تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

به این مطلب یک پی نوشت اضافه شده .....

گشت و گذار توی وبلاگها ، این روزها شده کار اصلی من ... چشمم و دلم برای فارسی خوندن تنگ شده . گرچه که سعی میکنم یواشکی اینکارو بکنم ! چون من باید زبان کوفتی انگلیسی رو تمرین کنم تا ... تا چی ؟ بعضی وقتها فکر میکنم : من اینجا چکار میکنم ؟ هر چند توی ایران هم که بودم کار خارق العاده ای نمیکردم ! زندگی میکردم .... دیروز ( یا پریروز ؟؟؟) توی کلاس زبان ، منو نشوندن ( به قول خودشون ) روی صندلی داغ ! نگران نشین ! جاییم نسوخته ! هر از گاهی یه نفر رو میشونن وسط کلاس و سوال پیچش میکنن . ایران همیشه برای همکلاسیهای من جالب بوده چون این بار چندمی بود که من میشستم روی اون صندلی کذایی ....

 سوالها شروع شد : اسم مملکت شما پرشیا  است یا ایران ؟  چرا دوتا اسم داره ؟ دین مملکت شما چیه ؟ غذای ملی شما چیه ؟ آب و هواش چطوره ؟ چرا اومدی اینجا .....

برای همه سوالها جواب داشتم . براشون از اقوام مهاجری گفتم که از سیبریا اومدن به طرف جنوب و توی فلات ایران منزل کردن . از نژاد هند و اروپایی گفتم . گفتم بعد از حمله اعراب به سرزمین پارس چون اونها نمیتونستند حرف "پ " رو تلفظ کنند اون رو به "ف " تغییر دادند و ما شدیم فارس و زبانمون شد فارسی . از دین رسمی مملکتم گفتم و همینطور از زرتشت . از پندار و گفتار و کردار نیک . سلام و خداحافظ رو به زبان پارسی روی وایت برد نوشتم و فارسی حرف زدم ....

بعد یک نفر از هم کلاسیها که اهل گواتمالا ست پرسید : میتونم از این پوششی که خانمها به سر میکنن ازت بپرسم ؟ گفتم ما بهش میگیم حجاب . البته در فرهنگ ما چیزی به عنوان سر پوش وجود داشته ( همین مقنعه گور به گوری یه زمانی در ایران باستان " ماکنا  " بوده ولی نه به این شوری ... )  دوباره پرسید : فقط چشمهاتون پیداست ؟!!!! خندیدم و گفتم : نه .... فقط باید موهامونو بپوشونیم ! یکی دیگه از دوستان چینی پرسید : میتونید حجاب نداشته باشین ؟ ..... جواب که معلوم بود ولی بخش آخر سوال جالبتر بود : اگه اینکارو نکنین چه جریمه ای در انتظارتونه ؟ من توی "یوتیوب یه چیزیایی دیدم که ........

رفتم توی فکر .... دیگه نمیشنیدم چی میگه ... چی باید میگفتم ؟ باید میگفتم جریمه میشیم ؟ کتک میخوریم ؟ بهمون بی احترامی میشه ؟ مثل یک فاحشه باهات برخورد میکنن ؟ ..... نه درست نیست .... چی بگم ؟ .....

یاد روزی افتادم که از دانشگاه رفته بودم سر کار و توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم . یه پاترول اون طرف خیابون ترمزی زد و یه نفر با اسلحه اومد به طرفم . مقاومت من برای نرفتن این جواب رو داشت : وایسادی اینجا اتو بزنی ؟ /" آقا حرف دهنتو بفهم "/  خفه شو ... تو اگه اینکاره نبودی این ریختی نمیومدی تو خیابون  .../ " مگه من چه ریختیم ؟ صبح دانشگاه بودم .. " /گِل میمالیم در اون دانشگاهی که تو توش درس میخونی .... یا با زبون خوش میری بالا یا با توسری میزنم پس کله ات پرتت میکنم توی ماشین .... و خواهر (؟) ی که اومد ببینه چه خبره : من شفاعتتو پیش حاج آقا (؟؟؟) میکنم برو خدا رو شکر کن قیافه ات معصومه و معلومه اون کاره نیستی .......

باید چی میگفتم ؟ ....

با چشمهایی پر از اشک سرم رو بلند کردم ......

از کلاس رفتم بیرون ........

 

پی نوشت : وقتی برگشتم سر کلاس دیدم همه منتظر من مونده بودن . معلمم گفت من و باقی بچه ها میخواهیم به تو بگیم که ما اینجا هستیم برای شنیدن حرفهای تو و کمک کردن . شما ها تنها نیستید .... گاهی وقتها سکوت از هر فریادی رساتره . چی میخواستم جواب بدم که گویا تر از این باشه ؟


+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 2:4 PM توسط مریم |