تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

آدم بعضی وقتها دلش عشق میخواد ولی نمیفهمه . مدام بهانه میگیره ولی نمیدونه سبب چیه . بعد با یک چیز خیلی احمقانه دوزاریش میفته. من از اون دست آدمها هستم که وقتی چیزی اذیتم میکنه ، به اصطلاح خودمو میزنم به اون راه و سعی میکنم فراموش کنم قضیه ناراحت کننده رو . ولی ذهن ناخودآگاهم به شدت درگیر میشه و بدون اینکه من بفهمم کارخودشو میکنه . هر زمانی که خواستم مطلب ناراحت کننده ای رو از ذهنم دور کنم ، به همراهش یکسری مطالب دیگه هم " دلیت " میشن . چند صباحیست که خیلی از بخش " دلیت کننده " مغزم استفاده میکنم و این یعنی از دست دادن کلی چیزهای دیگه که مربوط به اصل قضیه نمیشن . یکی از اون مسائل عشقه . دوست داشتن . دوست داشتن کسی از جنس مخالف . زود قضاوت نکنین . من همسرمو دوست دارم . ولی دوست داشتنم تبدیل به عادت شده . یعنی دیگه بهش عادت کردم . اگه نباشه جای خالیشو میبینم . ولی فقط همین . دیگه حسی نیست . یه زمانی بود که دور شدن از اون برام به قدری ناراحت کننده بود که فشرده شدن قلبم رو کاملا حس میکردم . ولی الان دیگه این اتفاق نمی افته . این اعتراف ساده ای نیست . ولی یک حقیقت محضه . یادمه یه پیک نوشته بودم به همین نام : عادت میکنیم .... ولی فکر نمیکردم این عادت شامل عشق هم بشه . مدتیست که دلتنگ عشق هستم . دلم برای عاشقی تنگ شده . برای اون حس قشنگ فشرده شدن قلب ...برای نفس تنگی بعد از لمس کردن و لمس شدن.... برای تمام التهابات بعد از عاشقی ... برای چیزی به غیر از عادت . دیگه حتی حس عاشقی هم از یادم رفته . فکر کنم جزو همون بخشهایی بوده که بنا به یه مناسبتی " دلیتش " کردم و این عاشقی هم سهوا باهاش پاک شده ....شما عشقو این دور و برا ندیدین ؟ یه عشق ندیدین که دنبال من بگرده احیانا ؟!!!


+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 5:28 PM توسط مریم |