تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

خیلی دلم میخواد چیزی بنویسم . ولی نمیتونم . یعنی تونستن که میتونم ، غلط میکنم نتونم .... روزمرگی ، اینجا هم خفتمو گرفته . همون چیزی که عادت نام داره . خوووب موجودی آفریدی خدا . چه آفریدی !!!! 

روزی دو دفعه با آقای همسر از طریق اینترنت صحبت میکنیم . من و پسرم به حضور اینترنتی اون و دیدنش روی مانیتور عادت کردیم . وقتی بهش هشدار دادم که : نذار حضور مانیتوریت برامون عادت بشه ، انگار جا خورد . برای پسرم همون صفحه کوچک کافی به نظر میاد . دیگه بهانه نمیگیره و انگار راضیه . اگه چند صباح دیگه طول بکشه شاید همین رو هم رها کنه .....

عجیبه .... من هنوز هم دلتنگ نیستم . چه مرگمه ؟ البته من از وقتی یادم میاد همینجوری خودمو با شرایط کاملا وفق میدادم و صدام هم درنمیومد . شغل پدر ایجاب میکردکه دور از خونه باشه و ما با مادر بودیم . بعنوان اولین فرزند ، قسمتی از این مسئولیت ، منو زود به مرحله بزرگسالی رسوند . تنها نشان از این دوران ،یک چال کوچولو روی گردنمه که پدرم همیشه از اون با عنوان عشق دختر به بابا یاد میکنه . میگن وقتی کوچولو بودم در یکی از سفرهای پدر به شیراز ، مدت سفر که طولانی میشه من غمباد میگیرم . روی گردنم یه جوش بزرگ میزنه که منو به مرز خفگی میرسونه . دکتر ها میگن باید جراحی بشه . یکی از بانوان شجاع فامیل هم میگه : اوا .... دختره ! روی گردنش جای نیشتر میمونه ! منو میبره حموم و اینقدر گردن من بدبخت رو میچلونه که اون چیز دهان باز میکنه و من از خفگی نجات پیدا میکنم !!! ( خدا رو شکر تومور مغزی نداشتم !! والا به خدا !) حالا این چال کوچک ، مثل چال لپم میمونه ! هر وقت میخندم ، اونهم از ته دل ، نمایان میشه ... بابا میگه این علامت عشقه . فقط هم وقتی میخندم معلوم میشه . و چه قشنگه ... علامتی بین من و بابا عبدی ....دلتنگ نیستم ؟ چرا ... هستم ... باز رفتم توی غالب قبلی .... صدام در نمیاد . 


+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 5:0 PM توسط مریم |