زمانی در شبانه روز هست که مجالی برای آرام گرفتنه . برای من ، این زمان اکثرا بعد از نیمه شبه . میشینم کنار پنجره و به بیرون خیره میشم . اینجور وقتها ، یک کم چاشنی خلاف خیلی میچسبه . چیزی مثل یه نخ سیگار . امشب داشتم به آتیش سرخی که خودم گیرانده بودم ، زندگی میدمیدم که پیش خودم فکر کردم اگه مهاجرت از یک نقطه زمین خاکی به یه جای دیگه اینقدر سخته ، پس موقع مرگ آدم چه حالی داره ؟ دارم میرم جایی که هر وقت اراده کنم میتونم برگردم و در حقیقت تبعیدی خود خواسته ست . کسی که داره میمیره چه فکری میکنه ؟ ....
سیگار روشن ، به انگشتم تکیه کرده . اگه ولش کنم چی میشه ؟
هیچ ...
کمی انگشتم رو شل میکنم .... شعله قرمز کوچک میچرخه و میره پایین .
سی متر سقوط آزاد .
بازهم شعله قرمز . ......
کمی بعد اثری ازش نمیبینم .
در نهایت باید خاموش میشد . ولی این مدل خاموش شدن قشنگتره .
بعد چهارمی که کمتر کسی جرات تجربه کردنش رو داره .
...
بعضی وقتها باید رفت تویِ دلِ ترس .





