تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

ادامه ...

من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر درست به موقع . یعنی بعد از همه تجربه ها و وسوسه ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال جستجو . با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم مثلا با شاملو و اخوان . در 14 سالگی مهدی حمیدی و در 20 سالگی نادر پور و سایه و مشیری . در همین دوره بود که لاهوتی و گلچین گیلانی را هم کشف کردم . این کشف مرا متوجه تفاوتی کرد و متوجه مسائلی شدم که شاملو بعدا در ذهن من به آنها شکل داد و خیلی بعدتر نیما ... من نمیتوانم بگویم چطور و در چه زمینه ای تحت تاثیر نیما هستم یا نیستم . دقت در این باره کار دیگران است . ولی من میتوانم که مطمئنا از لحاظ فرمهای شعری و زبان از دریافتهای اوست که دارم استفاده میکنم و از او یاد گرفتم چطور نگاه کنم یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد . نیما چشم مرا باز کرد و گفت ببین . اما دیدن را خودم یاد گرفتم .

     کتاب عصیان در سال 1338 منتشر شد و آخرین تجربه های شاعری را نشان میداد که سعی دارد فضای شعری خاص خودش را بسراید. او در کنار پرداختن به هنر و خلاقیت از دغدغه های دوری از پسرش دور نبود . برای سر پوش گذاشتن بر اید دغدغه ها سعی داشت با پناه بردن به دلبستگی خود را از اندیشه های اندوهناک باز دارد .

از زندگی گذشته به کل بریده ام . وقتی کامی را در خیابان میبینم که حالا قدش تا شانه ام رسیده فقط تنم شروع میکند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن . اما نمیخواهمش . فائده این علائق و روابط چیست ؟ آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هر کسی یک جفت دارد و باید پیدایش کند ... چون زندگی فقط تلاش برای جبران نقصهاست . رابطه دو تا آدم هیچوقت نمیتواند کامل یا کامل کننده باشد بخصوص در این دوره . اما شعر برای من دوستی است که وقتی به او میرسم میتوانم راحت با او درد دل کنم . یک جفتی است که کاملم میکند ...

دیگران این دلبستگیها را به گونه ی دیگر تفسیر میکردند . سخنان دیگران – حشرات مانده در مرداب – او را از راهش باز نمیدارد ...

چه میتواند باشد مرداب

چه میتواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم میزنند

نامرد   در سیاهی

فقدان مردیش را پنهان کرده است

و سوسک.... آه

وقتی که سوسک سخن میگوید

چرا توقف کنم ؟

من از سلاله درختانم

تنفس هوای مانده ملولم میکند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمتمی نیروها پیوستن است – پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور...

     در شهریور 1337 در کنار شعر به فیلمسازی  در شرکت گلستان فیلم روی آورد .بعد از چند کار در خور توجه در بهار 1341 به تبریز رفت تا مقدمات ساختن فیلمی از جذامیها را تهیه کند . این فیلم در مدت اقامت 12 روزه او بوجود آمد و نام " خانه سیاه است " را به خود گرفت . این فیلم برنده جایزه بهترین فیلم مستند در فستیوال فیلم آلمان غربی گردید .

حس میکنم که عمرم را باخته ام و خیلی کمتر از آنچه باید بدانم میدانم . آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های زندگی آینده مرا متزلزل کرد . من هرگز در زندگی راهنمایی نداشتهام . کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است . هر چه دارم از خودم دارم و هر آنچه ندارم همه آن چیزهایی است که میتوانستم داشته باشم اما کجرویها و خود نشناختنها و بن بستهای زندگی نگذاشته که به آنها برسم .

...من آرزوی دیگری ندارم . احساس میکنم همه آرزوهایم براورده شده است ولی میدانم – یا شاید فکر میکنم – آدم اگر آرزویی نداشته باشد میمیرد . این واقعا وحشتناک است . میترسم پسرم را نبینم و این خیلی وحشتناکتر است ...

     عاقبت برای اینکه جای خالی کامی را پر کند پسری را به فرزندی پذیرفت . وقتی در سال 1341 برای فیلمبرداری –خانه سیاه است – به جذامخانه مشهد رفته بود حسین کوچولو را یافت . او فرزند یک پدر و مادر جذامی بود .

فکر و غصه کامی راحتم نمیگذاشت . مرا میکشت . مرا از درون میتراشید . حسین که آمد آرامتر شدم . اصلا گاهی توی صورت این پسر کامی را میبینم . وقتی دستش را در دستم میگیرم یا موهایش را نوازش میکنم هیچ نمیتوانم فکر کنم که حسین است یا کامی . فرقی ندارد . فقط احساس میکنم که پسرم است ...

      گفته اند شعر فروغ صدای زن محصور در طول اعصار است . اما این چیزی است که حتی خود فروغ هم اعتباری برای آن قائل نبود . شعر های او همانقدر که بیان کننده درد زن عصر خویش است بیان کننده دردهای یک مرد هم میتواند باشد .

اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد خب این خیلی طبیعیست که بعلت زن بودنم است . من خوشبختانه یک زنم . اما اگر پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاید فکر میکنم دیگر جنسیت نمیتواند مطرح باشد . طبیعیست که زن بعلت شرایط جسمانی حسی و روحیش به مسایلی توجه میکند که شاید مورد توجه مرد نباشد و یک دید زنانه نسبت به مسایلی بدهد که با مال مرد فرق میکند . کسانی که کار هنری را برای بیان وجودشان انتخاب میکنند اگر جنسیت را در کارشان قرار دهند همیشه در یک حد باقی میمانند و این واقعا درست نیست . ... اصل کار آدم است . زن و مرد مطرح نیست . به هر حال من وقتی شعری میگویم آنقدر ها به این موضوع توجه ندارم و اگر میاید خیلی نا آگاهانه است . جبری است .

...دردی که در شعر فروغ موج میزند زخم دهان گشوده انسان روشنفکر عصر اوست که بعد از انقلاب صنعتی در چهار راه زوال ایستاده است و عقوبت دشوار را چنان تاب آورده که آن کلام مقدس را فراموش کرده . و فروغ اگر شعر میگوید برای ایستادگی در برابر این زوال است . در چنین جهانی آیا اوج و قله ای هم برای رسیدن هست و مرگ با آن دهان سرد و مکنده اش هر دم انسان را با خود میخواند ؟

تمام روز  تمام روز

رها شده   رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناکترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند؟

      در آستانه سی و دو سالگی می اندیشد :خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ به پوستم نشسته است . خوشحالم که دیگر رویایی و خیالباف نیستم . هر چند که 32 ساله شدن یعنی 32 سال از سهم زندگی را به پایان رساندن اما در عوض خودم را پیدا کرده ام .

 سرانجام روز پایان فرارسید . در ساعت 3 بعد از ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 فروغ با سرعت به استودیو میرفت . فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت . میگفت : آنها پاکترند . آخر هم جان خودش را در راه دوستی بچه ها گذاشت . وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده اصلی منحرف شد . تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته برایش کافی بود . او از پشت شیشه ماشین خود وحشت بچه ها را دید . ماشین منحرف شد و فروغ پس از پرتاب شدن به بیرون ماشین با سر به جدول خیابان برخورد کرد ...

او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته . شاملو سیاوش کسرایی مهدی اخوان ثالث هوشنگ ابتهاج ( سایه ) ساعدی و ... تابوت را به دوش میگیرند . برآمدگی دستهایش از زیر شال را میشود تشخیص داد

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود    آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد .

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغهای تخیل

به داسهای واژگون شده بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی میبارد ...

راستی این شعر فروغ را حتما بخوانید :  ای مرز پر گهر از کتاب تولدی دیگر ...

                        پاینده ایرا ن آریایی


+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 7:50 AM توسط مریم |