تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

حرف زدن در مورد زندگی شخصی به نظر من کار خیلی خسته کننده و بی فایده ای است . این یک واقعیت است که هر آدم که به دنیا می آید بالاخره یک تاریخ تولدی دارد اهل شهر یا دهی است توی مدرسه ای درس خوانده یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که بالاخره برای همه می افتد ...

اینها صحبتهای فروغ فرخزاد بود . 24 بهمن سالروز پرواز پرنده ایست که پروازش بعد از بیش از 40 سال هنوز به یاد مانده . فروغ در 15 دیماه 1313 در تهران به دنیا آمد .

چهره پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود . او تلخ تلخ سرد سرد و خشن خشن بود . یک سرباز واقعی... و مادر . مادر یک زن به تمام معنی بود . زنی ساده دل کودک وار و خوش باور . زنی که قدرت شناخت بدیها را نداشت و همه دنیا و آدمهایش را در قالب خوب و خوبی میدید . زنی آمیخته به تمام سنت ها و قرار دادها .

کودکی فروغ در دنیای قصه های پدر بزرگش گذشت . به مدرسه قدم گذاشت که بر خلاف گذشته در مسیری از نور و عروسک و نسیم و پرنده و روشنی و آب جریان نداشت :

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت ...( شعر بعد از تو- از ایمان بیاوریم به ... )

 در سال 1331 در حالی که بیش از 17 سال نداشت اولین مجموعه شعر ش به نام اسیر منتشر شد . شعری از فروغ ( گنه کردم   گناهی پر ز لذت .. ) در یکی از مجلات موجب بر پایی جنجال عظیمی در خانواده گردید و به دامن زدن شایعاتی درباره او کمک کرد . شاید لقب بی رط شاعره گناه را پس از این به او بخشیدند .

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آندم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند ...( اسیر – شعر رمیده )

صحبت از زندگی شخصی فروغ به قول خودش زیاد برای ما فایده ندارد . حد اقل در این مقال نمیگنجد . فروغ در 16 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و بعد از 5 سال در حالی که پسری به نام کامیار داشت جدا شد . واقعیت نهفته در این جدایی این است که فروغ مجبور شد میان شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود جانب شعر راگرفت : وقتی میگویم باید  این " باید " تفسیر کننده و معنی کننده یک جور سر سختی غریزی و طبیعی در من است ...من از آن آدمهایی نیستم که وقتی میبینم سر یک نفر به سنگ میخورد و میشکند دیگر به این نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت . من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمیفهمم .

قانون این ریسمان سست عدالت فرزندش را از او گرفت . حتی حق دیدنش را . و او 16 یال تمام  تا آخر عمر عاشق پسرش بود که هرگز اوراندید و تکیه کلام سوگندهایش " جان  بچه ام " شد ...به خاطر دلبستگی به شعر – از زندگیش – از فرزندش جدا شده بود و اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود . دوستی دیگر :

رابطه دو تا آدم هیچوقت نمیتواند کامل یا کامل کننده باشد  بخصوص در این دوره . اما شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او میرسم میتوانم راحت با او درد دل کنم . یک جفتی است که کاملم میکند ... بعضیها کمبود های خودشان را در زندگی با پناه بردن به آأمهای دیگر جبران میکنند اما هیچوقت جبران نمیشود . اگر جبران میشد آیا همین رابطه خودش بزرگترین شعر دنیا و هستی نبود ؟

بعد از جدایی فروغ از همسرش برای او موقعیتی پیش آمد تا به خارج از ایران سفر کند .  بعد از بازگشت به ایران فروغ یکسره به هنر و خلاقیت پرداخت .در سال 1336 مجموعه دیوار از او به چاپ رسید :

در " اسیر " من فقط یک بیان کننده ساده از دنیای بیرون بودم . در آن زمان شعر ههوز در من حلول نکرده بود بلکه با من همخانه بود مثل شوهر و من معشوق  مثل همه آدمهایی که یک مدت با هم هستند . اما بعدا شعر در من ریشه گرفت و به همین  دلیل موضوع شعر برایم عوض شد . دیگر من شعر را تها در بیان یک احساس منفرد درباره خودم نمیدانستم بلکه هر چه شعر شعر در من بیشتر رسوخ کرد من پراکنده تر شدم و دنیاهای تازه تری را کشف کردم .

بعد که تجربه ها بیشتر شدند او با شعر شاملو و نگرش دیگر گونه او به " زبان " آشنا شد :

وقتی که " شعری که زندگیست " را از شاملو خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی زیاد است . این خاصیت را در زبان فارسی کشف کردم که میشود ساده حرف زد . حتی ساده تر از شعری که زندگیست . یعنی به همین سادگی که من الان دارم با شما حرف میزنم . اما کشف کافی نیست . خب کشف کردم  بعد چی ؟ حتی تقلید کردن هم تجربه مبخواهد . باید در یک سیر طبیعی  در درون خودم و به مقتضای نیازهای جسمی و فکری خودم به طرف این زبان میرفتم و این زبان خود به خود در من ساخته میشد . در دیگران که ساخته شده بود . حالا کمی اینطور شده . من فکر میکنم که در این زمینه با هدف پیش رفته ام خیلی کاغذ سیاه کرده ام حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی میخرم  ارزانتر است ... !

در انتهای تجربه های بسیار سرانجام فروغ نیما را شناخت ...


+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 10:42 AM توسط مریم |