تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

دیدین بچه کوچولوها وقتی میخوان اسباب بازیهاشونو بر دارن به یکی دوتا راضی نیستن و بعد از کلی هن و هون ( مثلا ) جمعشون میکنن بعد که کمر راست میکنن دو قدم برن اون ور تر همه میریزه ؟ شده حکایت من ! البته حکایت افکار من !

میشینم کلی فکر میکنم ( البته ایستاده هم میتونم ) بعد یهو رشته افکار از دستم در میره و ...

ای دادو بیداد ! نکنه آلزایمر بگیرم ؟ نه بابا . به قول آرش : به ضمیر ناخود آگاه نباید خوراک عوضی بدیم ! حالیش نیست که ! میزنه از هستی ساقط میکنه ! پس ضمیر ناخودآگاه من :

من خوبم !

من حواسم جمعه !

من دارم به سوی بهشت پرواز میکنم !

اصلا اونجا فرش قرمز برام پهنه !

همه صف کشیدن تا منو ببینن !

قشنگترین میز کار رو واسه من پولیش کردن !

کلی پروژه ساختمانی منتظره تا من پامو بذارم اونجا !

ویلای شخصی التون جان جان __فقط __ به خاطر من گرد گیری شده ! ( اونی که توی اون هاربر خوشگله هست ! اشتباه نکنید ، من دارم به ضمیر ناخود آگاهم فکس میزنم ! این فور می شن یا اون فور می شن باید درست برسه  )

دیگه ؟؟

هان ...

ضمیر جون ، درمورد ماشین باید صبر کنی ! من هنوز نمیتونم تصمیم بگیرم اونجا ماشینم چی باشه ! آخه فرمونشون یه جا دیگه ست !!!

...

من خوبم ....


+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 8:39 PM توسط مریم |