این شعر از دوست گلم بهار (۶۷) است که ازم خواسته بود براش بذازم.
بخونید و لذت ببرید .
زنان کوچک شهر من
به بچه هایشان شیر می دهند
از بام خانه هایشان بزرگراه های پرپیچ سیاه را نگاه می کنند
و آنتن های ماهواره ای در و همسایه را می شمرند
زنان کوچک شهر من
برنج دم می کنند و ترشی سیر می اندازند
چای دوغزال می ریزند
و به ساعت هشت صبح سلام می گویند
زنان کوچک شهر من
آنقدر کوچک اند که باید رد پایشان را با ذره بین های
آزمایشگاهی
به روی خاک تشخیص داد،
زنان کوچک شهر من
متعلق به مردان بزرگ کشورند
مردان بزرگ کشوری
که شب ها همه در آینه ی ق ّ دی خانه هایشان
شبیه غیر ِت اح........اد می شوند
و روز ها در توالت های عمومی پارک ها
نشئه می کنند و می میرند
مردان بزرگ کشورم
آنقدر بزرگ اند که کتاب های آسمانی شان در هیچ محرابی
جای نمی گیرد
و قوانین انسان دوستانه اشان
بر هیچ لوحه ای حک نمی گردد
مردان بزرگ کشورم
معجونی از ملک مطیعی و ممل آمریکایی و سیاهی لشکران
فیلم های بیک ایمانوردی اند
مردان بزرگ کشورم
خوب می دانند چگونه با زنده به گور نکردن معشوقه هایشان
مدافعین تک تا ِ ز حقوق بشر شوند
با این همه، اعتراف می کنم:
افسوس، زنان کوچک شهر من
مردان بزرگ کشورم را
زائیده اند.
پاینده ایران آریایی ![]()






