تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

ادامه مطلب :

 

دیروز – من فامیل بزرگی دارم . تقریبا هر هفته شب جمعه ها هر کدام از خانواده ها قابلمه غذایشان را

میزدند زیر بغلشان و راهی منزل یکی از اقوام که نوبتش بوود میشدند  وبازنده حکم ،  محکوم به خرید کله پاچه فردا و برنده هم بستنی اکبر مشتی عصر جمعه را افتاده بوود !  سفره ای پهن میشد که تمام فامیل دور هم مینشستند و صدای خنده و شادی ما غم را فراری میداد . به همین خاطر مادر من و بقیه بانوان خانه دار نمایشگاهی از رختخواب داشتند ! توی خانه ما همیشه سر یک لحاف پر قوی انگلیسی دعوا بود که آخر سر هم توی یکی از همین کشمکشهای خنده دار پاره شد ( لحاف ملا همین بوده !) ...

امروز – وقتی صحبت از مهمانی پیش میاد بند دل آدم پاره میشه ! چی بپوشم ؟مدل جدید لباس بیانسه خوبه !!!! ای دادو بیداد دو کیلو و دویست و پنجاه گرم اضافه وزن دارم ! برم تینوئید بخرم !

و صاحبخانه بدبخت : چی درست کنم ؟ سرویس جدید ژینوس مدل گل یخ پیاده روی شانزه لیزه بوود که توش بیف استروگانف ریخته بوود  و ... باور کنید دل خوش توی مهمانیها کمتر پیدا میشه . دیگه خوش نمیگذره !

دیروز -  وقتی من هشت سالم بوود پدرم برامون تلوزیون رنگی خرید تا کارتون پینوکیو را رنگی ببینیم . چه ذوقی میکردیم !

امروز – پسرم برای تولدش از من یه چیزی میخواد که من نمیدونستم چیه ! بعد از زیر و رو کردن ساختمان پایتخت توی خیابان میر داماد فهمیدم : هان ...!!! نیم وجبی همچین قشنگ تلفظ میکنه که هر کی ندونه فکر میکنه این بچه مال خود خود تکزاس بوده ! و ضمنا یه چند سالی زیر دست شخص بیل گیتس کار آموزی کرده ! چون مراحل نصب این دستگاه رو هم بلده !حالا شما فکر کن هنوز سواد نداره ...

همین چند روز پیش – شوی محترم اینجانب اوائل ازدواجمان در دانشگاه آمستردام کار میکرد . صدقه سر این تدریس و تحقیق من هم به عنوان آسیستان راهی فرنگ شدم . اولین روزی که رفتم توی دانشگاه اولین چیزی که توی صورتم خورد ( خیلی محکم !!) آرامش و تمانینه تمام افراد بوود . تمام افراد بسیار آرام و بدون مزاحمت برای همدیگه مشغول خودشوون بودن . چه احترامی از در و دیوار تراوش میکرد .

چند روز قبل تر از بالا  -  سال دوم دانشگاه که بودم یک خواهری دم در دانشگاه مینشست تا ببینه کی خوشگلتره و اسمشو بنویسه توی ستون دختر بدا با چند تا ضربدر اضافی !!!  ما هم از آنجائیکه خون ایرانی در رگهایمان جاری بوود بلد بودیم چکار کنیم ! بعد از تحقیق و تفحص بسیار کاشف به عمل اومد که این مادمازل محجبه عاشق یکی از پسر های هم دوره ای ماست !!!! و این دوست خوش تیپ ما ( بهش میگفتیم گالیور چون قد بلند بوود و ما پیش اوون لی لی پوتی بودیم !!!) هر روز دم در دانشگاه مامور رد کردن ماها میشد !!! چون خواهرمون تا گالیور رو میدید دیگه کسی را نمیدید !!!

 

فکر میکنم دارم پیر میشم !!!!

چقدر خاطره دارم !!!

گذشته از شوخی همین چند تا یاد آوری ساده از گذشته نشون میده ما با یک نسل قبل از خود و یک نسل بعد چقدر تفاوت داریم . انگار بین زمین و آسمان معلق مانده ایم . البته این نظر شخصی منه . من نه میتوانم مثل مادرم باشم و نه هم پای نسل جدید که هنوز بچه هستند بپرم . شاید همراهی کنم اما پرواز چیز دیگریست .

مادر و مادر بزرگم شاید خصیصه ای بنام صبر داشتند ولی ارجی که بر این صبر میگذاشتند به شیرینی حلوا بوود . الان همان خصلت تعبیر به پخمگی میشود چون پسرها دیگر شبیه پدرها نیستند . اون موقعها به قول بهروز وثوقی : مردها دم غروب با جیب پر پول در حالی که زیر بغلشان پر بوود از مایحتاج منزل به خانه بر میگشتند . حالا باید شیفت دوم را مسافر کشی کنند تا شهریه کلاس یا دانشگاه یا جهیزیه دخترشان را جور کنند . و وقتی خسته از روزی پر هیاهو به خانه بر میگردند دیگر حوصله ای برای اهالی خانه ندارند .

آره دوست خووب من که از من پرسیده بوودی چرا با زن بوودن میانه خوبی نداری ...

من با زن بودنم مشکلی ندارم با روزگار نامرد مشکل دارم .

من از زن بودنم خوشحالم ولی وقتی دوستم را میبینم که فقط هفته ای دو روز حق دیدن فرزندی را دارد که پدری عیاش و پولدار سر پرستش است دلم میگیرد .

زن بودن شیرین است ولی وقتی فقط به جرم زن بودن بهت توهین میکنند شیرینی به کامم زهر میشود .وقتی میبینم که زن سرپرست خانوار سر چهار راهها جوراب میفروشه برای گذران زندگی نفسم بند میاد .وقتی میخوانم پدری برای رفع خماری دخترش را میفروشد به بهای یک پک ناقابل اشکهایم رهایی میطلبند . وقتی خانم پیری مثل سیمین بهبهانی را به جرم حمایت از حقوق زنانی مثل ما کتک میزنند قلبم میشکند .

زن بودن قشنگ است اما زنانگی در این دوره جرمی نا بخشودنیست . چون زنانگی تعبیر زیباییست .

قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق

تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس

.

.

.

دچار یعنی عاشق

وفکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ...

و من اون ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی هستم که در این گنداب داره خفه میشه...

 که دچار  آبی بیکران آزادیه...       

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 6:4 PM توسط مریم |