عکس و عکاسی همیشه برای من جذابیت داشته . وقتی میتونی یک لحظه رو برای همیشه موندنی کنی ، یعنی معجزه .... هفته پیش دوستان هم دانشگاهی من توی تهرون دور هم جمع شدن . بی هیچ بهانه ای . فقط برای دیدن هم .... عده مون خیلی زیاده . ( ماشاللا ... خدا زیاد کنه ) عکسهای این مهمانی بزرگ رو برای ما ، از خانه دور افتاده ها هم فرستادند . اول که کلی ذوق زده شدم و دلم برای دوستام غش رفت . ولی بعد که یکی یکی به قیافه ها دقت کردم دیدم چقدر همه عوض شدن . از اون دوستای قدیمی ، فرقی نمیکنه ، خانم یا آقا ، که الان برای خودشون دکتر یا مهندسن تنها یادگار آشنا ، همون برق چشمهاشونه که هیچ تغییری نکرده . راستش بغض کردم . بغضم از دلتنگی نبود خدا شاهده ...... دیدم چقدر از دوران جوانی دور شدیم . حقیقتش اینه که چقدر شبیه آدم بزرگها شدیم ! همه هنوز توی دهه سی هستیم . ولی چقدر فاصله هست بین جوانی در دهه بیست با جوانی در دهه سی ..... یعنی من هم همینقدر عوض شدم ؟
نکنه واقعا دارم پیر میشم ؟ رفتم جلوی آینه ایستادم و خیره شدم به اون خانومه . توی ته چشمهاش گشتم دنبال مریمی که میشناختم . ولی نگاهم لغزید روی چند تا تار موی سفیدی که بسیار ناجوانمردانه کنار شقیقه هاش ـــ فرار کرده از رنگ مو و مش و های لایت و کوفت ـــ برق میزدن . هیچ متوجه تغییر نشده بودم تا زمان دیدن بچه ها ... البته به قول فروغ خوشحالم از اینکه موهام دارن سفید میشن ( فروغ ذوق کرده بود برای چین بین ابروانش ) این یعنی ورود به مرحله ای دیگر از زندگی . ولی به این زودی ؟ به این سرعت ؟ چه زود نوبت آدم میرسه .... لامصب اجازه هم نمیگیره ! یهو به خودت میای میبینی بچه ات عاشق شده ! عمر دوستیهات از بیست سال هم تجاوز میکنه ! و از همه مهمتر : چقدر خاطره خوب و بد داری .... اینقدر که اگه بخوای بنویسی میشه مثنوی هفتاد من کاغذ ....چقدر خاطره دارم ..... پس کو اون مریمی که دنبالش میگشتم ؟ چرا دیگه نیست ؟
همیشه فکر میکردم کودک درون یه روزی میاد بیرون و میشه همجوار دوران پیری ... نمیدونستم که این منم که به درون خودم فرو میرم و میشم همجوار اون مریم کوچک . همونجا نشسته و داره به من نگاه میکنه . چیزی نمیگه . هیچوقت چیزی نگفته ....... ولی نگاهشو میشناسم . خودم بزرگش کردم .. یا اون منو بزرگ کرده ؟ منتظرم نشسته.... ولی از اینجا تا اخلاص خیلی راه مونده .....

بعضی از هموطنان گرامی وقتی پاشون میرسه این ور آب ، یه جورایی دچار توهم دوست یابی میشن . به در و دیوار میزنن تا با یکی از خارجیها باب آشنایی باز کنن و بگن : بعله ......... من دوست " اوزی " دارم . توضیحن عرض میشه که استرالیاییها به خودشون میگن اوزی... یا مثلا اگه یک نفر از همسایه ها تو رو به یک سوپی واسه نهار دعوت کنه ، با چشمهای گشاد شده بگن : اِه .... چطوری باهاش دوست شدی ؟!!! من نمیدونم این چه اخلاق مزخرفیه . مگه اینا کی هستن که برای دوستی باهاشوون باید سر و دست شکوند ؟؟؟ خانمی ایرانی را میشناسم که با زیر پا گذاشتن قواعد دوستی با هموطنان خودش ، در حال اوزی یابیست !!! خب ، بالاخره مَردم که ( بلانسبت ) خر نیستن ، وقتی میبینن آدم با هموطن خودش چطور رفتار میکنه ، حساب کار میاد دستشون . و اونوقت قضیه ختم به این میشه که :
مرده شور همه شونو ببره ! دیدی تو رو خدا ؟ اینقدر زحمت کشیدم ، زعفروونای نازنینمو حروم کردم ( توجه بفرمایید که ما ایرانیهای فلک زده هم جزو مدعوین این بانو بودیم !) این عفریته گور به گوری یه زحمت به خودش نداد اقلا یه زنگ بزنه بگه نمیام .......
توضیح : قرار رفتن به آکواریوم سیدنی را با من به هم زده بود ( آنهم در آخرین دقایق ) تا این خانم را به مهمانی ایرانی دعوت کند و این بانو هم سر ساعت دو بعد از ظهر از طریق همسر مربوطه شان به استحضار رساندند که حالشان برای مهمانی مساعد نیست !!! آآی خندیدیم در دلمان به این کنفی ...

سلامتی ......
* فیلم سه قسمتی دزدان دریایی کارائیب و مصائب من !

some of the Best Moments in Life:
بهترین لحظات زندگی :
To fall in love..
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل داری
To go for a vacation to some pretty place.
به یه جای خوشگل برید برای مسافرت
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید
To leave the! shower and find that the towel is warm..
از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاس کنید
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولا" زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون
تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year .
توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.)
برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره·
To be part of a team.
عضو یک تیم باشید
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنید
To feel butterflies! in the stomach every time that you see
that person.
وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید
To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید
To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach..
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره
To laugh .......laugh. ..........and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید و
بخندید و ........ بازم بخندید
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them..
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت برد
یکی از دوستانم اینو برام فرستاده بود که با خوندنش خیلی خوش خوشانم شد . گفتم شاید برای شما هم همین حس رو تداعی کنه . خوش باشید ....

روبروی مدرسه ایلیا یک کلیسای نقلی هست که مایه دلگرمی منه و این نه بخاطر کلیسا نامیده شدنشه ، فقط به این دلیل که اسمش " خانه خدا " ست . یک ساختمان قدیمی به رنگ زرد که سقف شیروانی قرمز رنگی مزین به یک صلیب داره . در محوطه جلویی این کلیسا یک تابلوی بزرگ و نه چندان زیبا وجود داره که هر روز یک پیام زیبا برای امثال من توش حک میشه . جالبه که با این تکنولوژی پیشرفته کامپیوتری ، این تابلو را به صورت دستی آماده میکنند ، چیزی مثل حروف چینی روزنامه . نکته جالب اینه که من هر روز از جلوی این کلیسا رد میشم و یه سلامی به خدا میکنم ولی به ندرت متوجه نوشته این تابلو میشم . هر زمانی که از خدا درخواست جواب یا نشانه ای میکنم ، بطرز معجزه آسایی جوابم را در نوشته این تابلو پیدا میکنم .
اولین باری که توجه ام به این نشانه جلب شد ، روزی سیاه و تلخ بود که بعضی از دوستان آنرا از روی نوشته خودم به خاطر دارند . با حالی نزار از خدا پاسخی خواستم و کمکی ..... جواب این بود :
Let your heart show you the way
بهتر از این کسی نمیتوانست جوابی بدهد .
.........
در مقطعی از زندگی هستم که باید تصمیمی بزرگ بگیرم . جالب اینجاست که در کمال آرامش دارم فکر میکنم . بازهم توکل کردم و نشانه ای خواستم . امروز به طور اتفاقی چشمم افتاد به تابلوی اعجاز ......
فکر میکنید چه جمله ای جوابم بود ؟
......
Sometimes in the wind of change we find true direction

برای اهالی تهران ، بوی باران و سبزه یعنی شمال . همون شمال دوست داشتنی که تابستانها با همه فامیل میشد رفت کنار دریای خزر و خوش گذروند . برای من این بوی بخصوص یعنی خوشی . هر روز صبح با همین شمیم دلپذیر از خواب بیدار میشم . اول هوا رو بو میکشم و ریه هامو پر میکنم از بوی شبنم و سبزه و اکالیپتوس ........ قبل از اینکه ساعتم سر ساعت پنج و نیم صبح زنگ بزنه ، با صدای پرنده ها که به استقبال آفتاب میرن بیدار میشم . عاشق این هستم که پرنده ها بیدارم کنن و من در حالیکه تا خرخره زیر لحافم چپیده ام و نوک دماغم یخ کرده به صدای عر عر ساعتم بخندم و بگم بیدارم ....... اون موقع صبح ، هوا هنوز تاریکه و من میتونم طلوع زیبای خورشید رو ببینم که با شرمی صورتی رنگ از لابلای درختان سر سبز سرک میکشه و بعد هم موهای طلائیشو با نسیم صبح توی آسمون پخش میکنه . پا برهنه میرم زیر همون درخت بلندی که پشت پرچین خونه ست و با دست لمسش میکنم . خوبه آدمیزاد هم مثل درخت باشه ، ریشه هاش توی زمین و امید و آرزوش نزدیک آسمون خدا ...
دوساعتی با این دوستای ساکتم سر میکنم و بعد پسرکم رو آرام آرام از سر زمین رویا میارم بیرون . با قلقلکی و بوسه ای و خنده ای از سر عشق . دوتایی آماده میشیم برای روز جدید . هر دو به مدرسه میریم . مدرسه ای که توش از فریاد و کلافگی آدم بزرگها و نظم پادگانی خبری نیست . هر چه هست عشق است و آفتاب و خنده و سه درس نخست زندگی : ادب ، صبر ، کوشش .... از جلو نظام ؟ نه ..... اینجا همه دست همدیگه رو میگیرن و یاد میگیرن که باید مواظب هم باشن . کسی جلوی پای معلم بلند نمیشه چون خود معلم نفر اول صف هست و اونه که دست اولین بچه رو میگیره .......
بعد هم من هستم و جاده ای سرسبز و زیبا ، به زیبایی جاده چالوس خودمون که درختها به احترامت کنار رفتن و تو در پیچ و خم زیباشون میری و میری و میری .... و صدای بانو هایده که تو رو همراهی میکنه در این خلسه ابدی .....
نه ..... دلم تنگ نیست . آرامم . یکسره به آسمان وصلم ......

همه رو توضیح میدم !!!!!!!!!
همینجوری دلم خواست بنویسم که دیروز هفت هشت تا از نقاشیهامو بردم به همون مستر " لالیت " نشون دادم . داشت ذوقمرگ میشد . آخر سر گفت " من بهت افتخار میکنم اما مواظب اس .لا . م. گرا.یا.ن تند . رو . باش " !!!!!!!
نمیتونم عکس بذارم ..... بی خیال !
حرف که میتونم بزنم !
پی منقوش ! : زنگ زدم یه جایی به نام همیاری ایرانیان . از ک.م.پ.ی.ن پرسیدم . رک و پوسکنده گفتن : کار سیاسی نمیکنیم !
من میمیرم واسه اینهمه جذبه ! اصلا همه دنیا از سبیل یه سری میترسن !!!!!!!!! والا به خدا ....

وقتی که کادر " افزودن تصویر " را انتخاب میکنم چیزی به عنوان تایید وجود نداره !
کسی میتونه به من بگه چطور میتونم عکس بذارم توی خانه مجازی خودم ؟
درحقیقت هیچکدام از کادرهای لینک و افزودن تصویر کار نمیکنه ......
قبلا از محبت شما سپاسگذارم ...





