میشینم کلی فکر میکنم ( البته ایستاده هم میتونم ) بعد یهو رشته افکار از دستم در میره و ...
ای دادو بیداد ! نکنه آلزایمر بگیرم ؟ نه بابا . به قول آرش : به ضمیر ناخود آگاه نباید خوراک عوضی بدیم ! حالیش نیست که ! میزنه از هستی ساقط میکنه ! پس ضمیر ناخودآگاه من :
من خوبم !
من حواسم جمعه !
من دارم به سوی بهشت پرواز میکنم !
اصلا اونجا فرش قرمز برام پهنه !
همه صف کشیدن تا منو ببینن !
قشنگترین میز کار رو واسه من پولیش کردن !
کلی پروژه ساختمانی منتظره تا من پامو بذارم اونجا !
ویلای شخصی التون جان جان __فقط __ به خاطر من گرد گیری شده ! ( اونی که توی اون هاربر خوشگله هست ! اشتباه نکنید ، من دارم به ضمیر ناخود آگاهم فکس میزنم ! این فور می شن یا اون فور می شن باید درست برسه )
دیگه ؟؟
هان ...
ضمیر جون ، درمورد ماشین باید صبر کنی ! من هنوز نمیتونم تصمیم بگیرم اونجا ماشینم چی باشه ! آخه فرمونشون یه جا دیگه ست !!!
...
من خوبم ....






