وقتی صحبت از آرزو میاد ، آدم هیچ مرزی براش قائل نمیشه . انگار تا ابد قراره جوون بمونه و عمر نوح داشته باشه . وقتی به دهه بیست زندگی خودم نگاهی میندازم ، میبینم چیزی جز درس و کار نبوده . یا سرم توی درس و دفتر کتابم بوده یا کار و کار و کار ...
و دوستیهای گذرایی که هیچ وقت رنگ عشق به خودش نگرفت .
فکر میکردم به سی سالگی که برسم حتما اتفاق خارق العاده ای برام میفته .
فانتزی قشنگی بود .
به سی رسیدم و ردش کردم و الان در اواسط دهه سی ، میبینم که به بعضی از آرزو هام رسیدم و به بعضی نه . بچه دوست بودم و خدا یکی از بهترینهاشو بهم داد . ولی عشق ...
من هنوز معنی عشق رو نمیفهمم . زندگیها بیشتر روی عادت بنا میشه . به هم عادت میکنیم . به همین سادگی . نکنه عشق همینه ؟ روی لج و لج بازی ، به چیزهایی میچسبیم که در خلوت خودمون ، صنار براش ارزش قائل نیستیم . این عادت بشره که وقتی به چیزی که آرزوش بود رسید ، از چشمش میفته . بعد خودشو با اون عادت میده ، عادت ...
توی آیینه که نگاه میکنم ، فرق چندانی با آنوقتها نمیبینم ، بجز یک .... نمیدانم چه نامش گذارم ؟
صاف توی چشمهای خودم نگاه میکنم و در عمقش ، دلم رو پیدا میکنم . میشه زندگی را در عمق چشمها دید . تنها عضوی از بدن که همیشه راست میگه . واقعا راست میگه ؟ دنبال مریمِ سالها قبل میگردم و در اون اعماق میبینمش که نشسته و سرش رو گذاشته روی زانوهاش . چه دخترک آرامی ... سالهاست فرصت نکرده ام سری به این دوست بچگی بزنم .و این ، نه از سر بی مهریست . دیگر فرصتی برای خودم و دلم ندارم . به قول پدر بزرگم : هزار تا کار بی خودی دارم !
... دخترک آرام و غمگینم ، آرام بنشین و مثل همیشه نظاره کن ، تا مریمی پیر ، اگر به پیری برسد ، با تو همنوا شود .
گفتم پیری ، چیزی در دلم لرزید .
الان دیگه گذر زمان رو حس میکنم . بعد از سی و چند سال ، مشاهده تحلیل رفتن نیروی جوانی ، من را متوجه بزرگسالیم میکند .
خوب میدویدم .
تند و سریع .
مثل آهو .
باید اعتراف کنم که دیگر نمیتوانم بدوم . ولی قدرتی که الان برای اداره منزل و خانه داری بکار میبرم ، در محدوده تصورم هم نمیگنجید . انرژی خارق العاده ای که نمیدانم منبعش کجاست . خانه داری سخت است . مخصوصا اگر بخواهی کدبانو باشی و در کنارش ، مردِ بیرون ....
شاید وقتی به پیری و ناتوانی جسمی رسیدم ، چیزی دیگر در وجودم جوانه بزند که جبران جوانی از دست رفته را بکند . چه میتواند باشد آن چیز ؟ شاید عادتی دیگر ...
چه موجود غریبیست این آدمیزاد ! با امید پا به دنیا میگذارد و همراه با گذر ایام از کودکی به جوانی و سپس پیری ، امید و آرزویش هم بزرگ میشوند . گاهی وقتها آرزو ها بزرگتر از عمر انسان میشوند ...
کسی چه میداند ؟ شاید ناکامیهامان را در زندگی بعدی ، به انجام برسانیم . زندگی بعدی ، زندگی بعدی ...
باور ندارم که همین چند سالِ محدود ، برای تعالی روح کافی باشد . سالها و سالها زمان برای اعتلای روح لازم است تا به منبع اصلی خود باز گردیم . چه تفکر لذت بخشی برای منست این ...
.....................................................................................................................................................................
دارم جلای وطن میکنم برای زندگی بهتر . برای پسرم .
پس چرا خوشحال نیستم ؟
چرا دغدغه خاطر ندارم ؟
چرا هیچ احساسی ندارم ؟
چرا مغزم نظاره گر شده ؟
...
عادت میکنم ، عادت میکنم ، عادت ...
...
پاینده وطنی که ، شادی را در آن گم کردم .
...برای یافتن شادی ، به دیار غربت نمیروم ، که شادی آنها ، شادی من نیست .
پاینده وطنی که , در آن هر چه دویدم ، از هدفم دورتر شدم ،
...تا حال که دیگر از نفس افتاده ام .
پاینده وطنی که ، سهمش برای من تنها مشتی خاک ، در جعبه ای منبت کاریست .
پاینده ایران آریایی ...






