بوی عید داره میاد . هوا رو که بو بکشی میفهمی . به شرط اینکه توی تهران نباشی . چون گلوت از بوی دود میسوزه و از بوی گندش روی دماغت چین میفته . بعضی وقتها دلم میخواد تصور کنم روی یک تپه بلند مفروش با چمن سبز ایستادم و در حالیکه پابرهنه هستم __ و خنکی اونهارو با پام حس میکنم __ به کوههای بنفشی که یکی یکی کمرنگتر میشن تا به آسمون آبی میرسن نگاه میکنم . بوی علف تازه همراه با نسیمی خنک و چشم اندازی بی پایان ...
ولی خوب چه فایده .....
توی تهرون از این خبرا نیست .
کوچک که بودم عید برام سفره هفت سینی بود که مامانی میچید .
مادر بزرگم .
سفره هفت سینش از بس مفصل بود روی یک میز نهار خوری دوازده نفره پهن میشد . یک قران بزرگ داشت با جلد بنفش رنگ که لابلای اون پر بود از اسکناسهای تا نخورده . میگفت لاقرانی شگون داره . یا به زبون خودش شوکوم داره . یک کاسه بزرگ سفال میبد داشت که سفید بود و دور تا دورش پر از ماهی هایی که در حال شنا بودن و وسطش یه خورشید خانوم اسطوره ای . دوتا ماهی سرخ هم درونش وول میخوردن . همیشه دو تا ماهی .
میگفت فقط خدا جفت نداره .
توی یه کاسه دیگه رو هم پر از آب میکرد و یک نارنج مینداخت توش . عقیده داشت وقتی سال تحویل بشه این نارنجه شروع میکنه به چرخیدن . ما چند تا نوه هم عین خلها , چهار چشمی میشستیم و میپاییدیم ببینیم راست میگه یا نه . شاید این حقه ای بود برای آرام کردن ما .
نفهمیدم ...
چون همیشه توپ سال نو را که در میکردن اینقدر جیغ و داد و ماچ و بوسه بود که اصلا نارنجه رو یادمون میرفت !!! میرفت تا سال دیگه . یکی دیگه از عادتهای اون خدابیامرز این بود که باید اولین لقمه غذای سال نو را , خودش دهن همه میگذاشت . نان و پنیر و سبزی خوردن . راستش دیگه لقمه ای خوشمزه تر از اون نخوردم .
بعد هم دید و باز دید و آجیل و شیرینی و عیدی و عیدی و عیدی ...
این متن مال پارسال بود . برای نوروز نوشته بودم . هر سال موقع چیدن سفره هفت سین یاد مامانی خدا بیامرز میفتم و فاتحه ای براش میفرستم . چقدر دلتنگشم ......
به عمرم موقع سال تحویل این همه از همه دور نبوده ام ! امسال با پسرکم ، کنار هفت سینِ نه چندان مجللمان ، تنهایی وارد سال جدید میشیم . خیلی بی حس شدم ! اصلا دلم برای کسی تنگ نیست ! البته جز مادر بزرگم که ذکر خیرش رفت . همینه دیگه .... ! وقتی بطور مداوم دریچه قلبت رو کنترل کنی تا زیادی تنگ نشه (!) میترا ( همون میترال احساسی !) ی وجود ، انعطاف خودشو از دست میده ...... امیدوارم کار به سکته نرسه (!!!) میدونین که : وقتی قلب از تپیدن می ایسته ، سکته اتفاق میفته .
پارسال بوی بهار رو از لابلای دود و دم تهرون میتونستم تشخیص بدم . امسال ، توی غربت ، حتی توی این هوای همیشه بهاری ، اصلا متوجه اش نمیشم .
پارسال ، آرزوی یک تپه مفروش سبز رو داشتم که پا برهنه روش راه برم و طراوت سبزه رو با پوستم حس کنم . امسال ، توی غربت ، همون تپه ای که آرزوش رو داشتم ، درست پشت خونه امه . پابرهنه هم روش راه رفتم . پس چرا اون حسی رو که انتظارش رو میکشیدم حس نکردم؟
کوههای رنگی ، هوای تازه ، بوی علف تازه ..........
وقتی کسی نباشه تا خوشیهات رو باهاش قسمت کنی و تاثیر این شادی رو در انعکاس چشمهاش نبینی ، میشه همینی که خوندین . شاید توی دعای پارسالم ، فقط برای خودم تنهایی دعا کردم .
خدایا ..... شادیم در شادی دیگران متجلی باد و نشئه دیدن برق این حس در چشم ، ابدی ...

روزگار میگذره . چطور گذشتنش کاملا بستگی به خودمون داره . نوشتن وقایع روزانه کار من نیست . دلم میخواد چیزهایی بنویسم که ارزش ثبت کردن رو داشته باشه . از وقتی اومدیم این طرف دنیا ، من مدام در حال گیج گیجی خوردن بودم . درست مثل آدمی که تب کرده باشه و با سرگیجه سعی داشته باشه راهشو پیدا کنه . حال به این تب و لرز اضافه کنین یک معلم سخت گیر رو که همه چیز رو به قول خودش " پرفکت " میخواد ..... به به چه شود ! البته بچه اگه با استعداد باشه ، نتایج خوبی حاصل میشه ! مثل الان .... من و ایلیا در نیمکره جنوبی در جزیره ای به نام استرالیا داریم تنهایی زندگی میکنیم ! بدون آقاموون !!!!
اصولا چون من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته ، زندگی مشترکم هم ایزن ! یعنی قراره من و پسرم در خانه خودمان در نیمکره جنوبی گذران زندگی کنیم ، جایی حوالی قطب جنوب ! و همسر گرامی هم در دفتر کارش در نیمکره شمالی یه جایی نزدیکای قطب شمال ! البته از روی نقشه جغرافیایی با مقیاس وجبی ، حدود یک وجب .... دستت رو دراز کنی خورده به بیگ بن ، دو انگشت پایینتر !!!!!!! اینطور که شنیدستم بهار زودهنگامی در ایران اسلامی فرا رسیده ! اصلا تعجب نکنید چون این به علت گرمای زندگی منه که یه سرش این ور دنیاست و اون سرش اون ور .... شما ها هم که این وسط مسطا ، توی ایران هستین از این حرارت بی نصیب نموندین .
......
بسه دیگه لودگی !
......
توی کلاس زبان ، یه آقایی میاد به اسم لالِیت ( خداییش اسم ضایعی داره ! ) . وظیفه این بابا اینه که ما رو با نحوه کار پیدا کردن آشنا کنه . در حقیقت به ما یاد میده که اعتماد به نفس حرف اول رو میزنه . طبق گفته ایشون ، کارفرما ظرف سه ثانیه میتونه تشخیص بده شما " اوکِی " هستی یا نه ! مبحث روانشناسیه . شوخی نیست که ! بنا براین شما فقط سه ثانیه وقت داری تا بهترین وجه شخصیتی خودت رو نشون بدی ! خب چکار باید کرد ؟ در رو باز میکنی و با قدمهایی محکم وارد میشی و با یک لبخند کاملا کنترل شده بهترین تعارفی رو که به نظرت میرسه ادا میکنی ... خیلی هم خوب ..... ولی بعدش یک کمی برای من غیر قابل فهمه : روی صندلی میشینی و شروع میکنی به تعریف کردن از خودت ( در اینجا یک کمی صداش رو پایین آورد و اضافه کرد : من به شما اجازه میدم یک کمی هم اغراق کنید ! ) من عالی هستم ، من در حرفه خودم حرفه ای هستم ، من گلم ، من ماهم ، من طلا هستم ، اگه منو استخدام نکنی خاک بر سرت ، ضرر میکنی و ....... والا توی ایران اگه اینجوری دنبال کار بگردی ، رئیس رَم میکنه و وحشت برش میداره مبادا کار رو از دست خودش بگیری و آنچنان ماهرانه زیر آبت رو در شرکت خودش و دو سه تا شرکت دیگه تا شعاع پنج کیلومتری میزنه که اصلا متوجه هم نمیشی ! حالا این ترفند چطوری اینجا کار میکنه ....؟ نتیجه را در اسرع وقت به نظر خواهم رساند !
هفته دیگه سه شنبه ، مراسمی هست به نام " هارمونی دِی " روز خوشی و شادی برای همه . شان نزولش جالبه ! این روز بخصوص مصادف است با 21 ماه مارچ . همون اول فروردین خودمون . میشه گفت این مراسم به دلیل حلول بهاره . ایراد نگیرید که اونجا نیمکره جنوبیه ! به هر حال مردم نیمکره جنوبی تابع شمالیها هستن ! اول فروردین هم همه جای دنیا یک " بیگ چنج " بزرگ است . میخواد شروع بهار باشه یا شروع پاییز . خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم با اینکه ایران عزیزمون مهجور واقع شده ولی مراسم ایرانی جای خودشو توی تمام دنیا باز کرده. با خانمهای ایرانی قرار گذاشتیم سفره هفت سین مفصلی بچینیم . دلمه و کوکوی سبزی و حلوا هم درست کنیم و پای سفره بگذاریم . یکی دیگه از بچه ها هم با پاور پوینت یک تعریف اجمالی از ایران و هفت سین خواهد داشت . چون 21 مارچ افتاده به شنبه ( که تعطیلیه ) مراسم رو سه شنبه برگزار میکنیم تا تمام جمعیت کلاس حضور داشته باشن ....جای همگی شما سبز ... هر چند که جای ما در خانه پدری بیشتر خالیه ....
.....
سال خوشی رو برای همه دوستان عزیزم آرزو میکنم . آرزوهای خوب و انرژیهای مثبت به بُعد مسافت کاری ندارن . از همینجا براتون بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم آنچه که خوبه ، نصیبتون بشه .....
مرا آن دِه که آن بِه .....

گشت و گذار توی وبلاگها ، این روزها شده کار اصلی من ... چشمم و دلم برای فارسی خوندن تنگ شده . گرچه که سعی میکنم یواشکی اینکارو بکنم ! چون من باید زبان کوفتی انگلیسی رو تمرین کنم تا ... تا چی ؟ بعضی وقتها فکر میکنم : من اینجا چکار میکنم ؟ هر چند توی ایران هم که بودم کار خارق العاده ای نمیکردم ! زندگی میکردم .... دیروز ( یا پریروز ؟؟؟) توی کلاس زبان ، منو نشوندن ( به قول خودشون ) روی صندلی داغ ! نگران نشین ! جاییم نسوخته ! هر از گاهی یه نفر رو میشونن وسط کلاس و سوال پیچش میکنن . ایران همیشه برای همکلاسیهای من جالب بوده چون این بار چندمی بود که من میشستم روی اون صندلی کذایی ....
سوالها شروع شد : اسم مملکت شما پرشیا است یا ایران ؟ چرا دوتا اسم داره ؟ دین مملکت شما چیه ؟ غذای ملی شما چیه ؟ آب و هواش چطوره ؟ چرا اومدی اینجا .....
برای همه سوالها جواب داشتم . براشون از اقوام مهاجری گفتم که از سیبریا اومدن به طرف جنوب و توی فلات ایران منزل کردن . از نژاد هند و اروپایی گفتم . گفتم بعد از حمله اعراب به سرزمین پارس چون اونها نمیتونستند حرف "پ " رو تلفظ کنند اون رو به "ف " تغییر دادند و ما شدیم فارس و زبانمون شد فارسی . از دین رسمی مملکتم گفتم و همینطور از زرتشت . از پندار و گفتار و کردار نیک . سلام و خداحافظ رو به زبان پارسی روی وایت برد نوشتم و فارسی حرف زدم ....
بعد یک نفر از هم کلاسیها که اهل گواتمالا ست پرسید : میتونم از این پوششی که خانمها به سر میکنن ازت بپرسم ؟ گفتم ما بهش میگیم حجاب . البته در فرهنگ ما چیزی به عنوان سر پوش وجود داشته ( همین مقنعه گور به گوری یه زمانی در ایران باستان " ماکنا " بوده ولی نه به این شوری ... ) دوباره پرسید : فقط چشمهاتون پیداست ؟!!!! خندیدم و گفتم : نه .... فقط باید موهامونو بپوشونیم ! یکی دیگه از دوستان چینی پرسید : میتونید حجاب نداشته باشین ؟ ..... جواب که معلوم بود ولی بخش آخر سوال جالبتر بود : اگه اینکارو نکنین چه جریمه ای در انتظارتونه ؟ من توی "یوتیوب یه چیزیایی دیدم که ........
رفتم توی فکر .... دیگه نمیشنیدم چی میگه ... چی باید میگفتم ؟ باید میگفتم جریمه میشیم ؟ کتک میخوریم ؟ بهمون بی احترامی میشه ؟ مثل یک فاحشه باهات برخورد میکنن ؟ ..... نه درست نیست .... چی بگم ؟ .....
یاد روزی افتادم که از دانشگاه رفته بودم سر کار و توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم . یه پاترول اون طرف خیابون ترمزی زد و یه نفر با اسلحه اومد به طرفم . مقاومت من برای نرفتن این جواب رو داشت : وایسادی اینجا اتو بزنی ؟ /" آقا حرف دهنتو بفهم "/ خفه شو ... تو اگه اینکاره نبودی این ریختی نمیومدی تو خیابون .../ " مگه من چه ریختیم ؟ صبح دانشگاه بودم .. " /گِل میمالیم در اون دانشگاهی که تو توش درس میخونی .... یا با زبون خوش میری بالا یا با توسری میزنم پس کله ات پرتت میکنم توی ماشین .... و خواهر (؟) ی که اومد ببینه چه خبره : من شفاعتتو پیش حاج آقا (؟؟؟) میکنم برو خدا رو شکر کن قیافه ات معصومه و معلومه اون کاره نیستی .......
باید چی میگفتم ؟ ....
با چشمهایی پر از اشک سرم رو بلند کردم ......
از کلاس رفتم بیرون ........
پی نوشت : وقتی برگشتم سر کلاس دیدم همه منتظر من مونده بودن . معلمم گفت من و باقی بچه ها میخواهیم به تو بگیم که ما اینجا هستیم برای شنیدن حرفهای تو و کمک کردن . شما ها تنها نیستید .... گاهی وقتها سکوت از هر فریادی رساتره . چی میخواستم جواب بدم که گویا تر از این باشه ؟

امروز برام یک ایمیل رسید که خوندنش خیلی برام دلچسب بود . شما هم بخونید :
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان نیستی" .
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم.. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم
اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای دوست دخترم تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هرحال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم ! پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره ! جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود،لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به دوست دخترم هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند! با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدن. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخود آگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد! پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. دوست دخترم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. دوست دخترم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو روبا پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید




