تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

باید به غروب سفر کرد ، با خود گفتم . بایدلحظه هائی را تجربه کرد که انسان ، خسته از رفتن های بسیار در تاریک و روشن عمر ، به غروب میرسد .  نمیتوان روایت این لحظه های ماندگی را فقط شنید . باید خود تو این راه را آمده باشی ،  از رستاخیز سپیده صبح ، تا گرمای ظهر جوانی ، تا عصر گاه میان سالی و ... باید خود تو تا غروب راه آمده باشی ،

آمده باشی به کجا ؟

کیلومتر ۱۸ جاده قدیم تهران کرج ، مرکز توان بخشی قدس . اینجا شهرک غروب است .

اینجا همه با لبخندی به وسعت امید ، راه را بر تو میگیرند . اینجا سیاهی هیکل هر تازه واردی مفهوم آشنا دارد . معنای دیدار میدهد و تفسیر امید را توضیح میدهد .

هر کس میخواهی باش !

اینجا که میرسی ، ده ها پدر بزرگ و مادر بزرگ در صورت تو میکاوند تا نقش آشنائیها را بجویند . در غروب ، آدم امیدوار ، آدم منتظر و خسته ، همه را آشنا میبیند .

آشنائی آیا هست ؟ فانوسی آیا بر سر راه کسی قرار میگیرد ؟

به شهری خاموش میرسیم . شهری با دروازه ای و نگهبانی و رئیس و مرئوسی . بر دیوارهای این شهر بیشتر از ۲۰ سال است که رنگ خاموشی زده اند . اینجا باغی است که انسانهائی فراموش شده را در خود جای میدهد . هر بنی بشری که از دروازه شهر میگذرد و داخل میشود و پا بر خانه های ساکنان از یاد رفته آن میاندازد ، با صدها چشم منتظر روبرو میشود .

حسرت نگاهها ، قدمهای تند و گریزان را میخکوب میکند . چشمها و دستها میخواهند که بمانی . در تو یاد و خاطره ای را میجویند .

یاد فرزند ، نوه ، خواهر ، برادر و....همه آشنایان . دریغ که این یاد بیش از چند لحظه نمی پاید . آنان غربت نگاهها را خوب میشناسند . گذشته از ان ، مگر چند لحظه و چند ساعت میتوان در این حسرتکده ماند و با اینان همزبان شد ؟ زندگی تکاپو میخواهد و در این شهر انسان از تکاپو باز میماند .

کم نیستند کسانیکه قبراق و سر حال وارد این شبه خانه اجباری شده اند و فقدان محبت آنان را از پای در آورده است .  هر که قدم به این شهر میگذارد ، لابد در گریزی از از روز مرگی یا برای درک ثواب در دنیائی دیگر ، ساعتی را به ساکنان این شهر از یاد رفتگان اختصاص میدهد .

اجباری نیست در آ مدن یا نیامدن .

حتی اندیشه ای نیز برای دلخوش کردن این شهروندان و دلجوئی از آنان در میان نیست . هر که میاید ، برای آرامش وجدان میاید . 

٪۸۰ ساکنان مرکز بی هویتند . این افراد را نیروی انتظامی از کوچه ها و خیابانها جمع کرده و به این مرکز تحویل داده اند .  خدا میداند چند نفر از آنها روزی در کنجی از شهر به بهانه ای از خانه و اتومبیل پسر و عروس و نوه و دختر وداماد و..... بیرون رانده شده اند و در بازگشت ، نه خانه ای بوده و نه اتومبیلی و نه آشنائی ...

همه میخواهند به خانه بر گردند .... اگر خانه ای باشد .

بر دیوارهای رنگ ریخته و دل مرده خانه ها ، هیچ نشانی از آشنائی نیست . نه تصویری ، نه عکسی ....هیچ نیست . یاد فرزندان ناسپاس ، همان بهتر که در گوشه دل مادر و پدر مدفون شود ، اگر بشود ...

به هر کدام که میرسی ، میخواهند زودتر از بقیه هم اتاقیها سفره دل بگشایند . تو میمانی که باید اول گوش به گفتار بغض آلود کدامیک بسپاری ؟  مبادا که کسی  از این   میان را دل شکسته کنی ؟ این دلها سالهاست که شکسته .  دست این سالمندان را بگیر ، صورت پر چروک آنان را ببوس ، از نوازش دریغ مکن . اما تا کی ؟

قربان صدقه ات میروند . برای تو میگویند از خانه هائی که داشته اند . از گذشته ها و ایام خوش وناخوش زندگی ، روزهائی که خانم جانی بوده اند و آقا جانی  !

حالا تنها یک تکه کاغذ مربع بر بالای سر دارند  که هویت هر یک را بر تو مینمایند : کبری ، ام البنین ، منور ، جلوه ، خاتون ، شهربانو ، انیس ، ... اسامی چه فرقی میکند ؟ مهم آن است که آنان هویت و چیزی والاتر از هویت را گم کرده اند .

روان شناس مر کز میگوید : این سالمندان با یکدیگر به سختی ارتباط بر قرار میکنند . بیشتر با یکدیگر نزاع دارند تا یار یکدیگر باشند ، درست مثل کودکان . در مقابل ، اگر هم با هم دوست باشند ، تا پای جان میروند .

آن روز که لحظه سیاه مرگ میرسد ، چه باید بکنند ؟ آنان که به جبر و تقدیر ، چند روز و ماهی را با هم سپری کرده اند ضجه میزنند ؟ به یاد لحظه رفتن خود میافتند ؟ همه مات و مبهوت میمانند .

در آنسوی دیوارها و در کنجی از این شهر ، ذهن آنان بیهوده خاطرات از دست رفته را جستجو میکند . به هر خانه که میروی جمعی به پیشواز میایند :

سلام خانم ... سلام دختر ... سلام عروس خانم ... سلام ننه ... سلام مادر ... سلام ... سلام ...

همه با لبخندی به وسعت یک دنیا از تو استقبال میکنند . گمان میکنند از جانب آشنائی آمده ای . چه انتظار بیهوده ای !

آن که آنان را در گوشه ای از خیابان و پشت در های نرده ای رها کرده و رفته دیگر نمی آید . هرگز نمی آید .

دست تو را میگیرند . آشنا باشی یا نباشی تفاوت ندارد . تو را به اتاق محقر خود میبرند که اسباب آن جز چند تخت فلزی نیست . مثل پادگان . در اینجا هیچ چیز به اینان تعلق ندارد ، جز لباسی که بر تن دارند و تختی که روی آن میخوابند .  باید روی تختخواب این پیر بچگان بنشینی و به درد دل این قوم گوش سپاری :

ـــ پسرم توی بنیاد شهید کار میکنه . فردا میاد .  گفته پنجشنبه ها میاد .

ـــ خانم ، اینجا جای من نیست ، اگر خانواده من بفهمند که من اینجا هستم ، فورا مرا میبرند .

ـــ سه سال پیش با ۲۰ هزار تومن پول در میدان حسن آباد مرا رها کردند و رفتند و ... و دیگر هیچ .

ـــ بیا برات شعر بخوانم . فال بگیرم . دستت رو بده به من تا طالعت رو ببینم .

ـــ شوهر کردی مادر ؟ شوهرت خووبه ؟ راضی هستی ؟ الهی شکر .

ـــ خدا نکنه مثل من بشی . خدا نکنه محتاج خلق بشی . الهی سفید بخت باشی دختر .

ـــ ننه منو ببر جلوی مسجد شاه .

ـــ تا قلمزنی روی پیشانی چه قلمی بزند جانم ! آن روز که از گوشت تنم کندم و دهن بچه هام گذاشتم از یاد بردن . دو ساله که رفتن و بیان منو ببرن .

ـــ دلم هوای زیارت کرده ، کی میریم امامزاده صالح ؟

ـــ چهار روزه که اسهال گرفتم ، صبح کته ماست ، ظهر کته ماست ، شب کته ماست ... به خدا فلج شدم . من که اینجوری نبودم .

با هر کلام بغض را فرو میخورند ، قطره های اشک روی چروکهای صورت آنان هزار غلت میخورد تا به زمین بیفتد ، بس که صورت ناهموار است .  اینان بی اعتنا به تمام اوج و فرودهای زندگی ، روز وشب میگذرانند .

به دروازه شهر نگاه میکنم :

یک شورلت سفید رنگ از دروازه شهر داخل میشود .

 مردی و زنی ...

مردی و پیر زنی .

مرد با چابکی در را باز میکند و پیرزن با تانی . پیرزن کیفی سیاه رنگ به دست دارد . مانتوئی سیاه بر تن و چارقدی محکم شده با یک حلقه انگشتری زیر گلو .  این مانتو تا چند لحظه دیگر جای خود را به لباسی چیت گلدار میدهد و خوابگاه پیرزن تختی فلزی میشود و ....


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 3:42 AM توسط مریم |