه ساختمانی منتظره تا من پامو بذارم اونجا !
ویلای شخصی التون جان جان __فقط __ به خاطر من گرد گیری شده ! ( اونی که توی اون هاربر خوشگله هست ! اشتباه نکنید ، من دارم به ضمیر ناخود آگاهم فکس میزنم ! این فور می شن یا اون فور می شن باید درست برسه )
دیگه ؟؟
هان ...
ضمیر جون ، درمورد ماشین باید صبر کنی ! من هنوز نمیتونم تصمیم بگیرم اونجا ماشینم چی باشه ! آخه فرمونشون یه جا دیگه ست !!!
...
من خوبم ....

کسی آن بالا مرا دوست دارد ...
جمله قشنگیه .
اسم یک فیلم هست از پل نیومن فقید . داستان مردی یاغی که مصائب دنیای تاریک بیرونی و تنگناهایی که جامعه برسرش آورده را به درون رینگ بوکس میبرد . میخواهد دق دلی اش را در آن جنگل مربع _ که بی شباهت به محیط زندگیش نیست _ خالی کند . میخواهد با تضاد و نابرابریها مبارزه کند . اما چطور ؟ او و دختری که دوست دارد میکوشند تا راه خوشبختیشان را از درون نابرابریهای اجتماعی باز کنند و در انتهای قصه وقتی برسختیها فائق میایند راکی گراتسیانو به دخترک چشم میدوزد و با تبسمی میگوید : کسی آن بالا مرا دوست دارد ....
شنیده ام ، دیده ام و باور دارم که در دنیا زنانی وجود دارند که درک کردنشان سخت است . زنانی که انگیزه شان برای مان ناشناخته یا دست کم عجیب است . چرا که محرک رفتارهایشان به سادگی ، عشق ، نفرت ، حسادت یا بقا نیست . همه اینها هست و تنها اینها نیست . پیچیده اند و این پیچیدگی نه الزاما حسنی است که بر دیگر زنان دارند و نه عیب شان. زنانی که کم نیستند اما در اقلیتند . زنانی که تصویرشان از هر آنچه که نمیخواهند بسیار واضحتر از چیزی است که به دنبالش هستند . اگر از آنها بپرسی مشکلشان چیست ، جواب روشنی دارند . دقیقا میدانند چه چیزی را در همسرشان دوست ندارند ، میدانند چه حرفهایی کفرشان را در میاورد ، میدانند کجاها نمیخواهند بروند و به چه چیزی حاضر نیستند تن در دهند . اما وقتی از آنها بپرسی منتظر چه چیزی هستند ، سکوت میکنند . به جای نگاه کردن به شما زل میزنند به در و دیوار و معمولا میگویند : " نمیدانم . یک اتفاق "
شاید دلیلش اینه که هیچ وقت مطلوب را تجربه نکرده اند . اما باهوش تر از آن هستند که اجازه بدهند حوزه جهان بینیشان به تجربیاتشان محدود شود . میفهمند مطلوبی وجود دارد و از نبودنش عصبانی هستند . اما آنقدر شناخت کمی از آن دارند که گاهی در مواجهه با آن تشخیصش هم نمیدهند . همین باعث میشه راه حل هاشون برای گرفتاریهای روز مره غیر منطقی به نظر برسه . اعتماد نمیکنند ، غر میزنند ، نمیبینند و اگر میبینند هم راضی نمیشوند . دست و پا زدنهای این زنان ( که ما به راحتی برای آسان کردن کارمان آنها را لوس خطاب میکنیم ) اغلب نمیتواند آنها را از نارضایتی بیرون بیاورد .
من ، آگاهانه چشم انتظار هیجان و پیشرفت هستم و انگار روزگار عمدا میخواهد مرا ،به نفع آنچه که دیگران به آن صلاح و عرف خانواده میگویند شکست دهد . فردیت متلاطم و پر آشوب مرا .... مریم آرام گرفتن را بلد نیست . زندگیش او را وادار به آرام گرفتن میکند .
کسی آن بالا مرا دوست دارد ...
ولی بعضی وقتها درک این دوست داشتن مشکل میشه . وقتی مادر بزرگم زنده بود برامون قصه میگفت . یکی از قصه هاش هم قصه ایوب پیامبر بود . میگفت و میگفت . از مصائبی که خدا به سر ایوب میاورد و تعبیر به عشق میکرد و آخر قصه هم همیشه تاکید میکرد : اگه صبر داشته باشین خدا از آسمون بارون طلا رو سرتون میباره .چه نوستالژی لطیفی ...

سلام
اتمام هر کاری خیلی دلچسبه ، واگر ختم به خیر بشه که دیگه بهتر . این چند ماه سرم خیلی شلوغ بود و مخلص کلام : پدرم دراومد !![]()
اصولا اسباب کشی کار سختیه مخصوصا اگر بین قاره ای باشه . حالا خدا رو شکر من زندگی مختصری دارم چون ده ساله که دارم میرم !!!
شوخی شوخی درگیر یه پروژه مزخرف شدم که چیزی حدود پنج ، شش ماه وقت نازنینم رو گرفت .
آدم نمیشم دیگه ! ![]()
هر وقت کاری رو قبول میکنم ، به خودم میگم این دیگه آخرین کار معماریه که قبول میکنم ، فال قهوه بگیرم ، هم عزت احترامم بیشتره ( ! ) هم پول بیشتری گیرم میاد ! بعد سر پروژه بعدی باز یادم میره که اینجا ایرانه و من یک زن هستم و کارفرما اوس رحمان !!!! حالا شما تصور کن ساماندهی میدان میوه و تره بار یکی از شهرهای مهم جنوب ایران رو بدن دست دو تا خانم . اونم جایی که اصلا زنها رو توش راه نمیدن ! خلاصه پوستمون کنده شد اما ..... نشون دادیم که زن ایرانی هم میتونه از میدون سردر بیاره ! مخصوصا اگه یکیشون مریم باشه و اون یکی لی لی ... به جان خودم ! وقتی درآمد هر حجره به روزی بیش از ششصد ، هفتصد هزار تومن برسه ( بدون اینکه از پشت یک میز فکسنی تکون بخورن ) شما حساب باقیش رو بکن . تصمیم گرفتم زار و زندگیمو بفروشم برم یدونه از غرفه های طرح خودم رو بخرم !!! حرص هم نمیزنم . به روزی پونصد هزار تومن هم راضیم ( سر انگشتی میشه ماهی 15 میلیون !!!! ) زرشک خالی هم بفروشم بسه !!!!!!!![]()
حالا از کاسبی بگذریم تازه میرسیم به جاهای خوب خوب !دیروز صبح یه توک پا رفتم تا بیمارستان آتیه و با دو تا پای آش و لاش برگشتم منزل ! جونم براتون بگه که چیزی حدود دو سه ساله که معطل پاهام شدم ! طفلکها دزآکسه شده بودن ، رفتم چند تا پلاتین تقویتی زدم تنگشون ، حالا شدن مثل ستونهای چهل ستون ! ( آدم معمار ، مریضیش هم به آدمیزاد نمیره ! ) الان حالم خوبه . فقط متعجبم این سگ جونی از کجای آسمون به من رسیده ؟؟!!![]()
بگذریم ....
پرشانا ؟؟؟؟؟
آخ ... من فداش بشم . خرسک من .... این بچه رو اگه دوبارگره اش بزنی هم صداش درنمیاد . فقط با یه نگاه عاقل اندر سفیه همچین بهت نگاه میکنه که انگار میگه این دیوونه کیه ؟ چیکار داره میکنه ؟! از من بپرسین فقط چون زبون ما رو بلد نیست نمیتونه بگه پلانش برای ده سال آتی چیه !....
این هم عکسش . فقط لطفا خواستگاران با رزومه ای تمییز و پاک تشریف بیارن . ما دخترمون رو به همه نشونش نمیدیم !!!!

رفتن ....
بله ! ماهم رفتنی شدیم . گوش شیطون کر ! چشم شیطون کور ( بدبخت بیچاره !) هشت آذر میریم ! دیگه هر خوبی ، بدی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید !
تا آخر هفته یک کم لنگ میزنم و از هفته دیگه باید دوباره بدوم دنبال کارها ! اصلا من انگار با حالت دو آفریده شدم . یادم نمیاد یه دونه کار رو توی زندگیم بدون دویدن انجام داده باشم !
فعلا عزت زیاد
( عجب لاتی شدم !! بالاخره از میدون داری همین چیزها هم درمیاد دیگه !! ایشاللا پروژه بعدی اگه سالن اجتماعات بانوان ـــ تیش دان ــــ فعال در امور شوهر و خانه داری با زیر شاخه کدبانو گری باشه ، دوباره میشم مریم بانو !!! )
پاینده ایران آریایی ![]()






