آدم وقتی بچه دار میشه متوجه نیست که چه مسئولیت مهمی رو به خودش تحمیل کرده . یاد دادن رسم زندگی به یک موجود کوچولو که صداقت ذاتیش آدم رو خلع سلاح میکنه کار سختیه .
امسال برای پسرم از حسین گفتم . از حسینی که خودم قبولش دارم و تحسینش میکنم . مردی که پای عقیده و نظرش ایستاد تا پای مرگ . اول از روی نقشه جهان بهش نشون دادم دشت نینوا کجا بوده . جایی که امروز بهش میگن : کربلا . بعد با زبان خودش براش توضیح دادم چرا این قصه تا امروز باقی مونده . براش گفتم وقتی کسی به درستی حرفش ایمان داره میتونه به بقیه بگه : نه
حتی اگه تهدید به مرگ بشه . اینجوریه که داستانش تا هزاران سال بعد هم میمونه و مردم براش اشک میریزن . بردمش توی خیابونای تهران تا با مراسم عزاداری سنتی ایرانیها آشنا بشه . از علم و کتل و طبل و سنج و زنجیر براش گفتم و اینکه هر کدام از اینها یاد آور چه چیزی هستند . البته اعتراف میکنم مراسم زنجیر زدن برای منهم ناشناخته هست و نمیدونم از کجا و به چه منظور اومده . خلاصه این مراسم برای ایلیای من جالب بود . مخصوصا بخش بخور بخورش ...
در جریان این آموزش عملی ، سری هم به مسجد زدیم تا ببینیم اونجا چه خبره . باید بگم خودم وحشت زده شدم ! یعنی تنها درسی که حسین به ما یاد داد ، زدن خودمان تا حد مرگ بود ؟ فقط به این دلیل که چرا هزار و چند صد سال پیش ما نبودیم که از او طرفداری کنیم ! باور نمیکنید مردم چطور خودشان را میزدند ! من و ایلیا وحشت زده به این سر و صداها گوش میکردیم و سخنران هم مردم را که بی عقل و هوش شده بودند بیشتر تهییج میکرد .در این بین بلند شدم که پسر طفلکم را از این دیوانه خانه بیرون ببرم که دیدم درب بخش زنانه را بسته اند . دوباره برگشتیم تا از در داخلی مسجد بیرون برویم و چون ایلیا کفش به پا داشت مجبور شدم او را بغل کنم . مراسم تقریبا تمام شده بود و دیدیم که همه به طرف در هجوم بردند . در این سیل جمعیت در حالی که صورت همه از فرط گریه سرخ بود و چشمها متورم ، متوجه شدم ظرفهای نظری بیرون در ، انتظار عزاداران را میکشند و دلیل این ازدحام را فهمیدم . هنوز یک عده در حال زدن خودشان بودند که مداح تذکر داد مراسم تمام شده و هر کس غذا میخواد بره بیرون ! بعد هم در کمال خونسردی که چه عرض کنم در کمال حرارت بقیه نوحه اش را ادامه داد . تقریبا بیست دقیقه ای یک بچه بیست و چند کیلویی رو بغل کرده بودم و در حالی که به خودم لعنت میفرستادم منتظر شدم عزاداران به غذاشوون برسن و چک و چونه زدنشون برای گرفتن غذای اضافه گرفتن تموم بشه ولی انگار نه انگار .گویی از سال قحطی آمده بودند .لقمه ای غذای نظری برای تبرک کافیست . اینها برای پر کردن یخچال آمده بودند . بالاخره صدای اعتراض من بلند شد که : اینجوری میخواستین از حسین طرفداری کنین ؟معلوم شد اگه اونزمان بودین توی کدوم جبهه وایساده بودین . پلوی یزید که چرب تر بوده ! خجالت بکشین ...و با زور راه خودمو باز کردم .
برای اینکه این تصویر از مسجد از ذهن پسرم پاک بشه میخوام ببرمش یک مسجد آبرو مند که مردم به آرامی عبادت خدا رو میکنن . شاید بردمش اصفهان...
یاد سخنی از دکتر شریعتی افتادم : در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند ولی بر حسینی که آزادانه زندگی کرد میگریند.






