تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

دیشب خواب جنگل انبوهی رو میدیدم که انگار مسابقه ای توش برگذار بود و من هم یکی از عناصرش بودم (!) یادم نمیاد که مراحل اولیه اش چی بود ولی اون بخش از خواب که بسیار واضح و روشن یادم مونده رو نقل میکنم : جنگل شبیه همین جنگلهای استرالیا بود با همون میزان انبوهی و پستی و بلندی . من بودم به همراه یک نفر دیگه که نمیدونم کی بود . یعنی یادم نیست کی بود . دیدم که از توی یک کانکسی در فاصله ای نه چندان دور دو نفر اومدن بیرون و پشت سرشون یک خرس قهوه ای از نوع گریزلی !!!!!! اکثر مواقع توی خوابهام ، چیزی که منو تا حد مرگ میترسونه ، وجود سگ و دیدن دندانهای دراز و آب سرازیر دهانشه ... خرس هم جزو خانواده سگ ها است و این اولین بار بود که در خواب خرس میدیدم و در حد مرگ ، ترس ...... داشتم توی خواب از یک نیمچه تپه خودمو میکشیدم بالا که برم توی همون کانکس که یهو از خواب پریدم ! حالا از خواب بیدار شدم ، ولی جرات نداشتم تکون بخورم . داشتم خودمو دلداری میدادم که بابا نترس ! اگه خرسه میخواست کسی رو بخوره همون دوتا رو میخورد که باهاش توی کانکس بودن !!! ببین چقدر ترسیده بودم ..... یه چند ثانیه ای گذشت و تازه دوزاریم افتاد که بابا خواب میدیدی !!!!!!

فردا اولین روزی ست که باید برم سر کار...

پی نوشت : هنوز هم یاد آوری دیدن اون خرس گنده قهوه ای باعث یخ کردن نوک انگشتهام میشه ... روحیه ام برای شروع عالیه . نه؟


+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:7 PM توسط مریم |