هر چقدر هم که به زبان انگلیسی مسلط باشی ، یه زمانی میرسه که احساس میکنی نمیتونی احساستو در قالب کلمات بیان کنی . اونوقته که یه چیزی توی سینه ات سنگینی میکنه ، یا اینکه زبانت یه چیز عاریتی میشه توی دهانت که مال خودت نیست . وقتی از اون دست آدمهایی باشی که به زبان مادریت ، خیلی خوب و موجز میتونی سخن بگی ، توی غربت ، غریبتر میشی اگه نتونی منظورت رو برسونی . خیلی ناراحت کننده ست که به مدرسه جگر گوشه ات بری و سر کلاس بشینی برای کمک به معلم ، و ببینی که پرنده کوچولوت نمیتونه بفهمه بقیه چکار میکنن ! تا زمانی که تو دیلماجی کنی براش . پس وقتی من نیستم چی ؟
پی نوشت : یه دخمل کوچولویی هم توی کلاس بود که از رنگ پوست قشنگش میشد فهمید هندیه . اون هم تازه وارده . آرام و ساکت اشک میریخت . نمیفهمید چه خبره ...... رفتم دستش رو گرفتم و بوسیدم . چشمای قشنگش برقی زد و یه قطره اشک دیگه از گوشه چشمش در رفت ....
صد سال اولش سخته !!!!!!!






