تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

روزهای اول ورودم به استرالیا تصمیم گرفتم که وقایع روزانه را بنویسم . این امر تا الان میسر نشد . حالا نه اینکه قراره اتفاق خاصی بیفته یا احیانا من شخص مهمی باشم که یک ملت منتظر خاطرات روزانه ام باشند ! نوشتنم بیشتر به دلیل مشاهده تطبیقم با محیط جدید است . اینجا حقیقتا با وطنم متفاوت است . از فرمان ماشین گرفته تا پیچیدن سر پیچها ( اون جوک پیچیدن رو که معرف حضورتون هست ؟!!) تا خانه پیدا کردن و .... فعلا این شهر برای من ناشناخته است و من مجبورم به دانسته های دیگران اعتماد کنم ( و این مشکلترین بخش قضیه است ! من از این عادتها ندارم !) بنا به گفته شهیار ، این بخش از شهر جزو بهترین بخشها است و مدرسه آن نیز ایزن . به هر حال دل به دریا زدیم و در همین بخش ساکن شدیم . یعنی قرار است ساکن شویم ./ من نمیدانم چه بلایی سر بخش مکالمه مغزم آمده ؟ هم فارسی را با لکنت صحبت میکنم هم انگلیسی را !!! فکر میکنم از آنجایی ناشی میشود که فارسی فکر میکنم و درون مغزم آنرا به انگلیسی ترجمه میکنم . برای همین فارسی و انگلیش تبدیل به فینگلیش میشوند ! نه خودم میفهمم چی میگم نه بقیه ! جدی !/ اوضاع خرابه ! باید برم کلاس تا یاد بگیرم فارسی و انگلیسی را از هم جدا کنم . فکر نمیکردم قاط بزنم ! ولی خب ... روزگاره دیگه ! پیر شدیم رفت !!! ( بلا نسبت ) ./ بگذریم ... / روزهای اول نمیتوانستم درست بخوابم . کابوس میدیدم . استرس را از ایران به اینجا آورده بودیم . ولی الان آرامش مطلق حاکم بر اینجا بر ما هم مستولی شده . راحت شدیم . باور کنید . زندگی بی استرس را نمیفهمیدم . اینجا زندگی با استرس را نمیفهمند ... / خیلی متفاوت است ... / کلی عکس با خودم آورده ام . دلش را ندارم نگاه کنم . انگار همان گوشه مغزم بمانند بهتر است . دل تنگی را همیشه میتوان حس کرد . ربطی به بعد مسافت ندارد ./ بعد از وارد شدن به استرالیا ، امشب اولین شبی است که آرام نشسته ام و دارم مینویسم و به موزیک ایرانی گوش میکنم . دلم برای فارسی شنیدن تنگ شده . به زبان اینها که حرف میزنم انگار زبانم چیزی عاریتیست . / مردمان خوبی هستند . مودب . به حقوق هم احترام میگذارند و متقابلا توقع احترام دارند . ولی من هنوز از رانندگی اینان سر در نمی آورم . اگر بخواهند (مثلا) گردش به راست کنند ، در منتهی علیه راست خیابان می ایستند ، منظم و پشت سر هم . در لاین بغل حتی یک توقف هم نیست . آزاد میگذارند برای رانندگانی که میخواهند مستقیم بروند . عین ایران !!!! / سر از خانه هاشان هم در نمی آورم !/ برای منی که معمار بودم و آشنا با مقررات شهرداری تهران و از آن مهمتر آشنا با مقررات ملی اوس رحمان (!) که زمین را سانتی حساب میکردند ، گشادگی خانه های اینان ترسناک است . بی هیچ دلهره ای فضای سبز میسازند . البته تا به حال که موفق به دیدن تعدادی از خانه ها شده ام ، هیچکدام از لحاظ طراحی چنگی به دل نزده اند . فضای اضافی ( یا به قول معمارها : پِرت ) زیاد دارند / اینجا به سکوت عادت کرده ام . نمیتوانم درست صحبت کنم ./ نمیتوانم یا نمیخواهم ؟؟/ وقتی هم صحبت نداشته باشی ، حرف زدن هم میشود جزو عادات فراموش شده . اگر ایلیا نبود شاید تارهای صوتی من تار عنکبوت میبست . جدی ... / اینجا عنکبوت خیلی زیاده  / ... / !!! / هر کجا که میرویم حداقل یه دونه ایرانی را میبینیم . یعنی فارسی حرف زدن را میشنویم . چه دلچسب !/ دیروز یه دونه ماشین گرفتیم . یه تویوتا کمری . اینجا مثل ایران نیست که این مدل ماشینها مال از ما بهتران باشد ! تویوتا ماشینی است که زیر پای همه هست . فقیر و غنی ... / چند شب پیش که بچه ها خوابیدند و سکوت طلایی به میهمانیمان آمد ، فرصتی پیش آمد تا جدی حرف بزنیم . من و محمود با شهیار . محمود کاری در دانشگاه آمستردام پیدا کرده و قصد رفتن دارد . دو قدم راه تا اینجا ! شهیار میگفت : ارزش ندارد . زن و بچه ات را میخواهی اینجا بگذاری کجا بروی ؟ حالا مریم انسان آزادیست ، تو باید به فکر بچه ات باشی ..../ آزادی ؟ چه واژه غریبی ! / اینجا آزادی را میتوان در هر نفس حس کرد و معنی اش با آزادیِ ایرانی فرق دارد . از اینجا تا ابدیت ... / آزادی را برای من معنی کنید ؟ / آزادی! / آزادی؟ / احساسیست ..../ شاید وقتی دیگر بتوان توضیح داد / هنوز نشئه چشیدنش هستم / جای شما خالی ... جدی .../ همین که کسی برایت تعیین و تکلیف نکند ، از تو ایراد نگیرد ، به راه رفتنت ، به نشستنت ، به خندیدنت ، به لباس پوشیدنت ، به تفکرت ، به مویت ، به رویت ، به بویت ........ / دنیائیست / اینجا من ندیدم هیچ پنجره ای نرده داشته باشد . هیچکس در خانه اش زندانی نیست . اینجا حق با توست ، مگر خلافش ثابت شود / اینجا جوانها با صدای بلند میخندند . دختر و پسر با هم / ولی گناهی ثبت نمیشود ! / اینجا همه از یک آسمان برخوردارند . مگر خودشان چیز دیگری بخواهند . / وشما را منصفانه در داشته هایشان شریک میکنند . بی هیچ منتی ..../ میخواستم به فرهنگم افتخار کنم . اما اینجا حرفی ندارم . کجا در وطنم ، بی آنکه کسی را بشناسم ، یاوری دیده بودم ؟ / بانویی در پارک ما را دید و وقتی فهمید من پسری دارم که نگران زبان آموزیش هستم ، اسم و آدرسش را به همراه لیستی از کتابهای پسر کوچکش ، در باکس میل منزل شهیار انداخت ..../ چه مهربان .../ نمیگویم اینجا بهشت است و همه فرشتگان خداوند ! ولی چرا در وطنم مردم دگرگونه اند ؟ مهربانی را میشناسم . ولی فقط در محدوده خانواده و حداکثر دو رج اونور تر ، در فامیل درجه دوم ! / چه زیاد نوشتم ! / حرفی بود ؟ / ارزش بیان داشت ؟/ به من خرده نگیرید که : وبلاگ جای خاطرات شخصی نیست ! / من اینجا بس دلم تنگ است ... و هر سازی که میبینم .... خوش آهنگ است !!!! / چرا در وطن خودم هیچ سازی کوک نیست ؟ / من همه چیز را  خوب میخواهم . و اول برای دیگران میخواهم .../ اینجا آب خوش از گلویم پایین نمیرود ، وقتی حقِ زن بودنم را میشناسند و ارج مینهند . وقتی میدانم خواهرم ، دوستم ، مادرم ، برای زن بودنشان تحدید و تهدید میشوند ...../ نفسم میگیرد ، وقتی هوای آکنده از اکسیژن را ( که احترام در آن از بیش از اکسیژن موجود است !) فرو میدهم و یادم هست که دوستم ( من دوستان مردِ زیادی دارم . که همه دوستم هستند و در این دوستی هیچ گناهی یارای عرض اندام ندارد ...) پدرم ، برادرم ، از  آن بی بهره اند و نگرانیِ فردا و فردا ها خوره ایست به جانشان و هیچ پشتیبانی جز زانوان لرزان از بار زندگی و پشتی خم شده از سنگینی بار مسئولیت ( بی هیچ حمایتی از دولتمردان ) ندارند . / دلم میشکند وقتی میبینم دولت و دولتمردان اینجا ، دربست در اختیار مردمی هستند که انتخابشان کردده اند . ثروت ملیشان در اختیار مردم اینجاست و با گشادگی و طیب خاطر ، دست مهاجران دیگر را میگیرند برای هدایتشان به سوی زندگی بهتر ...../ چرا ثروت ملی وطنم در جایی دیگر هزینه میشود برای اثبات چیزی که فی النفسه وجود دارد ؟ / ...........

حرفی نیست ./ نباید باشد ./ این وبلاگ تنها راه ارتباط من با دنیای ایرانی و دوستان مجازیم است . نمیخواهم مسدود شود . / میبینید ؟؟؟؟؟؟/ حتی نمیتوانیم درد هم را بگوییم . / اگر میشد منطقی انتقاد کرد و ترسی از تنبیه غیر منصفانه نداشت ، شاید الان من در وطنم ، در خانه ام ، کنار خانواده ام ، و هم نفس شما در شهرم بودم ./ از قسمت نمیتوان فرار کرد . مادر بزرگم ورد زبانش بود . / شاید حکمتی در این است ..../ خدا گر زحکمت ببندد دری .... ز رحمت گشاید در دیگری ....


+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 12:44 PM توسط مریم |
اینجا سیدنی ، صدای مریم ...!

بالاخره رسیدم . اولین چیزی که بعد از رسیدن به آسمون سیدنی به ذهنم رسید این بود :

ول کام تو نیو هوم ...

اگه به عنوان وطن جدید به اینجا نگاه نکنم اومدنم بی فایده تلقی میشه . بعد از حدود بیست ساعت معلق بودن توی آسمون ، وقتی زمین عزیز رو توی فرودگاه کینگز فورد اسمیت زیر پام حس کردم ، دلم آروم گرفت . در حالی که دست ایلیا رو محکم گرفته بودم ، با یک کوله پشتی سنگین روی پشت و یدک کشیدن کلی خرت و پرت دیگه ، از پل صراط رد شدم و به استقبال هوای تمییز و خنکی رفتم که بیرون فرودگاه انتظارم رو میکشید . میزان رطوبتش رو میشد از موهای من و ایلیا فهمید . بلافاصله فرفری شدن و پریدن هوا !

اینجا شبیه شهر پریهاست . البته یک کم دیدگاهشون با ما فرق داره : توی ایران همه پریها ، ان هستن و اینجا همه ان ها ، پری !!!

معنی انسانیت و مهمان نوازی را اینجا باید فهمید . میهمان دو تا آدم فوق العاده هستیم : شهیار و سوفیا ، که تایوانی است . البته تصور کنید یک بانوی تایوانی را با یک متر و هشتاد سانتیمتر قد . من باید با سربلندی تمام باهاش حرف بزنم !

امروز رفتم پاراماتا برای کارهای اداری . چند سال پیش یک سریال دیدم که قهرمانش یک دختر ایرلندی بود که بخاطر مبارزه با انگلیسیها تبعید شد استرالیا . هر چی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد ! اون زمان پاراماتا مرکز اداری این منطقه بود و هنوز هم هست . یادش به خیر . وقتی این فیلم رو تماشا میکردم ، اصلا فکر نمیکردم یه روز من هم باید برم پاراماتا برای احقاق حق !!!

حالا بگذریم ...

امروز فهمیدم آرشیتکت " اپرا هاوس سیدنی " از دنیا رفته . یرن اوتسن . بنده خدا به محض اینکه فهمید من رسیدم ، جل و پلاسش رو از این دنیا جمع کرد ! دو آرشیتکت در یک اقلیم نگنجند ! هر چند که اصلا توی سیدنی نبوده !!!!

تا بعد ...

پی نوشت : اینجا به خاطر مادر بودن به من حقوق میدن ! ... باقی را خودتان حدس بزنید .


+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 1:58 PM توسط مریم |