آدم بعضی وقتها دلش عشق میخواد ولی نمیفهمه . مدام بهانه میگیره ولی نمیدونه سبب چیه . بعد با یک چیز خیلی احمقانه دوزاریش میفته. من از اون دست آدمها هستم که وقتی چیزی اذیتم میکنه ، به اصطلاح خودمو میزنم به اون راه و سعی میکنم فراموش کنم قضیه ناراحت کننده رو . ولی ذهن ناخودآگاهم به شدت درگیر میشه و بدون اینکه من بفهمم کارخودشو میکنه . هر زمانی که خواستم مطلب ناراحت کننده ای رو از ذهنم دور کنم ، به همراهش یکسری مطالب دیگه هم " دلیت " میشن . چند صباحیست که خیلی از بخش " دلیت کننده " مغزم استفاده میکنم و این یعنی از دست دادن کلی چیزهای دیگه که مربوط به اصل قضیه نمیشن . یکی از اون مسائل عشقه . دوست داشتن . دوست داشتن کسی از جنس مخالف . زود قضاوت نکنین . من همسرمو دوست دارم . ولی دوست داشتنم تبدیل به عادت شده . یعنی دیگه بهش عادت کردم . اگه نباشه جای خالیشو میبینم . ولی فقط همین . دیگه حسی نیست . یه زمانی بود که دور شدن از اون برام به قدری ناراحت کننده بود که فشرده شدن قلبم رو کاملا حس میکردم . ولی الان دیگه این اتفاق نمی افته . این اعتراف ساده ای نیست . ولی یک حقیقت محضه . یادمه یه پیک نوشته بودم به همین نام : عادت میکنیم .... ولی فکر نمیکردم این عادت شامل عشق هم بشه . مدتیست که دلتنگ عشق هستم . دلم برای عاشقی تنگ شده . برای اون حس قشنگ فشرده شدن قلب ...برای نفس تنگی بعد از لمس کردن و لمس شدن.... برای تمام التهابات بعد از عاشقی ... برای چیزی به غیر از عادت . دیگه حتی حس عاشقی هم از یادم رفته . فکر کنم جزو همون بخشهایی بوده که بنا به یه مناسبتی " دلیتش " کردم و این عاشقی هم سهوا باهاش پاک شده ....شما عشقو این دور و برا ندیدین ؟ یه عشق ندیدین که دنبال من بگرده احیانا ؟!!!

کلاس شنا که تموم شد بچه ها دویدن به طرف دوش تا خودشونو بشورن . ایلیا همینطور که داشت شامپو به سرش میمالید توپید به دختر بغل دستیش که : don't look at my penes ! بعد هم روشو کرد به دیوار .... سوار ماشین که شدیم با یه لحن کاملا جدی گفت : مامان دقت کردی جوجوی دخترا مثل پشتشونه ؟!!!

طاقت بیار رفیق
میشه شنید خندیدن دلخواه رو
تو زنده میمونی رفیق
طاقت بیار این راه رو
طوفان رو پشت سر بذار
اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه
فردا پر از آزادیه
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق
ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق
داریم میرسیم
دنیا اگه تاریک شد
دستهای فانوسو بگیر
با من بیا ، با من بیا
چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست
ما با همیم طاقت بیار
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشت ماست.....
http://www.youtube.com/watch?v=ty6jTKQt1gM
http://www.youtube.com/watch?v=tpkZbGro0F4 منو از یاد نبرید ....میدونم ویرانم ... زجه هامو میشنوید ... من همون ایرانم .....من همون ایرانم....
پاینده ایران ...

مجید انصاری عضو مجمع روحانیون مبارز میگوید که «تـجـاوز» به برخی بازداشتیها «قطعی و اثبات»شده و اسناد و مدارک آن تحویل مقامهای جمهوری اسلامی شده است.
مهدی کروبی نامزد معترض به نتیجه انتخابات، اولین کسی بود که با انتشار نامهای رسمی، فاش کرد در زندانها و بازداشتگاهها به برخی بازداشتیهای حوادث اخیر تـجـاوز شده است.
او از اکبر هاشمی رفسنجانی خواست که برای بررسی این موضوع کمیتهای ویژه تشکیل دهد.
به گفته عضو این مجمع تشخیص مصلحت نظام، تـجـاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها
«نه یک مورد،بلکه متعدد بوده است.»
مجید انصاری نیز با تائید محتوای نامه کروبی افزوده است: «شما به عنوان یک شهروند، وقتی خبر این موارد را میشنوید، نباید آرام و قرار داشته باشید. آن هم یکی دو مورد نیست.»
حجت الاسلام انصاری همچنین گفت : «با کمال تاسف اینها صحت دارد و آدم باید به قول امیرالمومنین
(ع) آرزوی مرگ کند که در جمهوری اسلامی کار به اینجا برسد که چنین فجایعی رخ دهد»
مهدی کروبی دو هفته پیش از این در نامهای به آقای هاشمی رفسنجانی نوشته بود: «برخی افراد با دختران بازداشتی با شدتی تـجـاوز نمودهاند که منجر به ایجاد جراحات و پارگی در سیستم تناسلی آنان گردیده است.»
چند روز پیش سردار محسن رضایی فرمودند :
اگر گزارشها درباره «بدرفتاریها» با مردم در خیابانها و زندانها درست باشد، باید «عزای ملی»اعلام کرد. ...
پی نوشت ....
یاد یه جوکی افتادم . یه خارجیه در ایام محرم میاد ایران و میبینه عزاداری مفصلی بر پاست . از یکی دیگه میپرسه : چه اتفاقی افتاده ؟ جواب میشنوه که یکی از امامان ما را به همراه تمام خانواده به شکل فجیعی کشته اند . طرف در حالی که خیلی متاثر شده بود دوباره میپرسه : این اتفاق کِی افتاده ؟ میگن : هزار و پانصد سال پیش !!! یارو در حالی که چشماش گرد شده بود میگه : آه ..... چقدر خبرها به شما دیر میرسه !!!! حالا یکی نیست از حضرات بپرسه که خدا پدر تون رو بیامرزه ، مگه شماها کجا دارین زندگی میکنین که اینهمه اگر و اما در یک سطر حرفتون باید بیاد ؟؟؟؟ اگر ؟ شاید ؟ کجاست آن شعار جاودانه حسین که فرمود : اگر دین ندارید آزاد مرد باشید ؟
پی نوشت دو: اینو از وبلاگhttp://fourtyeight.blogfa.com/) ۴۸) با اجازه صاحبش بر داشتم . چون خیلی زیبا بود . ... گاهی ، تحمل فهمیدن بسیار سخت تر از نفهمیدن است!

باز هم میخوام بپردازم به مسئله خانه . فکر کنم حیثیت نذاشتم واسه اینا !.... عرض کرده بودم که دارم دنبال خونه میگردم تا از این غاری که توش ساکن هستیم نجات پیدا کنیم. ( غار اسم با مسمائیه که ایلیا برای این خونه انتخاب کرده . بس که تاریک و سرده ) اولین گام در راه پیدا کردن یک خانه مناسب این بود که بفهمم شمال و جنوب کجاست ! گفته بودم که ، سبک شهر سازی این بنده خداها پیروی از سبک فرفریسم میباشد ! ( یعنی خیابانهاشان فرفری طراحی شده اند !!!!!) من که خیر سرم معمار هستم نمیتونم اینجا جهت یابی کنم . واویلا به بقیه خلایق .....وقتی هم ازشون میپرسیدم شمال کدوم وره ؟ یه مدت دورخودشون میچرخیدن و یه جهتی رو نشون میدادن که یعنی اینه . بعد که از روی نقشه جهت یابی میکردیم میدیم دقیقا جهت جنوب شرقی رو نشون داده بودن ! بنابراین یک عدد قطب نما ابتیاع نمودیم به قیمت از قراریک دلار و پنجاه سنت . قیافه منو تصور کنین با پک و پز بسیارسانتی مانتال که وقتی جناب بنگاهی با آب و تاب در حال معرفی ملک بود ، دست به قطب نما میشدم( خدا رحمت کنه کاپیتان جک اسپارو را ! وقتی قطب نماش رو با عشق نگاه میکرد و زمزمه میکرد : شو می د هورایزن !) خلاصه تصمیم گرفتیم توی همین حومه ای که هستیم ، یه خونه دیگه پیدا کنیم که وسط سال تحصیلی ، ایلیا زابراه نشه . لنگ سیمون را به خاطر دارید؟؟؟؟ همون بنگاه معاملاتی که در اوائل اومدنم به سیدنی ذکر جمیلش رو بردم؟ این خانه را هم همون لنگ سیمون پیشنهاد کرد! البته اینبار طرف کندیس نبود ! یه آقای خیلی خوش تیپ و ناز ( خدا این چش پاکو از ما نگیره !) به نام دانیل میهائیلوویچ ، یک اوزی صرب تبار ، اینجا رو برام پیدا کرد . اولین جایی که بهمون نشون داد یک لانه موش بود در طبقه سوم . بوی کپک و رطوبت فضا رو اشغال کرده بود . درجا روی پاشنه چرخیدم و رفتم بیرون . بعد از یک هفته خانه ای را توی وبسایت پیدا کردم . آقای همسر کار داشت و من به تنهایی رفتم بازدید . حالا چطوری رسیدم ؟ اینجا مثل ایران نیست که موقع آدرس دادن بگن خیابون فلان بعد از چهار راه اول دست چپ کوچه بهمدان که سرش یه گلفروشیه و....همچین آدرس بدن که آدم غلط بکنه گم و گور بشه . اینجا میگن : پلاک دو ، خیابون انقلاب ! حالا مردی بگرد توی خیابون انقلاب دنبال پلاک دو ...... اون روز هم من همینجوری آدرس داشتم . وقتی هم با این بنگاهیها قرار میگذاری باید راس ساعت سر قرار باشی . وگرنه خونه رو از دست دادی . خلاصه با چه بد بختی ای با یه کفش پاشنه بلند تلق و تلوق کنان خانه را پیدا کردم و نفس بریده در دقیقه نود رسیدم به خانه مذکور( هر چی خوشگلتر و خوشتیپ تر به نظر بیایید ، احتمال اینکه خانه را بگیرید بیشتر است . طفلکها عقلشون به چشمشونه ) دیدم که اه.... آقا دانیال خودمونه که ! نازتو !!!!..... خلاصه رفتیم خونه رو ببینیم . منم با کمال خونسردی قطب نمام رو کشیدم بیرون و شمال جغرافیایی رو پیدا کردم ! دیدم وای خونه شمالیه و تازه سایبون هم نداره !!!! میخواستم بپرم دنی رو ماچ کنم ، گفتم صبر کن طبقه بالا رو هم ببین بعد !!! تصور کنین یک راه پله به عرض نود سانت و یکعدد مریم قطب نما به دست تیتیش و بعد ...بومب...چطو شد ؟ مریم ولو شد !!! اصولا در ساخت خانه، استاندارد اینه که ارتفاع پله همه جا یکسان باشه و از هیجده سانت تجاوز نکنه .سه تا پله اول با ارتفاع هیجده سانت ، چهارمی و پنجمی چهل و پنج درجه در پاگرد پیچیده و .... ششمی با ارتفاع بیش از بیست و دو ! خدا رو شکر مستر میهائیلوویچ بیرون ایستاده بود و احتمالا باید فقط یه صدای گرومپی شنیده باشه . احتمالا این اتفاق برای همه مشتریها افتاده بوده ، چون اصلا به روی من نیاورد !!! خلاصه بلند شدم خودمو جمع و جور کردم و افتان و خیزان رفتم بالا . البته قابله ذکره که اون لحظه فکر کردم جمال روی دنی جون منو به این روز انداخته !!! دفعه بعد که با آقای همسر رفتیم برای بازدید نهایی ، همان اتفاق برای ایشون هم رخ داد و البته صدای حاصله خیلی بیش از یک گرومپ ساده بود !! خب بالاخره جرم حجمی بیشتری رو اشغال میکنن ( قربانشان بروم ) .... تصمیم گرفتم خوشبینانه فکر کنم و پشت سر همکاران خودم کمتر صفحه بذارم ! بنابراین عزیزان من ، این یک ابتکار سراسر اوزی میباشد به نام " دزد گیر مخفی " . وقتی جناب دزد میخواد یواشکی بیاد طبقه بالا و به کار و زندگیش برسه ، دیگه توی اون هیر و ویر حواسش به ارتفاع پله نیست و پیچ و گوزش قاطی میشه و بومب.... تازه ممکنده این وسط بر اثر ضربه مغزی ناشی از سقوط ، دست از این کارش ورداره و بره شابدوالعظیم مجاور بشه !
این خونه رو گرفتیم . خدا به خیر بگذرونه .....
مدتی بعد.....
خب ، خانه را گرفتیم . ولی هنوز توش ساکن نشدیم چون مبلمان نداریم . اینکه این یک هفته چکار کردیم ، تعریف کردنیه . قبل از اون میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم . قضیه برمیگرده به حدود پانزده شانزده سال قبل... منزل پدری سه طبقه بود و طبقه اول اون بعد از فوت مادر بزرگ عزیز خالی مانده بود و بنا به سفارش اون عزیز باید به یه آدم خوب و محتاج اجاره داده میشد . خب ... چه کسانی بهتر از یک تازه عروس و داماد شهرستانی که هر دو دانشجو بودند . بعد از مدتی خانم باردار شد و مادر من هم که سردرد داره واسه این کارها . دیگه از یک قاشق پیاز داغ ساده تا ویارانه بود که برای این خانم میرفت طبقه پایین . خلاصه یه دخمل کوچولوی ناز توی خانه ما به دنیا اومد که نیلوفر نامیده شد . مامان نیلوفر واقعا غریب بود و بغیر از خواهر کوچکترش که برای کمک اومده بود کسی رو نداشت . ولی کاش همه همینجوری به غربت میرفتند . از همون هفته اول مادر من تبدیل شد به یک مادر بزرگ دلسوز برای نیلوفر و مامانش . البته یک مادر بزرگ خیلی جوون . به مامان نیلوفر مادری کردن رو یاد داد . بعد هم که کلاسهای درسش شروع شد پیشنهاد کرد که شیرش رو بدوشه و توی یخچال بگذاره تا در طول روز نیلوفر گرسنه نمونه ( اهمیت تغذیه با شیر مادر ) . بعد هم که نیلوفر به غذا خوردن افتاد از صبح علی الطلوع یه قابلمه کوچولو میرفت روی اجاق گاز که به نام نیلوفر خریده شده بود . هر روز یک مدل سوپ برای نهار ... صبحانه هم که حریره بادام و فرنی و بیسکوئیت مادر و ....حالا بین غذا آبمیوه و ویتامین و این و اون و ... بماند . هر روزی هم که صبح زود کلاس داشت ، وقتی ما همه هنوز خواب بودیم ، به سفارش مامان ، نیلوفر رو در حالی که خواب بود میاورد و میگذاشت کنار مامان من که گاهی هنوز خواب بود و میرفت ! و ما اون روزها با صدای قربان صدقه رفتن مامان برای نیلوفر از خواب بیدار میشدیم . روزی کسی از مادرم پرسید : چرا اینقدر به اینا میرسی ؟ مامان گفت : اینا چیه عزیزم ؟ این دختر ِمن اینجا غریبه ، اگه یه روز بچه منم به غربت گرفتار شد ، امیدم به اینه که یکی مثل من برای بچه ام مادری بکنه ..... امان از دل مادران .... از اون روزها میدونست من غربت نشین میشم . دو سال تمام نیلوفر پیش مامان من بزرگ شد . طوری بود که مامان براش آشنا تر بود تا مادر خودش .هنوز هم هر از گاهی میان به ماما نایی ( مامان ناهید به زبان نیلوفر ) سر میزنن .... نیلوفر الان حدودای شانزده سال داره . بله ... این قانون طبیعته : از هر دستی بدی از همون دست پس میگیری . هفته آخری که توی اون غار بودیم ، هنوز خانه پیدا نکرده بودیم و خیال هم نداشتیم اجاره خانه را تمدید کنیم . آقای همسر که بعد از ازدواج با من با خدا آشنا شده و البته هنوز غریبی میکنه ! رو کرد به من که : به خدات (!) بگو چکار کنیم ؟ گفتم کور و کر نیست . نمیخواد دلت شور بزنه ، حواسش هست ... باز مجبورم یک فلاش بک بزنم تا وارد قضیه ای که میخوام تعریف کنم بشید : توی اون سه ماهی که آقای همسر قطب شمال بود و من و ایلیا تنها بودیم ، یکبار من بدجوری مریض شدم . البته هیچ چیزی نبود که مریضی شناخته شده ای باشه . طبق تشخیص خودم دچار کمبود محبت و توجه شده بودم . همسایه کناری ما یک بانوی مهربان ریزه میزه بود با چشمانی سبز و پر از مهر با نام جوآن . هر از گاهی سری به ما میزد و احوالی میپرسید . اون روزی که من حالم خیلی بد بود ، در خانه را زد و ما را به سوپی برای شام دعوت کرد . وای ... در خانه را که باز کرد احساس کردم بوی مادرم آمد . بوی خانه ... وقتی بغلم کرد و بوسید ، عطر شاهپسند مادرم به مشامم خورد و تمام وجودم به آرامشی آشنا درآمد . جالب بود که سوپش را هم به سبک مامان با قلم گاو پخته بود تا خاصیتش بیشتر بشه . باور کردنی نبود . ولی همان پذیرایی ساده وجودم را لبریز از زندگی کرد . حالم خوب شده بود . بعد هم یک لیوان جوشانده که نمیدانم چه بود . مهم هم نبود . یاد مامان نیلوفر افتادم . تازه فهمیدم مادرم برایشان چه کرده بود .... خلاصه به آقای همسر گفتم خدا خودش حواسش به ما هست . فردا صبح جوآن را دم در داشتیم که میخواست به یک مسافرت سه هفته ای برود و کلید در خانه و ماشین که توی دست من گذاشت و گفت : اگه در پیدا کردن خانه دچار مشکل شدید میتونید تا زمانی که من نیستم از خانه من استفاده کنید ... خب ! من که گفته بودم با خدا فامیلم ! به آقای همسر نگاهی کردم و هیچ نگفتم . یک هفته تمام در منزل جوآن زندگی کردیم . در مدت این یک هفته دنبال خرید لوازم خانه بودیم و انصافا هم که بخت با ما یار بود . اجناسی که خریدیم به یک حراج ِ نمیدانم چه موقع (!) خورده بود . حتی خود آقای همسر هم از این خریدها بااین قیمتها تعجب زده مینمود !... قراره که فردا صبح بریم خانه خودمان . مبلمان ابتیاع شده هنوز حاضر نیست . ولی چه اهمیتی دارد؟ تا سه هفته آتی مجبوریم روی تشک دونفره تخت خواب ، سه نفری زندگی کنیم . یکی، آن بالا ،حواسش بهمون هست .
یه مدت بعدتر....
خب ... الحمدالله همه چیز داره به خیر میگذره . اسباب اثاثمون پنجشنبه پیش رسید . خیلی هم عالی . الان هم بعد از حدود هفت هشت ماه تونستم روی یه مبل به راحتی لم بدم و خستگی درکنم ! ولی هنوز هم اینترنتمون وصل نشده . این نوشته حسین کرد را هم میبرم منزل دوستمون و با یک کپی ، پیست ساده براتون آپ میکنم .
نه خیلی کم نوشتم (! ) یه پی نوشت هم تقدیم میکنم .....
یکی از خوانندگان مورد علاقه من خانم گوگوشه . از جوانی به صداش علاقمند بودم ( جوانی رو خوب اومدم!! احساس عمیق دیپرشن بر ما مستولی گشت) تصحیح میکنم : از کودکی..... حالا با این علاقه وافر تصور کن کنسرت بزرگ سیدنی هم داشته باشه و تو هم ساکن سیدنی باشی .... وای ..... خلاصه ذوق کنون به آقای همسر اطلاع رسانی کردیم که : چه نشستی ! غوغوش جون هشت آگوست کنسرت داره .... یعنی منم میخوام ! اولین کنسرت عمرم.... با همان ژست جنتلمنانه در حالی که دیپلمات وار روی مبل نشسته بود و پا روی پا انداخته ، سیگارش رو دود میکرد گفت خب؟ ییهو پفم خوابید . گفتم خب نداره ! تو که میدونی من عاشق غوغوشم ! گفت من نمیرسم بیام . میبینی که باید مقاله ام رو تموم کنم و تازه اینقدر هم کار ریخته سرمون .... منم کم نیاوردم و گفتم باشه خودم تنهایی میرم . بعد هم نشستم روی مبل و در حالیکه داشتم چائیمو مزه مزه میکردم فکر کردم آخه گوگوش بخواد غریب آشنا یا همسفر رو بخونه و تو تنهایی اونجا بشینی؟ کاش یکی بود منو همراهی میکرد .... یکدفعه بازوی گرم و کوچولویی رو دورگردنم احساس کردم و یه نجوای مردانه با صدایی کودکانه درگوشم زمزمه کرد: مامان ، خودم باهات میام کنسرو گوگوش !

در میانه اسباب کشی ، اومدیم منزل یکی از دوستان . من خیلی سریع به اطلاع میرسانم هستم در خدمتتون ولی الان اینترنت ندارم .....
انشاللا اگر خدا مدد کند و باقی قضایا (!!!) دو سه روز دیگه اینترنتمون وصل میشه....
ومن الله توفیق (!)





