1---- خلیل جبران در کتاب دیوانه داستانی دارد به این مضمون :
روزگاری در شهری دور دست به نام ویرانی پادشاهی حکومت میکرد که هم توانا بود و هم دانا . مردم از توانائیش می ترسیدند و به سبب دانایی دوستش داشتند .
چاهی در این شهر بود که همه حتی درباریان از آن مینوشیدند . شبی ، هنگامی که همه در خواب بودند جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت از این ساعت به بعد هر که از این آب بنوشد دیوانه خواهد شد . بامدادان همه ساکنین به جز پادشاه و وزیرش از آب نوشیدند و دیوانه شدند .
آن روز مردمان در کوچه ها و بازارها کاری نداشتند جز اینکه باهم نجواکنند : پادشاه ما و وزیرش دیوانه اند یقین است که ما نمیتوانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن دهیم . باید او را سرنگون کنیم .
آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آن آب پر کنند ، پس از آن نوشید و به وزیرش هم داد تا بنوشد .
از آن شهر دور دست ویرانی غریو شادمانی برخواست ، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را باز یافته بودند ...
2---- ساموئل بکت جائی گفته :
همه دیوانه زاده میشوند . بعضی دیوانه باقی میمانند !
3---- از اجلاس فااو چه خبر ؟
4 ---- پرتقال فروش را ندیده اید ؟
5 ---- یه لیوان آب به من هم بدید . صواب داره ....
پاینده ایران آریایی






