تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

کسی آن بالا مرا دوست دارد ...

جمله قشنگیه .

اسم یک فیلم هست از پل نیومن فقید . داستان مردی یاغی که مصائب دنیای تاریک بیرونی  و تنگناهایی که جامعه برسرش آورده را به درون رینگ بوکس میبرد . میخواهد دق دلی اش را در آن جنگل مربع _ که بی شباهت به محیط زندگیش نیست _ خالی کند . میخواهد با تضاد و نابرابریها مبارزه کند . اما چطور ؟ او و دختری که دوست دارد میکوشند تا راه خوشبختیشان را از درون نابرابریهای اجتماعی باز کنند و در انتهای قصه وقتی برسختیها فائق میایند راکی گراتسیانو به دخترک چشم میدوزد و با تبسمی میگوید : کسی آن بالا مرا دوست دارد ....

شنیده ام ، دیده ام و باور دارم که در دنیا زنانی وجود دارند که درک کردنشان سخت است . زنانی که انگیزه شان  برای مان ناشناخته یا دست کم عجیب است . چرا که محرک رفتارهایشان به سادگی ، عشق ، نفرت ، حسادت یا بقا نیست . همه اینها هست و  تنها اینها نیست . پیچیده اند و این پیچیدگی نه الزاما حسنی است که بر دیگر زنان دارند و نه عیب شان. زنانی که کم نیستند اما در اقلیتند . زنانی که تصویرشان از هر آنچه که نمیخواهند بسیار واضحتر از چیزی است که به دنبالش هستند . اگر از آنها بپرسی مشکلشان چیست ، جواب روشنی دارند . دقیقا میدانند چه چیزی را در همسرشان دوست ندارند ، میدانند چه حرفهایی کفرشان را در میاورد ، میدانند کجاها نمیخواهند بروند و به چه چیزی حاضر نیستند تن در دهند . اما وقتی از آنها بپرسی منتظر چه چیزی هستند ، سکوت میکنند . به جای نگاه کردن به شما زل میزنند به در و دیوار و معمولا میگویند : " نمیدانم . یک اتفاق "

شاید دلیلش اینه که هیچ وقت مطلوب را تجربه نکرده اند . اما باهوش تر از آن هستند که اجازه بدهند حوزه جهان بینیشان به تجربیاتشان محدود شود . میفهمند مطلوبی وجود دارد و از نبودنش عصبانی هستند . اما آنقدر شناخت کمی از آن دارند که گاهی در مواجهه با آن تشخیصش هم نمیدهند . همین باعث میشه راه حل هاشون برای گرفتاریهای روز مره غیر منطقی به نظر برسه . اعتماد نمیکنند ، غر میزنند ، نمیبینند و اگر میبینند هم راضی نمیشوند . دست و پا زدنهای این زنان (   که  ما به راحتی برای آسان کردن کارمان آنها را لوس خطاب میکنیم ) اغلب نمیتواند آنها را از نارضایتی بیرون بیاورد .

 من ، آگاهانه چشم انتظار هیجان و پیشرفت هستم و انگار روزگار عمدا میخواهد مرا ،به نفع آنچه که دیگران به آن صلاح و عرف خانواده میگویند شکست دهد . فردیت متلاطم و پر آشوب مرا .... مریم آرام گرفتن را بلد نیست . زندگیش او را وادار به آرام گرفتن میکند .

کسی آن بالا مرا دوست دارد ...

ولی بعضی وقتها درک این دوست داشتن مشکل میشه . وقتی مادر بزرگم زنده بود برامون قصه میگفت . یکی از قصه هاش هم قصه ایوب پیامبر بود . میگفت و میگفت . از مصائبی که خدا به سر ایوب میاورد و تعبیر به عشق میکرد و آخر قصه هم همیشه تاکید میکرد : اگه صبر داشته باشین خدا از آسمون بارون طلا رو سرتون میباره .چه نوستالژی لطیفی ...


+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 4:17 PM توسط مریم |