بوی عید داره میاد . هوا رو که بو بکشی میفهمی . به شرط اینکه توی تهران نباشی . چون گلوت از بوی دود میسوزه و از بوی گندش روی دماغت چین میفته . بعضی وقتها دلم میخواد تصور کنم روی یک تپه بلند مفروش با چمن سبز ایستادم و در حالیکه پابرهنه هستم __ و خنکی اونهارو با پام حس میکنم __ به کوههای بنفشی که یکی یکی کمرنگتر میشن تا به آسمون آبی میرسن نگاه میکنم . بوی علف تازه همراه با نسیمی خنک و چشم اندازی بی پایان ...
ولی خوب چه فایده .....
توی تهرون از این خبرا نیست .
کوچک که بودم عید برام سفره هفت سینی بود که مامانی میچید .
مادر بزرگم .
سفره هفت سینش از بس مفصل بود روی یک میز نهار خوری دوازده نفره پهن میشد . یک قران بزرگ داشت با جلد بنفش رنگ که لابلای اون پر بود از اسکناسهای تا نخورده . میگفت لاقرانی شگون داره . یا به زبون خودش شوکوم داره . یک کاسه بزرگ سفال میبد داشت که سفید بود و دور تا دورش پر از ماهی هایی که در حال شنا بودن و وسطش یه خورشید خانوم اسطوره ای . دوتا ماهی سرخ هم درونش وول میخوردن . همیشه دو تا ماهی .
میگفت فقط خدا جفت نداره .
توی یه کاسه دیگه رو هم پر از آب میکرد و یک نارنج مینداخت توش . عقیده داشت وقتی سال تحویل بشه این نارنجه شروع میکنه به چرخیدن . ما چند تا نوه هم عین خلها , چهار چشمی میشستیم و میپاییدیم ببینیم راست میگه یا نه . شاید این حقه ای بود برای آرام کردن ما .
نفهمیدم ...
چون همیشه توپ سال نو را که در میکردن اینقدر جیغ و داد و ماچ و بوسه بود که اصلا نارنجه رو یادمون میرفت !!! میرفت تا سال دیگه . یکی دیگه از عادتهای اون خدابیامرز این بود که باید اولین لقمه غذای سال نو را , خودش دهن همه میگذاشت . نان و پنیر و سبزی خوردن . راستش دیگه لقمه ای خوشمزه تر از اون نخوردم .
بعد هم دید و باز دید و آجیل و شیرینی و عیدی و عیدی و عیدی ...
این متن مال پارسال بود . برای نوروز نوشته بودم . هر سال موقع چیدن سفره هفت سین یاد مامانی خدا بیامرز میفتم و فاتحه ای براش میفرستم . چقدر دلتنگشم ......
به عمرم موقع سال تحویل این همه از همه دور نبوده ام ! امسال با پسرکم ، کنار هفت سینِ نه چندان مجللمان ، تنهایی وارد سال جدید میشیم . خیلی بی حس شدم ! اصلا دلم برای کسی تنگ نیست ! البته جز مادر بزرگم که ذکر خیرش رفت . همینه دیگه .... ! وقتی بطور مداوم دریچه قلبت رو کنترل کنی تا زیادی تنگ نشه (!) میترا ( همون میترال احساسی !) ی وجود ، انعطاف خودشو از دست میده ...... امیدوارم کار به سکته نرسه (!!!) میدونین که : وقتی قلب از تپیدن می ایسته ، سکته اتفاق میفته .
پارسال بوی بهار رو از لابلای دود و دم تهرون میتونستم تشخیص بدم . امسال ، توی غربت ، حتی توی این هوای همیشه بهاری ، اصلا متوجه اش نمیشم .
پارسال ، آرزوی یک تپه مفروش سبز رو داشتم که پا برهنه روش راه برم و طراوت سبزه رو با پوستم حس کنم . امسال ، توی غربت ، همون تپه ای که آرزوش رو داشتم ، درست پشت خونه امه . پابرهنه هم روش راه رفتم . پس چرا اون حسی رو که انتظارش رو میکشیدم حس نکردم؟
کوههای رنگی ، هوای تازه ، بوی علف تازه ..........
وقتی کسی نباشه تا خوشیهات رو باهاش قسمت کنی و تاثیر این شادی رو در انعکاس چشمهاش نبینی ، میشه همینی که خوندین . شاید توی دعای پارسالم ، فقط برای خودم تنهایی دعا کردم .
خدایا ..... شادیم در شادی دیگران متجلی باد و نشئه دیدن برق این حس در چشم ، ابدی ...






