دو سه سال پیش ، ایده ای به ذهنم رسید که مضمونش بانوی ایرانی بود . البته بانویی برهنه ! ایده ها رو خیلی تند و سریع اتود زدم و بعد هم در مدتی بسیار کوتاه تمومشون کردم . این جور موقعها ، کسانی که دستی در هنر نقاشی دارند اینطور بیان میکنند که : این من نبودم که طرح را میکشیدم ، من وسیله ای بودم برای تجسم بخشیدن به این ایده ..... ولی سر یکی از این طرحها میخکوب شدم و الان بعد از گذشت حدود سه سال هنوز بر سر همین یک طرح درجا میزنم . میدانم که اگر نتوانم این ایده را بکشم ، این الهام از من دور میشود . ولی معنی اش سنگین و ثقیل است . دو سال و اندیست که مغزم هر روز و هر شب با آن کلنجار میرود ..... کلمه سنگینی نیست . میتوان با این کلمه هزارها کتاب نوشت . ولی هر بار که دست به مداد میشوم (!) گیر میکنم . بازهم مثل مواقعی که ذهنم در هپروت اعلی سیر میکند ، چشمی میکشم و بعد .... دوباره هیچ .
بهشت .
این همون کلمه قشنگیه که من در کشیدنش عاجزم . نمیتونم همون دهاتی رو تجسم کنم که منظری از یک باغ معمولیه برای یک عرب بدبخت و بیابانگرد . که نهرهاش به جای آب ، شیر و عسل دارن و هر خشت خونه اش طلا و نقره ست . یعنی به نظرم ، اینقدر مکافات و بدبختی ، ارزشش بیشتر از قصر طلا و جرعه ای شیر شیرینه . حالا گیریم که از دست حوری پری هم گرفته بشه !
حالا اصلا من چرا گیر دادم به این کلمه ؟ مضمون طرحهای من ، کلمات رایج مملکت و تاثیر اونها بر سرنوشت زن است . واژگانی مثل : شرع ، عرف ، سنت و .... ضرب المثلی که بد جور ، زن جماعتو باهاش خر میکنن : بهشت زیر پای مادر است !
دوسال هم بیشتره که نتونستم تصوری از بهشت ، زیر پای خودم داشته باشم . شاید این همون الهامیه که من این همه مدته انتظارش رو میکشم . این که بهشت اونی نیست که در مفهوم عام رایجه . این که بهشتی وجود نداره و این که بدن زن که مظهر گناهه هم سنگ بهشتیه که اینهمه سینه چاک داره ....
بهشت کجاست به جز بدن زن ؟
من با نقاشی نیمه تمامم چه کنم ؟
بازهم چشمی دیگر ...... با نگاهی خیره به ناکجا آبادی که شاید بهشت آنجا باشه .....






