تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

سلام

فکر میکنم موضوع این نقاشی من داره دردسر ساز میشه . چون از روز اول گفتم که میخوام یه گوشه دنج برای خودم و دوستهام درست کنم تصمیم دارم برش دارم . این به معنی پذیرش شکست نیست . آدم وقتی در خوونه اش رو باز میذاره و به همه خوش آمد میگه ، باید به فکر بعضی اراذل اوباش هم باشه !

حالا برای دوستانی که اوون نقاشی رو دیدن توضیح بدم که قصدم از کشیدنش چی بوود.  عنوان پست این دفعه نام تابلوی منه :

                        بهشت زیر پای مادران است

این جمله ایست که همه شنیدیم . اینقدر تو گوشموون گفتن که اگه کسی بخواد خلافشو بگه سریع جبهه گیری میشه . قصد من نفی این جمله نیست . فقط خواستم نشوون بدم چقدر با حقیقت زندگیموون منافات داره . بدن یک زن معجزه خلقت محسوب میشه . این نظر شخصی منه . چون یک زن میتوونه تولید مثل کنه و بعد هم بچه شو تغذیه کنه . کاری که تا قبل از اومدن بچه به هیچ وجه قادر به انجامش نبوده . من خودم مادر یک پسر کوچولو هستم . وقتی بچه دار شدم با هر تکانی که میخورد اول یک احساس مبهم ترس بهم دست میدادکه : این که در اندرون منه چیه ؟ چطور زنده است ؟ واقعا داره از خون من تغذیه میکنه ؟ چه جوری متکامل میشه ؟ بعد هم یکدفعه اون جسم ترکه ای و لاغر در مدت نه ماه وحشتناک دفرمه میشه و بخاطر اون کوچولو تغییر شکل میده . برای بخشیدن زندگی به موجود کوچکی که نه ماه حملش کرده درد وحشتناکی رو متحمل میشه که زائدالوصفه . و بعد...

اولین نگاه...

یک کله کوچولوی قرمز که گاهی وقتها آدم رو یاد هلو میندازه . هلوئی که دو تا نقطه سیاه روشه و با طلبکاری تمام زل میزنه بهت و حقشو میخواد . اون لحظه ست که معنی عشق تجلی پیدا میکنه . زن تازه متوجه میشه عشق جنبه های مختلفی داره : عشق به مادر ، عشق به پدر ، عشق به همسر ... اینا یه طرف ، عشق این تازه وارد یه طرف ( بعضی از زنها به این خاطر مردن . ) بعد مشاهده ذره ذره رشد و تکاملش ، ثانیه به ثانیه بزرگ شدنش و لذت اینکه من دارم این انسان کوچولو رو کمک میکنم تا بزرگ بشه . غذا بهش میدم ، کثافتکاریهاشو با لذت تمییز میکنم ( تازه حظ هم میبرم  و هر دفعه چک میکنم ببینم رنگش طبیعیه ؟ بووووووش چی ؟! )وقتی از درد دندوون در آوردن گریه میکنه و آب دهنش مثل آبشار سرازیر میشه با دست پاکش میکنم ( کاری که رغبت انجامش رو برای هیچکس ندارم !) براش دندوونی درست میکنم میبرم میدم کفتر های روی پشت بام بخورن ( قدیمیها میگفتن کبوتر ها براش دعا میکنن ) یا نصفه شبها با تغییر آهنگ نفسهاش نفسم میگرفت و میدویدم ببینم درست غلتیده .....

دنیای قشنگیه نه؟ عشق از این خالص تر ؟

حالا پرده دوم رو داشته باشین :دادگاه خانواده ، جلسه آخر

ـــــــــــــــــــــــــــــ حضانت بچه با پدر ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینجاست که اگه زن معنی عشق رو درست گرفته باشه میایسته . از سر زا رفتن که ترسناکتر نیست !فکر میکنم زن در اون موقع یه گوشه ای از بهشت ایستاده که به قول آرشیتکتها خورده به شارت و هنووووز طراحی نشده !  نقاشی من ترسیم همین لحظه ست . البته نتونستم کاملش کنم . چون هر چی فکر کردم نتونستم اون بهشت رو تصور کنم ! زن بینوائی که لختش کردن تا بسووزوننش و اون از روی حیا بدنشو با دستهاش پوشونده و داره به یه نا کجا آبادی اوون پائینها نگاه میکنه . اگه بالا رو برای جستجوی خداش نگاه کنه بعضیها قلقلکشوون میاد !!! میخواستم براش یک دماغ قرمز دلقکی بذارم ( اگه دقت کنین جای بینیش خالیه ) ولی دلم نیومد بیش از این تحقیرش کنم . حالا بیاین با هم راجع به اوون گوشه ای از بهشت که خیلی از زنها توش گیر افتادن و هنووز طراحی نشده فکر کنیم و حرف بزنیم . بهشت هست اما........


+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 1:14 PM توسط مریم |