کارتون کارخانه هیولاها رو دیدین ؟
خیلی بامزه ست ...
امشب داشتم در دنیای وبلاگها ولگردی میکردم که یهو به سرم زد قالب وبم رو عوض کنم ...
این قالبی که ملاحظه میکنید ، منو یاد کارتون مذکور انداخت . یدونه در به شاخه درخت آویزونه که اصلا از دنیای رنگی پس زمینه زده بیرون و انگار به ستاره ها راه داره .
بعضی وقتها یه نقبی به دنیای بچگی میزنم و بدون خجالت ذهن استدلال گرا رو پرت میکنم توی زباله دان تاریخ ( یه جاییش که دوباره بتونم برش دارم !) و یه راست شیرجه میزنم توی عوالم فانتزی !
میرم پیش الفی اتکینز و زبل خان و سند باد ...
بعضی وقتها هم یادی میکنم از فلونه و لوسی می ... لوسی می .... یادتونه ؟ مهاجران رو میگم . هیچ وقت فکر نمیکردم خودم به سرنوشت لوسی می دچار بشم !
پرت شدم از موضوع ....
آره ، داشتم میگفتم ، توی کارخونه هیولاها ، کمد اتاق بچه ها ، دریچه ایه برای ورود هیولاهای دوست داشتنی . هر دری که باز میشه ، یه اتاق ، یه کشور ، یه دنیای دیگه ... چه خوب بود که برای ما هم این اتفاق می افتاد ولی برعکسش . یعنی در کمدمون رو باز میکردیم و یهو میدیدیم دری از یه دنیای دیگه رومون باز شده ... خوب بودا ؟ نه ؟
مثلا کجا ؟
یه جایی که روی صورت مردمش خنده باشه ، یه خنده بی دلیل ...
یه جایی که بچه های کوچولوش ، وقتی پشت چراغ قرمز وایسادی و خواب رفتن زمان رو اندازه میگیری ، جگرت رو با التماس برای خرید یه چیز بیخودی ، خون نکنن ...
یه جایی که زنهای بی سرپرست ، دستگیره آشپزخونه رو با یه صورت درب و داغون بهت نفروشن و تو کشوی آشپزخونه ات یه انبار از اونا نداشته باشی .....
یه جایی که آدم بودن حرمت داشته باشه ...
یه جایی که ...
فکر میکنم بهترین جا ، آسمون باشه .
همین آسمونی که توی این نقاشی میبینین .
پر از ستاره .
پر از هیچی ...
پاینده سرزمین آریایی من که مدتهاست کمدش رو قفل کردن . ولی من بعضی وقتها از توی سوراخ کلیدش یواشکی چیزهایی میبینم و لبخند روی لبم جوانه میزنه ......
شما هم بفرمایین تماشا .
پاینده ایران آریایی ....






