یکی از فیلمهای مورد علاقه من " دراکولا " ی فرانسیس فورد کاپولا است . داستان عشقی بی سرانجام که به طرز عجیب و وحشتناکی جاودانه شد . نمیدونم این فیلم را دیده اید یا نه ؟ چندی پیش داشتم برای بار چندم (؟) این شاهکار را نگاه میکردم که دیدم ایلیا هم میخکوب شده جلوی تی وی ...
برای اینکه نترسه شروع کردم به تعریف داستان دراکولا . به زبون خودش صحبت کردم و براش توضیح دادم که این قصه اصلا ترسناک نیست و کل قصه میخواد به ما بفهمونه که قدرت عشق چقدر زیاده ولی آدمها ، بعضی وقتها ، نمیفهمن عشق یعنی چی .
گذشت ...
از عادات ایلیا هنگام بازی براتون گفتم ؟ یادتونه ؟
خودشو میذاره جای شخصیت اصلی و فیلم را توی ذهنش دوباره سازی میکنه . خلاصه کارگردان میشه و من هم گریمور و طراح صحنه و بعضی وقتها هنر پیشه افتخاری !
چند روز پیش دیدم که یه عروسک گرفته دستش و ساکت پشت میز نشسته و خیره شده به عروسک . ناگهان گفت : مامان ، چرا دراکولا خدا رو طلاق داد ؟
بغض گلوم رو گرفت . دستی به سرش کشیدم . معنی حرفش ، چقدر زیبا بود . عشق و تنفر در ذهن پاک و بچه گانه اش چقدر ساده و بی پیرایه و چقدر کامل تعریف شده . من هرگزنمیتونستم به این زیبایی و به این ایجاز ، عشق بین خالق و مخلوق رو بیان کنم .
متاسفانه باید جمله بندی ای رو بهش یاد میدادم که آدمهای دیگه ( که صفای دل اونو ندارن و خیلی هم زیادن ) بهش نخندن . گفتم : اون خدا رو فراموش کرده بود . یادش رفته بود عشق توی دل آدمهاست .
ازش پرسیدم : به نظرت خدا کجاست ؟ گفت : توی آسمون .
گفتم : وقتی صداش کنی چطور جوابتو میده ؟ گفت : میاد توی قلبم .
گفتم : چجوری میفهمی ؟ گفت : نمیدونم ...
پاینده ایران آریایی ![]()
این هم پسرک من ...







