تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

آسوده بخواب کوروش ......

آسوده بخواب که سرزمینمان به قحط و دروغ گرفتار آمد....

آسوده بخواب که دلهامان مُرد ....

آسوده بخواب که  سرزمین اهورائیمان ،به چنگال اهریمن بد سگال اوفتاد ....

آسوده بخواب...

........

آرش جان ، بیا و دوباره برایمان از مراحل سوگ بگو . بیا و بگو که اولین مرحله بهت و ناباوریست ....

ولی نگو که انکارمان ستیزه گری خواهد بود ....

خدایا ..... صبرت را شُکر ....


+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 5:10 AM توسط مریم |
 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد میسپارد جان .

یکنفر دارد که دست و پای دائم میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید

....

آی آدمها !

او ز راه دور ، این کهنه جهان را باز می پاید

میزند فریاد و امید کمک دارد

ــ " آی آدمها که روی ساحل آرام ، در حال تماشائید "

موج میکوبد به روی ساحل خاموش

پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش

میرود نعره زنان ، وین بانگ باز از دور می آید

ــ " آی آدمها "

....


+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 11:24 AM توسط مریم |
......

هم وطن ِ زنده ی امروز من ، کاری بکن تا برای پرسش های کودکانمان در آینده ای که ما در آن جز
نامی و خاطره ای نیستیم از پیش پاسخی داشته باشیم .
 

برای خواندن این مطلب لطفا به این آدرس بروید:
http://ommidvar.blogfa.com/


+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 4:30 AM توسط مریم |

من با اميد به تغييرات بزرگ رأي نميدهم . من رأي مي دهم زيرا اين تنها وسيله ي اثبات قدرت اراده ي من در سرزميني است كه بديهي ترين خواسته هايم انكار شده است.


+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 4:26 AM توسط مریم |
 تفکر را در غالب کلمات بیان کردن هنریست که نزد همه نیست . وقتی کلمات رو قشنگ کنار هم قرار بدی میشه شعر و وقتی منطقی مرتبشون کنی ، میشه یک نثر روان و زیبا . واین یعنی بازی با کلمات ....  حالا هر چقدر دایره لغات بیشتر باشه ، بازی باهاشون راحتتر میشه . یه زمانی نوشتن رو خیلی دوست داشتم . ولی نکته جالب این بود که همیشه وسط نوشتن ، مدادم به رقص درمیومد و روی کاغذ میچرخید . میدونید چی میکشیدم ؟ یک چشم . فقط یک چشم با جزئیات دقیق . علتش رو هنوز هم نمیتونم بفهمم که چرا یه دفعه اینطور میشد . الان هم اگه بدون هدف مدادی دستم بگیرم و کاغذی چیزی دم دست باشه ، ناخودآگاه همون اتفاق میفته . توی دانشکده معماری هم که بودم  ، یکی دوتا از کارهام ــ بدون هیچ برنامه قبلی ــ در انتها تبدیل به چشم شدن ! یکی از اولین اسکیسهایی که توی دانشکده معماری زدم ، طرحی از یک آمفی تئاتر رو باز بود که پلانش شبیه به چشم بود و آخرین کاری هم که در ایران تحویل کارفرما دادم ( شش ماه قبل ) ترمینالی بود که در نهایت یک چشم بسیار زیبا از آب دراومد !!!

دو سه سال پیش ، ایده ای به ذهنم رسید که مضمونش بانوی ایرانی بود . البته بانویی برهنه ! ایده ها رو خیلی تند و سریع اتود زدم و بعد هم در مدتی بسیار کوتاه تمومشون کردم . این جور موقعها ، کسانی که دستی در هنر نقاشی دارند اینطور بیان میکنند که : این من نبودم که طرح را میکشیدم ، من وسیله ای بودم برای تجسم بخشیدن به این ایده ..... ولی سر یکی از این طرحها میخکوب شدم و الان بعد از گذشت حدود سه سال هنوز بر سر همین یک طرح درجا میزنم . میدانم که اگر نتوانم این ایده را بکشم ، این الهام از من دور میشود . ولی معنی اش سنگین و ثقیل است . دو سال و اندیست که مغزم هر روز و هر شب با آن کلنجار میرود .....  کلمه سنگینی نیست . میتوان با این کلمه هزارها کتاب نوشت . ولی هر بار که دست به مداد میشوم (!) گیر میکنم . بازهم مثل مواقعی که ذهنم در هپروت اعلی سیر میکند ، چشمی میکشم و بعد .... دوباره هیچ .

بهشت . 

 این همون کلمه قشنگیه که من در کشیدنش عاجزم . نمیتونم همون دهاتی رو تجسم کنم که منظری از یک باغ معمولیه برای یک عرب بدبخت و بیابانگرد . که نهرهاش به جای آب ، شیر و عسل دارن و هر خشت خونه اش طلا و نقره ست . یعنی به نظرم ، اینقدر مکافات و بدبختی ، ارزشش بیشتر از قصر طلا و جرعه ای شیر شیرینه . حالا گیریم که از دست حوری پری هم گرفته بشه !

حالا اصلا من چرا گیر دادم به این کلمه ؟ مضمون طرحهای من ، کلمات رایج مملکت و تاثیر اونها بر سرنوشت زن است . واژگانی مثل : شرع ، عرف ، سنت و .... ضرب المثلی که بد جور ، زن جماعتو باهاش خر میکنن : بهشت زیر پای مادر است !

دوسال هم بیشتره که نتونستم تصوری از بهشت ، زیر پای خودم داشته باشم . شاید این همون الهامیه که من این همه مدته انتظارش رو میکشم . این که بهشت اونی نیست که در مفهوم عام رایجه . این که بهشتی وجود نداره و این که بدن زن که مظهر گناهه هم سنگ بهشتیه که اینهمه سینه چاک داره ....

بهشت کجاست به جز بدن زن ؟

من با نقاشی نیمه تمامم چه کنم ؟

بازهم چشمی دیگر ...... با نگاهی خیره به ناکجا آبادی که شاید بهشت آنجا باشه .....


+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 12:27 PM توسط مریم |
بعلت مراجعت شکوهمندانه آقای همسر از قطب شمال ، ستاد انتخاباتی مهرگان تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد !!!

پی نوشت : من کماکان سبز هستم . آقای همسر هم که دستی در این قضایا دارند ( قربانشان بروم ) رنگ ما را تایید کردند ...


+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 6:9 PM توسط مریم |
فیس بوک رفع فیلتر شد !

خیلی حرف پشت این قضیه هست . مهمترینش اینه که : با هم بودن نتیجه میده .

خوشحالم ......


+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 4:16 PM توسط مریم |
دیشب توی مدرسه ایلیا پیژامه پارتی بود . برای منی که از کلاس پنجم مجبور شده بودم با یک روسری کرپ ژرژت زرشکی برم مدرسه و توی خیابون نخندم تا مبادا دختر بدی بشم ، این یک شوک بود . از طرف مدرسه هر روز یک نامه میذارن توی کیف پسرم و از ریز جریاناتی که اتفاق میفته مطلع میشم . چند روز پیش یک دعوتنامه فرستاده بودن که در تاریخ ۲۲ می از ساعت پنج تا شش و نیم جشن پیژامه پارتی برای بچه های کیندی تا دوم دبستان برگزار میشه . خب ما هم رفتیم . سالن بزرگ مدرسه که یک سوله با سقف چوبیه تبدیل شده بود به یک دیسکو تک با نورهای رنگی و دود و حبابهایی که توی هوا غلت میخوردن و یه عالمه بچه های کوچولو که با آهنگهایی که یک  دی . جی  ( بله !  دی . جی  داشتن )  براشون انتخاب میکرد ورجه ورجه میکردن و جیغ میکشیدن و میخندیدن . هیچ گناهی ثبت نشد . در دروازه جهنم هم قفل بود . خدا هم میخندید وقتی میدید مخلوقات کوچولوش از ته دل شادن و میخندن ....

من فکر کنم از لحاظ روحی خیلی داغونم !!! چیزهای شادی که اینجا میبینم ، اول خنده ای به لبم میارن و ته دلم غنج میره . ولی چند لحظه بعد وقتی یاد کیانا و فربد و جاسمین و امیر علی و نیما و ..... باقی بچه های کوچولوی فامیل میفتم (که از تمام این شادیها که من اونها رو نعمت الهی میدونم ، محرومن ) اشک توی چشمم جمع میشه و رسما خوشیهام کوفتم میشن . دیشب هم همین اتفاق افتاد . در حالی که رقص نور رنگی و زیبا روی صورتم میچرخید ، چشمم پر از اشک شد . یاد مهمونیهای خودمون توی ایران افتادم و یاد بچه های عصبی و ناآرام خودمون . باور کنید بچه های ما توی ایران بسیار عصبی هستند . من اینجا اینو فهمیدم . توی مدرسه ایلیا که بیش از سیصد دانش آموز داره ، حتی یک صدای فریاد شنیده نمیشه . کسی با کسی دعوا نمیکنه . اصلا سر و صدای مدارس ایرانی اینجا شنیده نمیشه . آرامند ... آرام . چرا اینقدر تفاوت بین ما هست ؟ آیا اینها از یک کهکشان دیگه اومدن ؟ نه فکر نکنم .....  اینها سرنوشتشان را خودشان رقم زده اند . اگر حقشان پامال بشه با تمام قوا میجنگند . ولی مودبانه . فحش نمیدن . ولی حرف میزنن . اگه حق باهاشون باشه ، مطالبه میکنن و اگه اشتباه کرده باشن عذر خواهی .

این چند وقتی که از کشورم اومدم بیرون ، متوجه خیلی تبعیضها شدم . البته تبعیضات داخلی . متاسفانه ، ما مردمی هستیم منفعل . زود قهر میکنیم و به قول خودمون صبوریم . این اسمش صبر نیست . همون بی تفاوتیه . میشینیم توی تاکسی و اتوبوس و جمع فامیل و هی فحش میدیم . به کی ؟ خب حالا فحش هم دادیم . بعدش چکار میکنیم ؟ هیچی ! سرمون رو میندازیم  پایین و رد میشیم . وقتی با سخنان کسی که در راس قدرته موافق نیستیم ، فقط بلدیم توی تاکسی بهش فحش بدیم و تائید دو نفر را بگیریم . بعد هم قهر کنیم و بگیم : من که با اینا کاری ندارم ! اینا همش بازیه ! و ...... خب ، چرا شما توی بازی شرکت نمیکنید و میذارین تا خرخره سرتون کلاه بره ؟ به اسم ایرانی جماعت و با پول نفت ایرانی ، داره اتفاقاتی میفته که نباید بیفته . همینجوری هم چسبیدیم به کوروش و داریو ش و تخت جمشید و .... تازه مدعی هم هستیم که ما وارث فلان و بهمانیم !!!! فکر کنم کوروش اگه الان زنده بود شرمش میشد به ما بگه ایرانی . انگار همه مون همین الان از پای منقل تریاک بلند شدیم و نشئه با وافور فریاد میزنیم : ای ایران ای مرز پر گوهر !!!!!  ایرانو داره آب میبره !!! حتما یه دونه بمب اتم باید بخوره توی ملاجمون تا از خواب غفلت بیدار شیم ؟ درسته که من توی ایران حضور فیزیکی ندارم . ولی هر کسی از من میپرسه از کجا اومدی میگم : ایران . من ایرانیم . ولی کم کم از ایرانی بودن خودم دارم شرمنده میشم . نه به خاطر بالا دستیها . که به خاطر مردمم . مردمی که نشستن و منتظرن تیر غیب بیاد و اونا رو از فلاکت نجات بده .

اگه موافق سخنان خیلیها نیستین ، چرا با عدم انتخابش ، به باقی دنیا نشون نمیدین که زنده این و با این افکار و حرفها مخالف ؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید واقعا این سخن قدیمیها درسته که : خلایق ، هر چه لایق ......

ایکاش ایرانی جماعت نشون بده که لایق بهتر از اینهاست ...................... من دلم گرفته .


+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 5:48 AM توسط مریم |