تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

خوبی وب در اینه که آدم نگران وراجی و آسیبهای احتمالی پس از اون نیست ! اگه کسی حوصله حرفهات رو نداشته باشه خیلی راحت و بی رو در بایستی وبو میبنده و میره . امشب بی خوابی زده به سرم . معمولا وقتی مغزم شروع میکنه به دویدن دیگه خیلی دیر از کار میفته ! امروز یه کتاب حدود 500 صفحه ای رو شش ساعته تموم کردم و مغزم برای همین داره میدوه !!!

بعضی وقتها دلم میخواد تمام قواعد و قوانین رو به هم بریزم و هر کاری دلم میخواد بکنم . رو همین حساب امروز به جای اینکه برم سر کار  رفتم کتابفروشی و بعد برگشتم خونه . تلفن رو از کار انداختم و سر  موبایلو هم زیر آب کردم . یه دو ساعتی خوابیدم . و بعد انگار تمام سلولهای بدن(به غیر از مغز ) از کار افتاده بودن . بعضی وقتها اینجوری میشم . انگار متوجه نیستم چقدر از خودم کار میکشم . اونوقته که بدنم خودش دست به کار میشه و منو میشونه ! اینجور مواقع کتاب میخورم !!!

خواندن برای من حکم نفس کشیدن داره . شما اولین بار که کتاب خوندین رو به خاطر دارید ؟ من یادمه . کلاس اول دبستان یه درسی در اواخر کتاب بود به نام پاییز . هم متن قشنگی داشت و هم نقاشی زیبایی . هنوز بعد از اینهمه سال اوون رنگ قرمز و زرد و قهوهای در حافظه ام مانده . کلاس دوم که رفتم از توی پیک دبستان ( زمان من مجله های مخصوص بچه های هر مقطع تحصیلی پیک نام داشتند که توی مدرسه میدادند ) یک قصه ای بود راجع به یک زن هندی که کلفت یک خانواده بود و عاشق بچه اوون خانواده ... من نمیتونستم کلمه  مزخرف   رو بفهمم . روی هر حرف یک فتحه میگذاشتم ! ( مَزخَرَف ) تا اینکه مادرم به دادم رسید و تلفظش رو به همراه معنیش بهم یاد داد . بعد هم کتابهای تن تن و میلو . هنوز هم این سری کتابها جزو لاینفک کتابخونه شخصی منه . وقتی ده  یازده ساله بودم خانواده عموم مجبور شدند به شهرستان بروند و از اقبال بلند من کلیه کتابهاشونو گذاشتند توی انباری منزل ما . بهشت من اوون انباری خاک گرفته بود . اعتراف میکنم بچه پررویی بودم ! با  ر. اعتمادی و پرویز قاضی سعید  شروع کردم . اتوبوس آبی . به خاطر این که مچم رو کسی نگیره عین فرفره میخوندم . بعد هم بر باد رفته مارگارت میچل . باور کنید یا نه در مدت 2 روز تمومش کردم . حکایت اعتیاد من به کتاب خوونی به این جاها ختم نمیشه . یه فامیلی داشتیم که در منزلش کتابخونه ای داشت با نسخ قدیمی . هنوز هم یادآوری عطر اوون کاغذ های قدیمی مستم میکنه . هر کتابی که بر میداشتم تا اونجا که میتونستم میخوندم و یک نشانه کوچولو میذاشتم و دفعه بعد که دعوت داشتیم ... بعله دیگه . یه دفعه مریم غیبش میزد و فقط مادرم میدونست منو کجا پیدا کنه ! یه جای کوچولوی دور از دید کنار کتابخونه !

تنها باری که کتک خوردم هم به خاطر کتاب بود . داشتم کتاب پر  رو میخوندم و غرق در احوالات ماویس بیچاره بودم که صدای مادرم را نشنیدم . خب بعدش هم ...مامان میگفت : بچه اگه توپ هم بغل گوشت در کنن تو نمیفهمی . میگفت خطرناکه این غرق شدنت .....نمیدونم شاید هم راست میگفت .

دانشجو که بودم بعضی وقتها دیگه پولی برام نمیموند برای خرید کتاب . بس که این رشته معماری پر هزینه بود . ولی من یه راه حل خوب پیدا کردم . خیابون انقلاب روبروی دانشگاه ... آی کتاب اونجا بووود !!! هر کتابی رو که چشمم میگرفت با همون روش قدیمی تند خوانی میکردم در مدت چند روز . یعنی از روی پیشخوان مغازه !!!

کتاب خواجه تاجدار رو همینجوری خوندم !!!! دو جلد کتاب گردن کلفت ! توی هر مسئله ای که گیر میفتادم همینجوری از بین کتابها ی کتابفروشی راه حل پیدا میکردم .بعضی از فروشنده های کتاب هنوز هم منو میشناسند .  شاید تعبیر دور از ادبی باشه ولی کتاب خوندن من مثل نشخوار کردن میمونه . چشمم سریع ضبط و بعد سر فرصت مغزم اونو مرتب و قابل فهم میکنه . چیزی یادم نمیره . البته اگه بخونمش ! بعضی وقتها اگه کسی باهام حرف بزنه ... اگه نخوام اصلا نمیشنوم چی میگه !!!!یه دوستی دارم که مطمئنم میاد اینجا و نوشته هام رو میخونه . اولین بار رفتم خونشون تا برنامه اتوکد رو برام روی کامپیوترم بریزه . طفلک داشت اینکارو میکرد و من یه دوونه کتاب فلسفی که روی میزش بود رو کشف کرده بودم و باز طبق معمول داشتم میخوردمش . بنده خدا توضیحاتش رو باید دو بار میداد ! یادته مخملک ؟

توی خانه من اشیا تزیینی کتابها هستند . حتی توی آشپزخونه . خوشبختانه شوهرم هم همینجوره . ولی سرعتش مثل من نیست . یه زمانی توی رویترز کار میکرد و من روزنامه های روز را براش تند خوانی میکردم و خلاصه شو تحویلش میدادم . کیف میکرد !

ملاحظه میکنید ؟

تا فردا میتونم براتون بگم ! مغزم بعد از کتاب خوری تیونینگ شده !!!!

راستی : کتاب جدید چی خوندین ؟

پی نوشت ۱

امیر راست میگه ! باز یادم رفت بنویسم 

پاینده ایران آریایی

ولی خب ! نصفه شبی ، چیز خارج از ذهنی هم نیست ....

پی نوشت ۲

من هیچوقت از کتابخونه های ایران خوشم نمیومد . بیشتر شبیه قبرستان کتاب هستند ! هر وقت رفتم اونجا با انگشتهای سیاه و کثیف اومدم بیروون ! اَه اَه اَه...

پاینده ایران آریایی و ایرانیان کتاب دوست


+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 3:17 AM توسط مریم |