تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

مارا ز منع عقل مترسان و می بیار

کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست ...

 

سلام

چه دلتنگی شیرینیست دلتنگی برای دوستان . اولین بار بود که حتی دلم برای تهران هم تنگ شده بود . وقتی هواپیما نشست ایلیا به محض پیاده شدن گفت : آخیییییی ، خونه !

بعله ، حتی برای هوای دود زده و ترافیک اینجا هم دلمان تنگ شده بود .

شیراز زیباست . حتی توصیفش . وقتی به شهری وارد میشوی که شاعرش حافظ است و شهنشاهش داریوش و کوروش و نجبایش خاندان قوام و دانشمندش پروفسور نمازی ، حس غریبی به دل مینشیند .

وقتی توی باغ ارم قدم میزنی و سرو ناز های چندین ساله را میبینی که در باد میخرامند و استواریشان چشمت را مینوازند ، حسرت میخوری که ایکاش این بوی بهار نارنجی که هوش از سرت میپراند را چطور مثل عکس نمیتوانی برای ابد نگاه داری . باور نمیکنید که نتوانستم تنوع رنگ سبز را بشمارم . هزاران والور رنگ سبز با شادابی مثال زدنی ... بی خود برای دانشگاه شیراز سر و دست نمیشکانند .

حافظیه ... حافظ دوستها فقط حالم را میفهمند . غروب شیراز توی حافظیه . عطر بهار نارنج کنار مزار حضرت . درویشی که از فرط مزاحمت خشکه مقدسها برایمان فال نگرفت . فقط گذاشت عکسی به یادگار بگیرم . فاتحه ای و شاخه نباتی و فالی . به نظرم حافظیه قرار گاه عشاق است . باور نمیکنید که در گوشه های خلوت چند تا جوان را دیدیم که در آغوش هم به راز و نیاز مشغول بودند . به قول محمود ( شوهر خان جان ) پاریس همینجاست .

فرق بین سعدی و حافظ از آرامگاهشان هم پیدا بود . شوخ و شنگی سعدی در مزارش هم مشهود بود . دل باز با چشمه ای جوشان و باز هم  عطر دل انگیز بهار نارنج . مست بودم . میگفتند از آب این چشمه اگر به صورتت بزنی حاجت روا میشوی . منهم با اینکه واتر پروف ! نبودم از رو نرفتم و مفصل آب به صورتم ریختم . عوضش مژه هام شبیه پای سوسک شدند !!!! ( ریملم چسبیده بود به هم ! ) بعد هم یک فالوده مفصل به سبک شیرازی به جریان خون وارد کردیم که به علت سرعت عمل سر درد مشتی ای  دست داد !

از نارنجستان قوام و منزل زینت الملوک و سرای مشیر و بازار وکیل و ملحقاتش و باغ دلگشا و  ... فاکتور میگیرم و به سراغ پارسه میروم .

پارسه نام اصلی تخت جمشید است . در فرصتهای بعدی برایتان مینویسم از بلاهای نازله بر این منطقه از مرز و بوممان .

بعد از کلی ماشین سواری به محوطه پارسه رسیدیم . خوشحال شدم از اینکه دیدم سر و سامانی به این مکان میدهند . وقتی دوازده ساله بودم به شیراز رفته بودم . ولی الان با دیدی کاملتر به این خرابه باشکوه مینگریستم . دوست داشتنی تر از همه کاخ داریوش بود با نام تاچارا  .

ای جان !

چه اسم زیبایی . نیت کردم اگر زمانی قسمت شد و مزرعه ای برای خودم دست و پا کردم ، اسمش را بگذارم تاچارا و کلی درخت نارنج تویش بکارم که آرزو به دل نمانم !!!! خب ، آرزو کردن که اشکالی نداره !

یک کتاب همراه خودم برده بودم که پارسه را ، جزء به جزء معرفی میکرد و با اشتیاق فراوان برای بقیه توضیح میدادم . کلی مشتری پیدا کردم ! کاسب نیستم دیگه !!! وگرنه خرج سفرم از همین افاضه فضل در آمده بوود !!!!!!

خلاصه اون روز اینقدر از پله ها و کوه بالا و پائین رفتیم که پدرمان در آمد .

ایلیا میگفت : چرا اسکندر اینجا را آتش زد ؟ محمود هم نه گذاشت و نه برداشت ، جوابش داد : مرض داشته !!!!

متاسفانه نتوانستیم تا پاسارگاد برویم به دلیل اینکه : مهمان خر صاحبخانه است !!! در عوض متوجه چیزی شدم : شیرازی جماعت مساوی است با خوش گذرانی .

از زمان کودکیم که مردم تهران دلشاد تر از الان بودند ، خوش گذرانی به سبک ایرانی ندیده بودم تا شیراز . باغی و منقلی و کبابی و می ای و آواز و رقصی از سر خوشی ...

خوشا شیراز و وصف بی مثالش و واقعا خداوندا زوال را از این خوشی و خونگرمی به دور دار . چه مردمی .

 کاکو ، معنی زندگانی پیش شیرازیهاس .

یه اصطلاح با مزه : وقتی کسی کنف میشه میگن یارو رفت سینه خنکی ( به ضم خ و ن ) با اینکه دود ماشین کمتر بود ، ولی دود های خانگی دیگر کاملا جبران این کمبود را میکرد !!!!!! به قول ظریفی : بخوری شده بودیم !

زیاد نوشتم !

تا بعد

یا حق

پاینده ایران آریایی مخصوصا تاچارا !!!!!


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:55 AM توسط مریم |