<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مهرگان</title>
<link>http://11235.blogfa.com/</link>
<description> پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 22 Nov 2009 03:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اقبال </title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>...برای مادرم توضیح دادم که چه شد. فرمودند : ” ریدن پرنده روی سر انسان خوش شانسی می آورد. باورت نمی شود امروز صبح کیف پولم را گم کرده بودم ولی شاگرد عباس آقا آوردش گفت در مغازه آنها جا مانده بوده است. مال همین خرابکاری کلاغ بوده. ”&lt;BR&gt;فکر کنم همانجا به عدل الهی شک کردم. عدلی که به سر من می ریند تا اقبال به مادر من رو کند. این شک در من ریشه دار شده است. مانند حرکت مورچه ای سیاه ، روی تخته سنگی سیاه ، در دل شبی تاریک! ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینو طی صحبت با یکی از دوستان شنیدم . فکر کنم برگرفته از کتاب آیدا احدیانی باشه . دقیقا حکایت امروز همه ماست ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چند وقتی نیستم . حال ندارم بیام اینجا . حوصله ندارم بنویسم .... دیگه حوصله خودمم رو هم ندارم . میرم بگردم دنبال خدا ... انگار گم شده .... خیلی وقته ندیدمش . دوباره غرق شدم توی رنگهای جعبه آبرنگم . شاید فرجی بشه . شاید بتونم دلتنگیهای سیاه و سفیدمو با رنگهای قشنگ بریزم روی کاغذ .....پر از ایده های سبزم .... ولی دستم به قلم نمیرفت. یه دلیل لازم داشتم .  ایکاش این دلیل صدای غمگین خواهر نبود از پشت خط ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 03:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هنوز انسانم....</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>اگر به خانه ی من آمدی&lt;BR&gt;برایم مداد بیاور مداد سیاه&lt;BR&gt;میخواهم روی چهرهام خط بکشم&lt;BR&gt;تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم&lt;BR&gt;یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!&lt;BR&gt;یک مداد پاک کن بده برای محو لبها&lt;BR&gt;نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!&lt;BR&gt;یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم&lt;BR&gt;شخم بزنم وجودم را .... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!&lt;BR&gt;یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد&lt;BR&gt;و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!&lt;BR&gt;نخ و سوزن هم بده، برای زبانم&lt;BR&gt;میخواهم ... بدوزمش به سق&lt;BR&gt;... اینگونه فریادم بی صداتر است!&lt;BR&gt;قیچی یادت نرود،&lt;BR&gt;میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!&lt;BR&gt;پودر رختشویی هم لازم دارم&lt;BR&gt;برای شستشوی مغزی!&lt;BR&gt;مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند&lt;BR&gt;تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.&lt;BR&gt;میدانی که؟ باید واقعبین بود !&lt;BR&gt;صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!&lt;BR&gt;میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،&lt;BR&gt;برچسب فاحشه میزنندم&lt;BR&gt;بغضم را در گلو خفه کنم!&lt;BR&gt;یک کپی از هویتم را هم میخواهم&lt;BR&gt;برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،&lt;BR&gt;فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،&lt;BR&gt;به یاد بیاورم که کیستم!&lt;BR&gt;ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند&lt;BR&gt;برایم بخر ... تا در غذا بریزم&lt;BR&gt;ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !&lt;BR&gt;سر آخر اگر پولی برایت ماند&lt;BR&gt;برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،&lt;BR&gt;بیاویزم به گردنم .... و رویش با حروف درشت بنویسم:&lt;BR&gt;من یک انسانم&lt;BR&gt;من هنوز یک انسانم&lt;BR&gt;من هر روز یک انسانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعری از غاده السمان - بانویی شاعر از سوریه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 23:58:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>بار الاها ....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما حال نداریم به راه راست هدایت بشیم ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودت راه راست رو به طرف ما کج بفرما ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 05:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجارب کاری در سرزمین کوآلا...</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خب .... یک هفته از شروع کار در مملکت جدید گذشت ... بد نبود مجموعا . ولی یاد اون روزهای اولی می افتادم که برای اولین بار در عمرم شروع به کار کرده بودم . نوزده ساله بودم و ترم دوم معماری! یعنی از معماری فقط یاد گرفته بودم &quot; راپید &quot; چیه ! حضور محترمتون عرض کنم اون موقعها در عهد پارینه سنگی و قبل از اکتشاف کامپیوتر ، تمام نقشه ها دستی کشیده میشد و قلم مخصوص نقشه کشی اسمش بود : راپید .... اولین کارم هم کشیدن نقشه یک ویلای مشتی بود توی کندلوس که دیدن ابعادش ته دلم رو نابود کرد . پلان ، نما ، مقطع ، جزئیات اجرایی ! بی انصافها ..... یادمه هر روز بعد از ظهر ، بغض کرده از در دفتر میومدم بیرون و پیاده از ظفر تا میرداماد میرفتم بلکن یه هوایی به کله در حال انفجارم بخوره . پدرم دراومد تا اون نقشه لعنتی رو تموم کردم . ولی بعداز گذشت مدتی که خیلی هم طولانی نبود ، به خاطر دقتم در کار و اینکه امکان نداشت جزئیات ریزی رو فراموش کنم ، کارهایی رو که احتیاج به دقت بالا و تمیزی اجرا داشت مستقیم میدادن دست من . ولی باور کنید هنوز اون بغض کردنها و احساس وحشتناک رو یادمه ... حالا حکایت اینجاست . این ور دنیا . سرزمین اوزی ها .... اولین مشکلم فهمیدن اینه که اصلا چی میگن این بنده خداها ! من انگلیسی رو مثل باقی چیزها ، خودم یاد گرفتم . کلاس ملاس نرفتم . همون دبیرستان با سیستم آموزشی مزخرف و بعد هم نیم واحد توی دانشگاه ! باقیش هم ، خدا پدر &quot; ام بی سی ۲ &quot; رو بیامرزه .... فیلم زبان اصلی . روز مصاحبه هم راست و حسینی با دوتا جوجه معمار صحبت کردم و نمونه کارهام رو روی لپ تاپم نشونشون دادم و گفتم آقا ما اینیم ! سابقه کار هم توی استرالیا ندارم ، زبانم هم همینه که ملاحظه میکنید ، نه ماه هم هست که اومدم اینجا ....پرسیدن : بلدی با سیستم &quot; ایکس رِف &quot; کار کنی ؟ گفتم : نوچ!  ولی با وجود تمام تعاریفی که از خودم کردم ، اونا منو انتخاب کردن ! فکر کنم عاشق چشم و ابروم شدن !!!!! والا به خدا !!! خلاصه رفتیم و مثلا استارت زدیم . یک کامپیوتر هیولا انداختن زیر دستم و گفتن سوپر وایزرم &quot; دریک&quot; میباشد و بدو برو پلان معکوس سقف رو بکش !  تازه الکتریکش رو .... سیستم هم ایکس رِف میباشد ..... ای بسوزید ... ای بمانید .... خلاصه &quot; دریک &quot; جون اومد و انگار که با یک بچه مهد کودکی حرف میزنه ( یواش حرف میزد ولی با لهجه غلیظ اوزی ) توضیح داد ایکس رِف چیه ... توضیحا عرض میشه که ایکس رِف یک دستوری توی اتوکد ( سیستم نقشه کشی کامپیوتری ) هست که نقشه رو میتونی با دیگران که آنلاین هستن شِر کنی . یه چیزی تو همین مایه ها .... توی ایران این دستور بوسیله پیک موتوری اجرا میشد !!!! یعنی نقشه معماری رو میکشیدی ، پلات میگرفتی ، بعد میدادی دست پیک موتوری میبرد به شرکت دیگه ای که کارش تاسیسات یا ... بود !!! خیلی به هم شبیه هستن ! نه؟ حالا فکر کن من چند تا کار رو برای کشیدن یک خط معمولی باید انجام میدادم : گوش کردن به لهجه اوزی دریک ، ترجمه در مغز خودم به فارسی ، ترجمه دوباره به انگلیسی ، کشیدن نقشه الکتریکی ( این دیگه آخر بدبختی برام بود .. بابا من معمارم نه مهندس برق ) پیدا کردن علائم و نوشته جات در دریایی از فایلهای کامپیوتر شرکت و ضربه آخر ، کار کردن با ایکس رِف ...... ای خدا . تازه مشکل که پیدا میکردم ( که این اتفاق به طور مینیمم هر دو دقیقه یکبار رخ میداد ) باید از اینور دفتر دریک جون رو صدا میزدم و خواهش میکردم که مثلا شکل بلاک شده یه دونه پریز ناقابل برق رو برام از یه سوراخی پیدا کنه . هر بار هم میومد تاکید میکرد با ایکس رِف میتونی همه رو پیدا کنی !! تنها خوبی کار با اینا اینه که میتونی بهشون با صدای بلند فحش بدی . یکبار گفتم : از سر قبر پدرت فایل رو بیارم مردیکه یه وری ؟ .... بله .... اینهفته اینجوری گذشت ... خیلی خوش بود که گذشت . وسط کار هم بعضی وقتها باید برای دریک نقشه ها رو کپی کنم . یعنی همون کاری که دفاتر فنی انجام میدن . تازه دارم معنی مهاجرت رو ذره ذره لمس میکنم . ولی با اینهمه راضیم ... خوبه که کار پیدا کردم . مریم ، کرگدنه و پوست کلفت ! ولی خب ... کرگدن &quot;ماده &quot; است و دل نازک ! بغض هم میکند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : تایم شیت ( نوشتن ساعات کاری ) رو  با سیستم آنلاین باید انجام بدیم در محیط اکسل . از &quot;مور ِی &quot; یکی دیگه از همکارهام که باهام مصاحبه کرده بود پرسیدم چجوری باید بنویسم این ساعات رو ؟ وقتی توضیح داد ، یه نگاهی به تایم شیتم کرد و گفت : روی همین یه پروژه کار کردی ؟ گفتم : یس ! بعد گفت : اوووه ، من هفت تا پروژه رو بردم جلو ! یه ابروم رو بردم بالا و گفتم : گود آن یو !!! فهمون اگه باشه باید متوجه بشه فحش خواهر مادر یعنی چی ..... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>start...</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب خواب جنگل انبوهی رو میدیدم که انگار مسابقه ای توش برگذار بود و من هم یکی از عناصرش بودم (!) یادم نمیاد که مراحل اولیه اش چی بود ولی اون بخش از خواب که بسیار واضح و روشن یادم مونده رو نقل میکنم : جنگل شبیه همین جنگلهای استرالیا بود با همون میزان انبوهی و پستی و بلندی . من بودم به همراه یک نفر دیگه که نمیدونم کی بود . یعنی یادم نیست کی بود . دیدم که از توی یک کانکسی در فاصله ای نه چندان دور دو نفر اومدن بیرون و پشت سرشون یک خرس قهوه ای از نوع گریزلی !!!!!! اکثر مواقع توی خوابهام ، چیزی که منو تا حد مرگ میترسونه ، وجود سگ و دیدن دندانهای دراز و آب سرازیر دهانشه ... خرس هم جزو خانواده سگ ها است و این اولین بار بود که در خواب خرس میدیدم و در حد مرگ ، ترس ...... داشتم توی خواب از یک نیمچه تپه خودمو میکشیدم بالا که برم توی همون کانکس که یهو از خواب پریدم ! حالا از خواب بیدار شدم ، ولی جرات نداشتم تکون بخورم . داشتم خودمو دلداری میدادم که بابا نترس ! اگه خرسه میخواست کسی رو بخوره همون دوتا رو میخورد که باهاش توی کانکس بودن !!! ببین چقدر ترسیده بودم ..... یه چند ثانیه ای گذشت و تازه دوزاریم افتاد که بابا خواب میدیدی !!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا اولین روزی ست که باید برم سر کار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : هنوز هم یاد آوری دیدن اون خرس گنده قهوه ای باعث یخ کردن نوک انگشتهام میشه ... روحیه ام برای شروع عالیه . نه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستی ِ شراب</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>دلتنگی مثل مستی ِ شراب میمونه .... نمیگیره .... وقتی هم میگیره دیگه ول نمیکنه ....</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 09:34:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی دور..... خیلی نزدیک....</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; ـ بچه ها همه سلام میرسونن . ما دیگه داشتیم میرفتیم سراغ سفره هفت سین خودمون ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ـ هفت سین ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ سحابیها ! میخوایم به &lt;STRONG&gt;سحابی جبار&lt;/STRONG&gt; نگاه کنیم . میگن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی آرزوت برآورده میشه . البته اینو دخترا میگن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ حالا کجا هست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ همین سحابیها که میگین !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ آها ! اگه به سمت غرب نگاه کنی ، سه تا ستاره پر نور  میبینی که تو یه خط هستند . اون ، کمربند جباره . اگه بیشتر دقت کنی ، سه تا ستاره کم نور دیگه هم هستند که پائینتر از اونند . اون ستاره وسطیه ، خود سحابی جباره . پیداش کردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ بله !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ البته این فقط صورت فلکی شه ها ! بیشتر سحابیها رو فقط با تلسکوپ میشه دید . جبار یه زایشگاهه . ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره . قشنگترین قبرستونیه که توی عمرم دیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ قبرستون؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ آره ... سحابی ، هم محل تولد و هم مرگ ستاره هاست . همه شون برمیگردن به همون جایی که ازش متولد شدن .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ من نمیدونستم که ستاره ها هم میمیرن !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ همه شون میمیرن . خیلی از ستاره هایی که ما الان میبینیم ، میلیونها سال پیش مردن، ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم ، هنوز داریم اونا رو میبینیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ یعنی اینقدر دورن ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;خیلی دور .... خیلی نزدیک ....&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;وقتی با دنیای خودمون مقایسه شون کنیم ، خیلی دورن . ولی اگه با کهکشانهای دیگه مقایسه کنیم ، تازه میفهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم .............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ما در روح بخشیدن به یک موجود چقدر دخیل هستیم که در ستادن جانش ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ب.هنود ش.جاعی نیز اعدام شد .....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 22:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت 129</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد میکنه که با ماشین برسوندش به مقصدش .... راهبه سوار میشه و راه میفتن . چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه . راهبه میگه : پدر روایت مقدس 129 را به یاد آور ! کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه . چند دقیقه بعد بازهم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، دستش رو با پای راهبه تماس میده ! راهبه باز میگه : پدر روحانی ! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار !!! کشیش زیر لب یه فحشی میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش میرسونه . بعد از اینکه به کلیسا برمیگرده ، سریع میدوه و از توی کتاب مقدس روایت مقدس 129 رو پیدا میکنه و میبینه که توش نوشته : &lt;EM&gt;به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن . کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که میخواهی میرسی ....&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه اخلاقی : اگه از اطلاعات شغلی خودت آگاه نباشی ، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی ...(!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : مرسی ماهرخ جون....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 01:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاله سوسکه</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   اندر احوالات شگفتی آور دنیا همین بس که باید در اینسوی آبها و در نیمکره جنوبی بشنویم که مردان ایرانی بسیار س.ک.سی و خوش تیپ هستند . تازه این را باید از زبان یک بانوی استرالیایی بشنویم که به فارسی سخن میگفت !!! بله ... کور بشیم اگه دروغ بگیم ! مگه تا قبر چقدر راهه ؟ ما که خودمان میدانیم آقایان ایرانی خیلی نانازند . ولی خیلی ذوق زده نشوید و باقی ماجرا را نیز بشنوید : &lt;I&gt;مردهای پرشین خیلی جذاب هستن و س.ک.سی ولی من به این نتیجه رسیده ام که فقط باید باهاشون دوست بود !&lt;/I&gt; ..... حالا که خیلی تهییج شدین اجازه بدین کل ماجرا رو براتون تعریف کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح چند روز پیش داشتم با عجله میرفتم به طرف پارکینگ تا ایلیا رو برسونم به مدرسه که دیدم چند تا خانه اونور تر یک بانویی همراه با یک پسر همسن و سال ایلیای من اومدن بیرون . باور کنید خیلی خوشحال شدم . از بس که این بچه به جون من نق زده بود که من حوصله ام سر رفته ... خلاصه در حین به جا آوردن مراسم اولیه آشنایی به سبک آنگلوساکسون ، بانوی مذکور که نامش &quot; &lt;B&gt;کیم&lt;/B&gt; &quot; میباشد از من پرسید اسپانیش هستی ؟ و وقتی جواب منو شنید که : نه بابام جان ، آی اَم پرشین (!) از اون تعجبهای مدل اوزی کرد ( چشمهارو گرد و گشاد کردن و سر رو به سمت عقب انداختن و یه چیزی شبه زوزه از ته گلو بیرون دادن ) و به فارسی ( بله ... به فارسی ) گفت : یه دوستِ هوب ( خوب) دیگه پرشین !!!!!.... قیافه منو دارین که ؟ گفتم : چطور بلدی به زبان من حرف بزنی؟ خندید و گفت : من برای پسرم یک معلم سر خانه پرشین گرفتم و داریم فارسی یاد میگیریم . تازه کریسمس هم میخوایم بریم تِران ( تهران ) و تابریز و ایصفیهان و هُمِین ( خمین !!!) من که دیرم شده بود در حال خداحافظی گفتم شیراز رو یادت نره .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;....گذشت تا بعد از ظهر همان روز . ایلیا هنوز کفش و کلاهو نکنده ، پاشو کرد تو یک کفش که من میخوام برم با &lt;B&gt;کارل&lt;/B&gt; بازی کنم . خلاصه رفت و در کمتر از یک دقیقه همراه با کارل و مامان کارل برگشت ! انشاللاه در پیک های بعدی درباره کارل خواهم نوشت ( اگه ما رو تا اونموقع زنده گذاشت ) فقط اینقدر بگم که یک زلزله سیزده ریشتری شش ساله باقدرت بدنی هرکول که مبتلا به اوتیزم میباشد ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه جونم براتون بگه که کیم با آرایش صورتی غلیظ آمد و با کلی بگو و بخند مراسم مهمون بازی شروع شد . در حین صرف چای دم کشیده که عطر هِل هم میداد شنیدم که از حدود بیست سال پیش با آقایی ایرانی دوست است که سابقا ارتشی بوده ( البته من فکر میکنم در خانواده ای ارتشی بزرگ شده ) و بسیار منظم و دقیق و آراسته و.... در مجموع عصا قورت داده که حتی اگه پیژامه راه راه صمد اقا را هم به پا داشته باشد ، کراواتش جزو لاینفک کمپوزیشن ایشان است ! بسیار دقیق و وسواسی و تمییز و به گفته بانو کیم ، جییگر ( والا ما که در این موارد مذکور ، جگری ندیدیم) و آآما .... س.ک.س !!!! اشتهای سیری ناپذیر جناب پرشین خان که گاهی صدای بانو را هم درمیاورده که : بابا .. ولم کن دیگه &lt;A href=&quot;http://zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG height=21 alt=&quot;تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/01/gigglesmile.gif&quot; width=19 border=0&gt;&lt;/A&gt;(!) البته بعد از چند سال اولیه آشنایی ، هر کی رفته سی ِ خودش و تشکیل زندگی داده و الان هم هر دو متارکه کرده و صاحب یک بچه و دوباره رجووع . بله ... این بانو &quot;کیم &quot; که البته به نظر من از اون مدل کیم های دوقلو روکش شکلاتی است ( بس که تپل مپله ) میخواد بره ایران و مجاور بشه بلکن بتونه یه فروند شووَر ایرونی بکنه !!!! داره میره ایران شوهر کنه !&lt;A href=&quot;http://zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG height=26 alt=&quot;تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://myahoo.persiangig.ir/sheklak/04/91.gif&quot; width=31 border=0&gt;&lt;/A&gt; ای خاله سوسکه ..... کجایی که ببینی برات هوو پیدا شده&lt;A href=&quot;http://zibasazi.bahar-20.com/&quot;&gt;&lt;IMG height=25 alt=&quot;تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com&quot; src=&quot;http://i38.tinypic.com/152j4t2.gif&quot; width=35 border=0&gt;&lt;/A&gt; ..... یکی از اعتقادات جالب بانو &quot; کیم &quot; هم این است که با شدت و حرارت زیادی معتقد است مردان ایرانی زن بلوند و &quot; کپل و مپل &quot; را خیلی دوست میدارند ! البته کپل مپل مال یک تکه از بازوی این بانو است ! چاق .... در حد حاجی بازاریِ پنجاه سال پیش پسند ! به هر حال دلم نیامد با اظهار نظرهای آبکی ، امیدش را مبدل به یاس کنم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 07:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی امیدواری</title>
<link>http://11235.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بین اینهمه مصیبت و اخبار ناراحت کننده ، شنیدن نام &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;شهره آغداشلو&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; بعنوان بانوی هنرمند متولد تهران که در مراسم &quot; امی&quot; با دستبندی سبز ، بین ستارگان سرشناس ، عنوان بهترین هنر پیشه  نقش مکمل زن را ربود ( چه لذتی میبرم از گفتن این کلمه ) حالم را کمی سر جاش آورد ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایرانیها در مجامع مطرح بین المللی ، همیشه هم شاسکول نیستند ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 04:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=11235&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>11235</dc:creator>
<guid>http://11235.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
