امروز محمود اینقدر از دستم خندید که اشکش دراومد !! چند روزی هست که ایلیا تنش میخاره ! جدی / طفلی سابقه اگزما داره و الان دوباره تنش ریخته بیرون . / شهیار یه دکتر معرفی کرد که هندیه با پوست سفید . / خلاصه رفتیم و من چون حافظه ام داره مثل ساعت مامان بزرگم کار میکنه ( بعضی وقتها کار i میکنه !) اسمشو عوضی گفتم . / حالا خوبه هنوز توی مطب نرسیده بودیم !/
اسمش هست :maroni
/ ……..!!!Dr. moron من اشتباهی گفتم
دوستان انگلیسی دان به بقیه بگن من چی گفتم ! / اسباب شرمندگی / چقدر ادعا داشتم روی زبان انگلیسیم !!!/ حالا بسه دیگه ! نخندین . خدا به روزتون میاره هاااا !!!/ یاد گرفتم انگلیسی رو به لهجه هندی حرف بزنم !بس که لهجه انگلیسی خودم کامله ! میخواین بهتون یاد بدم ؟ زبونتون رو توی دهنتون لوله کنین و سعی کنین حرف بزنین . با همین شیوه میتوانید فارسی را هم با لهجه هندی تکلم کنید !/ بی خودی این کشف بزرگ رو نوشتم . باید میفروختمش !!! خدا رحمت کنه جلال آل احمد رو . حکایت ساچمه خِشتَک خُشک کُنی هم جزو همین ابتکارات ویژه بوده !!!! / بگذریم / این چند روزه حسابی در حال دویدن بودیم . / البته با ماشین . / تقریبا تمام کارهای اداری را انجام دادیم و نتیجه به سرعت برق به دستمان رسید . امروز میریم یه درخواست میدیم ، فردا همون موقع با نامه بهمون جواب میدن ! پستچی هاشون دم در نشستن والللا !!/ یه چیز خیلی جالب رو باید بهتون بگم . اینجا من جوانان زیبا ، کم میبینم . باور کنید . / توی خیابانهای تهران ، تعداد زیبا رویان بیشتر است . هم مرد ، هم زن . محمود همیشه به من میگه : دختر تو چقدر چشم چروونی ! ولی به خدا من بینظر نگاه میکنم . خب ، مخلوق زیبا ، زیباست دیگه ! به من چه ! / حالا اینجا هم ، من چون دستی در نقاشی دارم و چشمم تیزتر میبینه (!!!) فهمیدم که خوشگل زیاد پیدا نمیشه اینجا ! / ضمنا از نمایش چاقی خودشون هم اصلا خجالت نمیکشن . وقتی میگم چاق ، اصلا نمیتونین از چاقی تصوری رو داشته باشین که من اینجا به عینه میبینم . هیکلهای دفرمه شده از زور پر خوری . مادر خودم تپله . ولی خب ! به نظر من بیشتر شبیه اون پری های مهربون نوی کارتونهای والت دیسنیه . مخصوصا توی کارتون سیندرلا ... / اینجا هیچ ابایی از بیرون انداختن شکم ندارن . حالا میخواد شکمشون شبیه چارلیز ترون باشه یا یه چیزی شبیه ماتحت گوسفند ! / من نمیدونم این چه اصراریه ؟/ توی ایران من معتقد بودم دارم چاق میشم ولی اینجا در مقایسه با اینا ، پوست و استخونم !!!/ اگه برگردم ایران حتما یه مغازه اغذیه فروشی میزنم که غذای مکزیکی توش سرو بشه . جدی / توی ایران ندیدم باشه . /
امروز رفتیم قضایای سنتر لینکمون رو منتقل کردیم یه جای دیگه بنام " هورنز بی " خدا به روز نامسلمون نیاره ! نصیب نشه ! گرفتار یه پیر زنی شدیم که میخواست یه دونه کارت اتوبوس واسه من صادر کنه که بتونم از مزایای دانشجو بودن استفاده کنم . چیزی نزدیک به سه ساعت معطل بودیم . آخر سر هم انداخت گردن ایلیای طفلک ! گفت این بچه سر و صدا کرده و من حواسم پرت میشه ! رفتیم یه گوشه و نیم ساعت بعد کارتمون حاضر شد !!! / الان دارم یه فیلم هندی میبینم که شهیار به افتخار من گذاشته . عروس و تعصب .../ فیلم هندی و مریم ! جمیع اضداد ... /
این پست این دفعه من چند روز متوالی رو شامل میشه / تا میام بنویسم ، یا ایلیا باهام کار داره یا محمود ! این دومی بیشتر وقت منو میگیره ! این دوتا هم کاری باهام نداشته باشن ، باید " استند بای " باشم برای بقیه . نه اینکه آدمهای بدی باشن، ولی اصولا خر مردم رو باید یه وری سوار شد ، تا گفت آی خرم ، بپری پایین .../ توی این چند روز فهمیدم که بالا و پایین شهر کجاست . کجا بهتره و کجا خوب نیست . پشت فرمون هم نشستم . باور کنید اینی که میگم جدیه . انگار از توی یک ایینه داری دنیا رو میبینی . خوندنش آسونه ولی وقتی میشینی پشت فرمون یه نموره باید دوگوله رو بکار بندازی تا نری توی لاین اشتباهی ! / فکر میکنم من و محمود جمع اضدادیم ! من یک آدم مرتب و منظم هستم که میدونم هر چیزی کجاست و از این ور دنیا میتونم به خواهرم آدرس بدم که مثلا بره توی اتاق خوابم ، توی کمد سمت چپ ، طبقه سوم از سمت راست ، پشت فلان جعبه یه چیزی رو برام چک بکنه . حالا تصور کنید این چند روزه من با محمود میرفتیم اداره های مختلف و خدا به روزتون نیاره ، یه مدرکی چیزی میخواستن ! تمام محتویات کیف محمود خالی میشد روی میز تا از لابلای یک مشت کاغذ ( که همه شبیه هم هستن ) یه دونه کاغذ ( اگر خدا مدد کند ) پیدا شود . حالا از من اصرار از محمود انکار که بابا جان یه دونه فولدر بگیر . من چشمم کور ، دندم نرم ، همه رو برات مرتب میکنم !! نچچچچچچ ... حرف مرد یکیه ! / آخر سر هم یکی از اوراق را نمیدونم چکار کردیم ! البته محمود اعتقاد راسخ داره که حتما توی یکی از کیفهای متعدد منه !!!!! / تنها کاری که موفق شدم بکنم اینه که در همین جلسات ، وقتی محمود داره صحبت میکنه ، من تمام اوراق رو جوری تا میکنم که آرم و مشخصاتش رو باشه و همه اندازه هم بشن ! لااقل اینجوری نشانی از نظم میشه یافت .../ بی خیال ../ دیشب یه دونه از اون سالادهای " مید این مریم " درست کردم . یه دل سیر سالاد خوردم . چون دیگه وضعیت دل و روده ام ( گلاب به روتون ) خیلی ضایع شده بوود . / آخییییی ... کاهو .... / امشب هم ایزن ! دیگه هر چی دستم اومد ریختم توش . از پیازچه و آووکادو گرفته تا یه مدل سبزی خوشگل که نمیدونم اسمش چیه !/ این سوفی هم دستپختش حرف نداره . غذای چینی میپزه ، اصل چین ! ، منم که شکمو !!!! / اصلا نمیدونم چرا اینجا من همش گشنمه ؟؟ / سایزم که که 36 ! چه غصه ؟؟؟؟ / از بحث شیرین خوردن که بیایم بیرون میرسیم به خوونه . فردا میریم که داشته باشیم امضای قرارداد برای بنده منزل . مفت ! ارزون ! هفته ای 450 دلار ! جلو گدا بذاری قهر میکنه !/ اینجا " املاکی " هاشون بیشتر خانومن . اینی که خانه را برای ما پیدا کرد اسمش " کندیس " ست . کندیس نگو بلا بگو ! بگو آبنبات . آبنبات قیچی . قبل از این هم رفته بودیم یه جای دیگه که معاملات ملکیشون " لِنگ & سیمون " بود . محمود و شهیار دست گرفته بودن که الا و للاه که باید از لنگ سیمون خونه بگیریم . شهیار میگفت اگه لنگ سیمون هم روی خونه باشه من نصف اجاره رو خودم میدم واسه آخر هفته ! البته قسمت نشد این لنگ سیمون واسمون کاری کنه !!!!!/ حالا هر کجا میریم شرط اصلی محمود و شهیار اینه که ببین لنگ سیمون هم هست یا نه !!؟؟/ خدا وکیلی عجب لنگی هم داشت !/
چند روز بعد...
اون خونه که ذکر جمیلش رفت ، نشد قسمت ما بشه . کندیس خانوم همه رو شست گذاشت کنار .البته ما هم خوب از خجالتش دراومدیم . قضیه از این قراره : اولین روزی که رفتیم خونه رو ببینیم بقدری خر تو خر بود که ما هم بین خرها گم شدیم !! خلاصه موفق نشدیم درست خونه رو ببینیم . در طی این مدت هم هر چی از کندیس میپرسیدیم که اینجا چی داره میگفت نمیدونم ! چند روز بعدش که رفتیم قرار داد ببندیم ، همین سوال رو پرسیدیم . جوابگوی ما یه خانوم دیگه بود بنام کاترین . بهمون گفت من اگه جای شما بودم یه بار دیگه میرفتم خونه رو درست میدیدم . اگه امضا کنید دیگه هیچ اعتراضی پذیرفته نمیشه . ما هم همراه باشهیار و سوفی رفتیم . خدا به روز نیاره ! بوی نم زد بهمون که داشتیم غش میکردیم . شهیار یه نقطه از دیوار رو که کنده شده بود نشون داد و گفت : اینجا رو درست کنید . کندیس جون هم نه گذاشت و نه برداشت گفت : همینه که هست . باور کنید همینجوری گفت . داشتیم تعجبمان را قورت میدادیم که سوفی گفت : کف زمین خیلی کثیفه و شما موظف هستید اینجا رو تمییز تحویل بدین . ییهو کندیس گفت : طرف صحبت من تو نیستی برو بیرون !!! اینجا بود که آن روی زیبا و توصیف ناشدنی محمود نمایان شد و با یک لهجه آکسفوردی ، شعبه چاله میدان شروع کرد به نوازش کندیس خانوم !!!/
باقیش مشخصه . توضیح نمیدم تا نترسین . فقط بگم که کندیسسسس از طرف بنگاهشون جریمه شد و ما هم قرار داد رو کنسل کردیم . شوخی نیست که ! با یک فارغ التحصیل علوم سیاسی نباید درافتاد ! مخصوصا وقتی دوست نزدیکش که فایننشنال پلانره همراهیش میکنه !/
دیروز رفتیم تفریح / طرفهای سیدنی / خود شهر سیدنی یک قسمت کوچک است که باقی قسمتها به آن الحاق شده اند ولی سیدنی محسوب نمیشن . / بخاطر ایام کریسمس بلیطها همه نصف قیمت بودن . از اتوبوس و قطار گرفته تا بلیط موزه . رفتیم موزه استرالیا ./ برای ما که همیشه موزه ها رو با بوی گرد و خاک و نم گرفتگی دیوارها و فضای غمگین و تاریک میشناسیم ، اینجا شبیه یک موزه تمام عیار بود . یک ساختمان زیبا با طراحی داخلی چشمگیر که بخشهای مختلفی از دایناسورها گرفته تا عکسهای منتخب سال و معرفی فرهنگ ابوریجینال ها ( بومیان استرالیا ) و ... را شامل میشد . / بعد هم سوار فِری شدیم . البته فِری خودمون نه !! به کشتیهای مسافر بر که مسافران را در مسافتهای کوتاه حمل میکنن میگن فری / بسیار جالب بود . برای ما که فرزندان کویریم .../
امروز جایی نرفتیم . من دارم سعی میکنم بنا به تقاضای سوفیا ، یک نقشه برای اضافه کردن یک طبقه دیگه به خانه شان تهیه کنم . اگه بشه میخوام به عنوان هدیه کریسمس بهش بدم . این ایده همین الان به ذهنم رسید . راستش هر چی فکر کردم نتونستم چیز مناسبی برای این بانوی مهربان و مهمان نواز در نظر بگیرم . امیدوارم این کارم خوشحالش کنه . /
مشکل اصلی من در دیر به دیر نوشتن در وبلاگم ، نداشتن کانکشن اینترنت است . با کامپیوتر شهیار میتونم بیام اینجا و راستش خجالت میکشم زیاد بشینم توی اتاقش .... / روزگارو ببین ! مریم داره خجالت میکشه !!!!.... جل الخالق /
دیگه ......
ملالی نیست جز دوری شما . / همه همدیگه رو ببوسین ! جای منم خالی کنین ! ...
الان پسر شهیار که اسمش هست راین یک جمله بامزه گفت :
Is there any orange oranges at orange ?
اون آخری یک شهر هست توی استرالیا و پرتقال نارنجی هم که معرف حضور هست .... / این بچه ها ...
پی نوشت ، دوشنبه ...
بالاخره خونه دار شدیم ! شانسی زنگ زدیم به یه دونه از این املاکی ها و فهمیدیم یه خونه مبله رو به همون قیمت بهمون میدن . صاحب خونه داره میره مسافرت و میخواد خونه شو بسپره دست یه آدم مطمئن . ما هم که روی پیشونیمون چیزهای خوبی نوشتن ! تا ما رو دید پسند کرد . البته ایلیا رو نبرده بودیم ! یه خونه مبله و تر و تمییز . خیالمون راحت شد .
البته مشکل اصلی اینه که از شانزده ژانویه میتونیم بریم توش !!! حالا تا اون موقع خدا بزرگه . با این بچه های شیطون ، دیوونه نشیم خیلیه !.....






