برای اهالی تهران ، بوی باران و سبزه یعنی شمال . همون شمال دوست داشتنی که تابستانها با همه فامیل میشد رفت کنار دریای خزر و خوش گذروند . برای من این بوی بخصوص یعنی خوشی . هر روز صبح با همین شمیم دلپذیر از خواب بیدار میشم . اول هوا رو بو میکشم و ریه هامو پر میکنم از بوی شبنم و سبزه و اکالیپتوس ........ قبل از اینکه ساعتم سر ساعت پنج و نیم صبح زنگ بزنه ، با صدای پرنده ها که به استقبال آفتاب میرن بیدار میشم . عاشق این هستم که پرنده ها بیدارم کنن و من در حالیکه تا خرخره زیر لحافم چپیده ام و نوک دماغم یخ کرده به صدای عر عر ساعتم بخندم و بگم بیدارم ....... اون موقع صبح ، هوا هنوز تاریکه و من میتونم طلوع زیبای خورشید رو ببینم که با شرمی صورتی رنگ از لابلای درختان سر سبز سرک میکشه و بعد هم موهای طلائیشو با نسیم صبح توی آسمون پخش میکنه . پا برهنه میرم زیر همون درخت بلندی که پشت پرچین خونه ست و با دست لمسش میکنم . خوبه آدمیزاد هم مثل درخت باشه ، ریشه هاش توی زمین و امید و آرزوش نزدیک آسمون خدا ...
دوساعتی با این دوستای ساکتم سر میکنم و بعد پسرکم رو آرام آرام از سر زمین رویا میارم بیرون . با قلقلکی و بوسه ای و خنده ای از سر عشق . دوتایی آماده میشیم برای روز جدید . هر دو به مدرسه میریم . مدرسه ای که توش از فریاد و کلافگی آدم بزرگها و نظم پادگانی خبری نیست . هر چه هست عشق است و آفتاب و خنده و سه درس نخست زندگی : ادب ، صبر ، کوشش .... از جلو نظام ؟ نه ..... اینجا همه دست همدیگه رو میگیرن و یاد میگیرن که باید مواظب هم باشن . کسی جلوی پای معلم بلند نمیشه چون خود معلم نفر اول صف هست و اونه که دست اولین بچه رو میگیره .......
بعد هم من هستم و جاده ای سرسبز و زیبا ، به زیبایی جاده چالوس خودمون که درختها به احترامت کنار رفتن و تو در پیچ و خم زیباشون میری و میری و میری .... و صدای بانو هایده که تو رو همراهی میکنه در این خلسه ابدی .....
نه ..... دلم تنگ نیست . آرامم . یکسره به آسمان وصلم ......






