از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا

“لبنان” که با کمک های نقدی و غیر نقدی ما به شکر خدا آزاد شد…بیا برویم همین “ایران” خودمان را آزاد کنیم، خدا خودش یک فکری برای “قدس” می کند!( نقل از وبلاگ افیون)
دنبال کردن اخبار ، وقتی خارج از ایران باشی ، کار راحتیه . اخبار بدون سانسور ، اطلاع رسانی صحیح، اینترنت پرسرعت . ولی دلهره ای که از این دست نصیب آدم میشه ، توصیف ناشدنیه . اول فکر میکنی همه چیز را با بزرگنمایی به گوش و چشمت میرسونن . بعد متوجه میشی که نه ... منی که توی ایران بزرگ شدم ، اونهم با دروغ و سانسور و تقلب و قسم دروغ ، بعد از هفت هشت ماه که پامو گذاشتم بیرون ، قبول واقعیات ، بدون سانسور ... خب ... قورت دادنش خیلی سخته .
فردا آخرین جمعه ماه رمضان است . هر سال یه جوری این روز رو میچسبوندیم به تعطیلات تا از شرش خلاص شیم . امسال که دیگه از همه چیز خلاصم (!) دلم هنوز اونجاست . نه فکر کنید برای قدس .. نه بابا ... فردا روز خاصی خواهد بود و برای منی که در وطنم نیستم ، این دلهره دوباره بر وجودم چنگ انداخته . ملتی سبز دل با حکومتی ..
....
پی نوشت : حالم خوبه . از آنفلانزای خوکی و مرغی و افغانی و قس الی هذا خبری نیست ... سر و کله ام عفونت کرده ..... سینوس و این حرفها . فعلا دچار آنفلانزای ا.ن . هستم . واکسن داره؟
برای منم تعریف کنین چه خبره توی خونه....
پی نوشت آخری: سقف دهن به انگلیسی میشه چی؟ فکر کن تب داشته باشی ، نیکره شمالی کله ات پر از ا.ن. باشه ، گونه هات هم به همون دلیل دردبکنه با ردیف دندونهای بالایی،هر کدوم از چشمها هم به قاعده دو کیلو صدو پنجاه گرم وزن ، بعد بخوای به انگلیسی فکر کنی و بگی سقف دهنم جوش زده !

حالا فردا بعد از ظهر میرم دکتر ببینم متولد سال خوک ، میتونه آنفلانزای خوکی بگیره یا نه ؟ اگه تا فردا صبح هم حالم رو به وخامت نهاد (!) باید برم بیمارستان و ..... توی بیمارستانهای اینجا ، از وقتی این آن فلانجای خوکی اومده ، هر کسی با کوچکترین علائم سرما خوردگی یافت بشه میره قرنطینه !
پی نوشت : من خودمو میشناسم . پوستم کلفتر از اینه که ویروس ناقابلی که اسم خوک رو یدک میکشه بتونه منو از پا بندازه ! این مغازله ها آخرش کار دست من میده .....
پی نوشت دوم : آقایون .... تو رو خدا بعضی وقتها با خانمهاتون به عنوان یک خانم حرف بزنید . ما که آقا نیستیم دور از جون!
پی نوشت ( قول میدم ) آخر : رفتم وبلاگ آرش ، یکی از همین آرشهای خودمون ، یه ناخنکی به اطلاعات پزشکیش زدم دیدم مثل اینکه علائم من بیشتر به آلرژی میخوره تا خوک !

به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت: "نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."
مشاور رئیس جمهور ، در بخش دیگری از سخنانش در تاکید مجدد بر علم ، گفت: "امام عصر (عج) پیامبر نیست که کسی از او معجزه بطلبد. قبول. اما اگر کسی امروز بیاید برای ایفای ماموریت تاریخی خود که هزار و چند صد سال از بروز و ظهور او گذشته است ، آیا بشریت از او سند و مدرکی نخواهد خواست؟! حتما خواهد خواست. فکر کرده ام که اگر امام عصر امروز، فردا، 10 سال دیگر، صد سال دیگر یا ... بیاید آیا بشریت از او حجت طلب نخواهد کرد؟ بعید است که طلب نکند. اما آن حجت چیست؟ فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر بشریت از او حجتی طلب کند، "دانش" طلب خواهد کرد."ا
وی در ادامه گفت: "بشر برای اثبات حجیت و سندیت نسبت به ادعای امام عصر (عج)از او دانش طلب خواهد کرد(!) دانش 27 واحد است. دو واحد تا زمان او است. معادله رشد دانش هم اهل ریاضیات می دانند که خطی نیست و دانش هر چه هست مربوط به اواخر است یعنی فقط کافی است آن حضرت یک واحد علم را عرضه کند که آن یک واحد علم به هیچ وجه قابل مقایسه با تمام ظرفیتهای علمی تاریخ بشریت نیست."
من کف کردم ! شما چطور؟

دیروز با ایلیا رفتیم یکی از این رستورانهای ایرانی و دلی از عزا درآوردیم ! همینطور که داشتم نوشیدنیم رو میخوردم ایلیا ازم پرسید : مامان ، مام الشریرش ( ما الشعیر ) لیموئیه یا آناناسی ؟ !!!گفتم مامی جان این با اونا که تو میخوردی فرق داره ! گفت : بده یه قلپ بخورم ببینم چه فرقی داره ؟ بالاخره با اصرار ، یه قلپ خورد و درحالی که دلش نمیومد بطری رو برگردونه گفت : این خوشمزه تره !!! من نمیدونم ده سال دیگه با این جانور باید چکار کنم ؟ ...
در بزم دوستانه ای ، موقع خدا حافظی توجهمان به ایلیا و فربد ( یکی دیگر از اشرار نسل دوم دانشکده معماری ) جلب شد که بعد از یک بازی جانانه ، تشنه شون شده بود و دوتایی داشتن ته لیوانها رو سر میکشیدن! تازه باهم خوشمزه هاشم " شِر " میکردن!!

توی پمپ بنزین داشتم بنزین میزدم و سرم به کار خودم گرم بود که دیدم یک ماشین خیلی بزرگ اومد توی لاین کناری . راستش من ماشین شناس نیستم . یه چیزی شبیه این تویوتاهای 4wd که من تا اون موقع از اون گنده تر ندیده بودم . به دو طرف قسمت جلوی ماشین هم یه چیزی شبیه دود کش کشتی نصب کرده بودن که نفهمیدم کارائیش چیه . لاستیکهاش رو هم عوض کرد بود و از این گنده ها انداخته بود . خلاصه محو این کشتی خیابون پیما شده بودم و داشتم فکر میکردم : ببین راننده چقدر باید عظیم الجثه باشه ... که در باز شد و یک چشم بادامی به ارتفاع صد و بیست و دو سانت از اون بالا پرید پائین ! وقتی رفت در باک رو باز کنه ، سوراخ باک درست روبری چشمهاش بود ..... مبهوت از این ابعاد بودم که ماشینی به غایت زیبا و کوچولو اومد پشت سر این کشتی ایستاد . ماشینی دو در با ارتفاعی خیلی کوتاه که فکر کنم فِراری بود . در باز شد و دیدم یک مرد چشم آبی با ارتفاع بیش از صد و نود سانت از اون تو خودش رو کشید بیرون ! حالا چند بار دست و پای به اون بلندی رو تا کرده بود تا اون تو جا بشه من نمیدونم ....او هم ایستاد به بنزین زدن . فقط این صحنه رو پیش خودتون مجسم کنید : ماشینی با ارتفاع صد و هشتاد با راننده ای صد و بیستی.... ماشینی با ارتفاع صدو پنجاه و راننده ای دومتری !!!!!....
از اون به بعد دقت میکردم که وقتی یک ماشین نهنگ سان دیدم مطمئن باشم که راننده اش حتما مال طرفهای آسیای جنوب شرقیه . و میتونم بدون اغراق بگم که نود درصد حدسیاتم هم درست از آب درمیومد . فقط خدا به روزگار گرگ بیابون نیاره که توی یه خیابون باریک در حال رانندگی باشی ، عجله هم داشته باشی ، دوربین پلیس هم فرت فرت در حال عکس گرفتن باشه و .... یکی از این چشم بادومی ها جلوی آدم باشه ... مرگ آرزوست ! اصلا راننده های خوبی نیستن ....
بعضی وقتها شک میکنم که من توی سیدنی هستم یا شانگهای؟

نمردیم و شاهد عقد هم شدیم
... آن هم در دیار غربت ... تازه چه عروسی جالبی . عروس خانم هشت ماهه باردار بود و شخصا از من دعوت کرد تا به عنوان شاهد ، پای سند ازدواجش رو امضا کنم ! یک نفر از طرف داماد و یک نفر از طرف عروس .... توجه بفرمائید که بنده یک طرف قضیه بودم . ذوقمرگ نشدم خیلی حرفه !
با اینکه ما رفت و آمد داشتیم ، من نمیدانستم اینها ازدواجشان هنوز به (قول ما ) محضری نشده . وقتی دعوت شدم ، اول یک کم شوکه شدم . عروس حامله .... زنی که شاهد عقد باشد .....خارجه دیگه ! تمام فک و فامیل هم با طیب خاطر دور هم جمع شده بودن و به مناسبت این ازدواج فرخنده شادمانی میکردن
و
.... منم که دیگه ... دِ بیا ... شاهد و امضا و فلان و اینا و از این جور برنامه ها و ......![]()
در قانون مملکت ما ، شهادت دو زن مساوی با شهادت یک مرد است . تازه نشنیده بودم که زن ، جایز باشد برای شهادت عقد ازدواج
. جریان دیه زن و مرد هم که دیگه شهره خاص و عامه....همون قضیه شتر و اینا ......![]()






