تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

زمانی در شبانه روز هست که مجالی برای آرام گرفتنه . برای من ، این زمان اکثرا بعد از نیمه شبه . میشینم کنار پنجره و به بیرون خیره میشم . اینجور وقتها ، یک کم چاشنی خلاف خیلی میچسبه . چیزی مثل یه نخ سیگار . امشب داشتم به آتیش سرخی که خودم گیرانده بودم ، زندگی میدمیدم که  پیش خودم فکر کردم اگه مهاجرت از یک نقطه زمین خاکی به یه جای دیگه  اینقدر سخته ، پس موقع مرگ آدم چه حالی داره ؟ دارم میرم جایی که هر وقت اراده کنم میتونم برگردم و در حقیقت تبعیدی خود خواسته ست . کسی که داره میمیره چه فکری میکنه ؟ ....

سیگار روشن ، به انگشتم تکیه کرده . اگه ولش کنم چی میشه ؟

 هیچ ...

کمی انگشتم رو شل میکنم .... شعله قرمز کوچک میچرخه و میره پایین .

 سی متر سقوط آزاد .

 بازهم شعله قرمز . ......

کمی بعد اثری ازش نمیبینم .

در نهایت باید خاموش میشد . ولی این مدل خاموش شدن قشنگتره .

بعد چهارمی که کمتر کسی جرات تجربه کردنش رو داره .

...

بعضی وقتها باید رفت تویِ دلِ ترس .


+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 0:12 AM توسط مریم |